دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386

احساس امروز: حس ام یه جوریه... باز هم هجوم اضداد...من نمیدانم این چه بازی غریبی است که این وجودمان هر چند وقت یک بار سرمان در می آورد و در آن (به کسر ن) واحد هزاران حس عجیبن غریبا که هیچ یک هم با دیگری سر سازگاری ندارد بر ما سرازیر می شوند و درست مثل بچه های کلاس اول همگی با هم شروع می کنند به حرف زدن و ما در حالیکه گیج و مات و مبهوت به تماشای شیطنت و مصیبتهای این احساسات ها!!!(کلمه رو) نشسته ایم آرام آرام گوشهایمان را میگیریم...چشمهایمان را هم می بندیم و میگوییم...: اینقدر در سر و کله هم بزنید تا جانتان در بیاید...فقط این وسط دست یکی را که خاطرش را خیلی می خواهیم و گهگاهی (و این روزها بیشتر) به ما سر میزند میگیریم و می بریم می خوابانیمش پیش خودمان و در حالیکه سرمان را روی سینه اش گذاشته ایم با ریتم آرام نفس هایش می خوابیم... بی خیال بی خیال... و چه می شود زندگانی در این دقایق بی خیالی ... که با هر چیزی شانه بالا بیندازی و بگویی مگه چی شده حالا... این وقتها گرچه کم اند اما دوست داشتنی و غریبند...

 

کشف امروز:  یکی از لذت بخش ترین اتفاقات زندگیمان را که مدتها بود فراموشش کرده بودیم مجددا به خاطر آوردیم و می رویم که داشته باشیم لحظات خوش نارنگی خوران در بخار حمام!!!:دی

 

آهنگ امروز: تو اون کوه بلندی/ که سر تا پا غروره/ کشیده سر به خورشید/ غریب و بی عبوره...الی آخر...

 

نکته تاکیدی امروز: پیشانی بلندمان که خوشبختی بر آن حک شده است را نمی شود بوسید...اما می شود دست نوازشی بر آن کشید و بابت همه خوشبختی ها قدردان بود...

 

لذت امروز: بوی این عطر جدید را اینقدر دوست می دارم که ...که..................(جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید)

 

شعار امروز: درد نرسیدن به قله از آن کسانی است که اهل صعودند، رنج غرق شدن از آن کسی است که دل به دریا سپرده است... (نادر ابراهیمی- آتش بدون دود)

 

لبخند امروز: بعضی وقتها هوش سرشار می تواند لبخند بر لب ات بیاورد... بعضی وقتها از اینکه کسی تنها از روی نگاهت درونت را بخواند... گاهی ترسناک است و گاهی دلنشین:)