سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386

همه پیران به راستی پیر را بسیار احترام بگذارید اما در پذیرفتن پیشنهادهای پیرانه ایشان همیشه تردید کنید. جوان اشتباه می کند و جهان را به پیش می راند. پیر، خطا نمی کند و دنیا را به جانب توقف می کشاند.

 

نادر ابراهیمی- آتش بدون دود- جلد چهارم ( واقعیتهای پرخون) صفحه 237

 

1- از زیبایی کلام ابراهیمی و نفوذ کلامش و داستان پردازی محشرش می گذریم که تکرار مکررات است و همه خوب می دانیم و بی شک گفتن از چنین اثری و چنین نویسنده ای کار بزرگان است و بس... اما نمی توانم منکر اشتیاق فراوانم برای بلعیدن خط به خط این اثر شوم و همه لذتی که از خواندنش می برم را پنهان کنم... با خودم قرار گذاشته ام آرام بخوانمش... مدت مدیدی است که شروع کرده ام و امروز جلد پنجم را باز خواهم کرد... عجله ای برای خواندن ندارم و این خود دلیل گم شدن من در داستان است..که لحظه لحظه ام با اسامی کتاب و تامل در شخصیت های ژرف و دوست داشتنی اشان می گذرد.... از گالان اوجای دوست داشتنی بگیر... که خشونت و میل به آدم کشی اش در کنار لطافت عشق اش به سولماز با همه وجود انسان بازی می کند... تا حکیم آلنی آق اویلر قهرمان و مارال بانوی اش که اوج ایثار است و دوست داشتن... شخصیت پردازی های داستان را هر قدر اغراق آمیز دوست دارم... و مکالمات هوشمندانه این اثر که بی شک تاثیری عمیق بر نگاه خواننده خواهد داشت... که چقدر کوچک می اندیشیم در مقیاس نگاهی به این بزرگی... و تاریخ خلق ترکمن که بی شک نگاه امروزم را به ترکمن و ترکمن صحرا از این کتاب خواهم داشت...

تصمیم دارم بعد این کتاب... اگر فرصتی باشد، و امکانش... کلیدر دولت آبادی را بخوانم... خیلی بچه تر بودم که مامان از کلیدر گفت و ز چه روی تا امروز یادش نیفتاده بودم... نمی دانم... اما گذشتن از چنین شاهکارهای ادبیات ایران بی انصافی بزرگی است...

 

2- روزهایی را که پر می شوم از "حرفهایی برای نگفتن" می پرستم... این حرفها می شود سرمایه های آدمی.. همه آنچه که شخصیت تو را می سازند و چه بسا سرنوشت ات را...این حرفها می شوند همه آن اسبابی که تو را به خودت می نمایاند و تو در سینه حبس اشان می کنی ... تا به وقتش از این سرمایه های گران بهره ببری... این روزها را دوست می دارم..بخاطر همه آنچه ناگفتنی است و عزیز...

 

3- دایره دوستی های این روزهایم ... در عین گستردگی از قداست ویژه ای برخوردار است..بی هیچ دستچین کردنی... بهترین ها نصیبم شده است و بسیار خوشحالم... و شاکر...

 

 

جهت تقلیل جدیت فضا (که انگار جدیت به ما نیامده است!!):

 

ماجراهای آقای کاف- قسمت ششم...

 سرخوش برای خودمان لم داده بودیم و کتاب می خواندیم که از دفتر مدیر تماس گرفتند که : "دخترجان!! بدو بیا بالا رییس کارت داره"... و ما در حالیکه چهار قل می خواندیم و فوت می کردیم بر وجود نازنین امان و هزاران حدس و گمان که این وقت روز!!! رییس با ما چه کاری می تواند داشته باشد به دفتر رییس رسیدیم... رییس  و بعبارتی مستر کاف... در حالیکه بلند می شد و خود را برای یک خوشامد گویی مبسوط آماده می کرد به رسم همیشگی اش چند قدمی به سوی امان آمد  و لبخند با نمک همیشگی اش را بر لب نشاند و دستی داد و سینه ای صاف کرد و  در حالیکه به بسته ای به شدت  بسته بندی شده روی میزش که عمرا نمیشد حدس زد حاوی چیست... اشاره می کرد،  فرمود:

 

- There are some beach which you should test!

 

و ما در حالیکه به مغزمان فشار می آوردیم که Beach در فرهنگ انگلیسی جز آنچه که می دانیم چه معنی دیگری می تواند داشته باشد و این معنی چه ربطی می تواند به آزمایشگاه کنترل کیفی چنین کارخانه ای داشته باشد و کلا چه نوع تستی در رابطه با این موضوع موجود می باشد که ما نمیدانیم... چشم های گرد شده امان را به بسته دوختیم و زیر لب در بهتی عظیم زمزمه نمودیم BEACH؟؟؟!!!

و با تاکید مستر کاف بر روی این کلمه بیشتر کنجکاو شدیم و بعد از اندکی تفکر و تامل به مغزمان خطور کرد که منظور از BEACH همانا  " پیچ " می باشد که ایشان نه چون تسلط کافی بر زبان مادری ما دارند اصرار دارند وسط انگلیسی چپندر (به فتح چ و پ و د و سکون ن) قیچی اشان طبق معمول همیشه فارسی بیندازند وسط... و ما در حالیکه خنده امان را قورت می دادیم گفتیم:

 

- ahaaaa!!! You mean SCREW!!

 

دوشنبه 21 آبان ماه سال 1386

1- دخترک در خیابان گریه می کند و چیزی میخواهد که نمی دانم چیست...سر جمع باید سه یا چهار ساله باشد...شاید هم کمتر... و کشان کشان دنبال مادرش می دود و مادرمحکم و بی هیچ عکس العملی به راه خود ادامه میدهد... یاد خودم می افتم و لبخند می زنم...:

خیلی کوچک تر از این ها بودم به گمانم..شاید هم هیمنقدری...اینقدر که حتی یادم نمی آید چه چیز میخواستم و اینچنین صدای گریه ام گوش خلق الله را کر کرده بود... ما کلا در بچگی یک عنق به تمام معنا بودیم... نه که زیاد ونگ بزنیم..نه... ولی یک اخم ذاتی همواره در وجودمان ریشه داشت که در عکسهای کودکی امان به وضوح مشاهده می شود و قدمای فامیل معتقدند که نسبت به هیچ عملیات ژانگولری عکس العملی نشان نمی داده و مانند برج زهرمار زل می زدیم به آن بنده خدا که خودش را به هر شکلی در می آورده بلکه یک لبخند نثارش کنیم و برود پی کارش...القصه این دختر بچه عنق یک چیزی طلب می کرده..حالا چی ؟؟..ما نمی دانیم...یعنی یادم نمی آید....اما کارش به جایی رسیده که گریه سر داده و مادر چون کوه مقاومش هم ذره ای عکس العمل از خود نشان نمی داد... ما را همین بس که آن روز تا دم خانه بعبارتی عر زدیم که فلان چیز را می خواهیم...و مادرجان چون معتقد بودند درخواست بیجایی است توجهی نمی کرده اند.... منم لجبااااااااز... دم راه پله ها گفتم من بالا نمی آیم تا بابا جان بیاید برایم بخرد...(بچه پررو!!)... و در کمال قساوت!! دیدیم مادرجان تشریف بردند داخل منزل... و این دخترک بی ادب تا غروب در راه پله ها نشست در انتظار بابا جان که بیاید دست این دخترک لوس یکی یک دانه خوشگل کپل را بگیرد و ببرد خرید... نشان به آن نشان که بابا جان آمد... ما را داخل منزل برده و نه تنها نازمان را نکشید... بلکه امر فرمودند وقتی مادرجان می گویند نه..حتما دلیلی دارد... و من سرخورده اجتماعی آن روز بود که فهمیدیم ادب شدن یعنی چه... و همان شد که تا ابد الدهر (یعنی تا امروز) چیزی بیجا طلب نکردیم...اینقدر که گهگاهی مادر جان و باباجان دلشان به حال این مظلومیتمان کباب می شد... و این شد که ما آدم شدیم...

 

م.ن: کلا این هماهنگی مامان جان و بابا جان در تربیت ما حرص در آر بودا!!!!!!=))

 

م.ن: گریه آن روز دخترک مرا یاد این خاطره دور انداخت ... و کلا به یاد همه هماهنگی ای که مامان و بابا در تربیت ما داشتند...بهرحال اونا تلاششون رو کردن...اگه نشد عیب از گیرنده اس نه فرستنده :دی

 

 

2-

من: امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت...!!

وجدان خفته: حقته...

من: چرا؟؟

وجدان خفته: بس که مارمولکی و از خود راضی و خودخواه و انگار اگه یه جای عالم بر وفق مرادت نباشه باید زمین و زمان را بر هم بکوبی...

من: برو بابا!!!

 

 

پ.ن: وقتی رو دنده لجبازی می افتیم..می افتیم... ترمز هم می بریم..خدا آخر عاقبت من و سر نشینان و اهالی جاده را بخیر بگذراند...

شنبه 19 آبان ماه سال 1386

1- ما هی خواستیم از این موضوع چشم بپوشیم و بی خیال نوشتن اش بشویم..اما انگار نمی شود...خب تقصیر ما چیست که هی موضوع به دست آدم بی جنبه ای چون من می افتد... موضوع این دفعه داستان این پرشین استت است که ما یک خبطی کردیم و نمیدانیم ز چه روی گذاشتیمش ته وبلاگمان ... حالا سالی یک بار هم می رویم سراغش ها... اما هر بار که می رویم یک چیزهایی می بینیم که یا چشممان گرد می شود عینهو گردو... یا ریز می شود عین کشمش... یا اصلا بسته می شود... عین پسته در بسته... خلاصه اینکه از میان این همه بازدید کننده جورواجور و عزیز... از همه جذابتر... جستجوهای گوگلی ماجراست که آدم شاخ در می آورد قدر گوزن وقتی این واژه ها را می بیند... جدا ملت چی فکر میکنن...و  از همه جالبتر اینه که طرف با کلی امید و  آرزو کلیک میکنه رو لینک من بعد ییهو می بینه چه کلاه گشادی بر کله مبارکش رفته است... کلمات زیر کلیدواژه هایی است که به ذهن جماعت رسیده است تا بحال:

در های بهشت، کربوکاتیون، تنها نیستم، شانه بالا زدن ات، مشکلات خانواده پر جمعیت، حرفهای یادگاری، تست روانشناسی، کلر دیازپوکساید!!، سادگی ، دختر عمو جان دوستت دارم، طرز دوخت یقه شل، عروس کشان، با چه رتبه ای قبول می شو٬ جدید ترین شعر ها برای روی کارت عروسی.... و الی اخر

حالا اینا مودبانه هاش بود... بعد یهو یه چیزایی سرچ میکنن و من نمیدونم چرا از اینجا سر در میارن که چون زن و بچه مردم از اینجا رد میشن از گفتنشان معذوریم اما به جان خودم اینجا یک وبلاگ خانوادگی می باشد که صاحبش عمر گرانمایه صرف نموده در راستای حفظ ادب و اصول و موازین اخلاقی و فرهنگی و .....و عمرا از این خبرا نیست... با ناموس ملت چیکار دارید آخه....

 

م.ن: بین همه این کلید واژه ها..از همه بیشتر دلم به حال اون بنده خدایی سوخت که واسه "تست روانشناسی" سرچ کرده بود... و رسیده بود به این!!!:)))))))))

 

2- دلمان همچنان سرخوش است و هر گونه اثرات عاشقیت رو تکذیب می نماییم..اما از آنجا که زورمان نمی رسد پافشاری کنیم و شما همچنان ساز خود را کوک کرده و  برچسب و آرم بر پیشانی ما می چسبانید لذا بر انکار خویش پا فشاری نکرده و می گذاریم این جو همینگونه بماند..بلکه زد و ما هم عاشق شدیم و آنوقت دیگر نیازی به حاشیه چینی و مقدمه چینی و صغری کبری و من و تو و خودم و خودش و این احوالات نداشته باشیم...

 

م.ن: این آینده نگری ام منو کشته!!!

 

پ.ن:  ماجراهای آقای کاف همچنان جریان دارد...یک اتفاقات سریالی افتاده که گفتن اش کم از یانگوم ندارد...بگذارید به یک جایی برسیم ...

 

پ.ن: دلمان یک سفر به شمال کشور می خواهد...که شب هنگام مهتابی اش برویم بنشینیم کنار خزر و آتشی روشن کنیم و چشممان جز سرخی آتش و سفیدی گهگاه موجهایی که به ساحل می رسند چیزی نبیند و گوشمان جز صدای خروشان دریا و جلز ولز چوبهای نیم سوخته نشنود....  و البته یک چیزهای خواستنی دیگر دلمان می خواهد و گوشمان زمزمه های شنیدنی تری هم می خواهد که بعلت کمبود امکانات از گفتن اشان معذوریم :دی

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

دلمان شده است بازاری از احساسات چند گانه و شاید هم اضداد...دلهره واضطراب، نگرانی و بی صبری، تمنا و غرور٬ لطافت و بی تفاوتی... و در کنار همه اینها شادی زایدالوصفی که انگار رنگ بیرنگی میکشد بر همه این احساسات... و تا غافل می شود دلهره و بی صبری و الباقی... از زیر این همه رنگ خوشرنگ سرک می کشند و خودی نشان میدهند...باز هم شادی...

 

از صبح افتاده ام به گوش دادن آهنگ دوست داشتنی سیاوش قمیشی جان...

 

هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم

یا از تو حتی با خودم...یه لحظه صحبت بکنم

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم....

 

و لطافت این شعر که برای من مصداق کامل ترانه مردانه ای است که حس غرور و جلال مردانه در بیت بیت اش پیداس...

 

اینقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی

اما تو خلوت خودم... تنها فقط مال منی...

 

دلم می خواست می فهمیدم دلیل اینهمه شادی چیست که این اواخر در من تا توانسته جولان داده است و انگار یادم برده است همه آن نگرانی های این روزها را... خیلی دلم می خواست می فهمیدم چه میشود که تمام وجودم را لبخندی فرا گرفته که از تماشایش سیر نمی شوم... و آرامش خاصی که حتی در راه رفتن و نگاه کردنم حس میکنم... من عجول و بی صبر... اسلوموشنی شده ام تماشایی... حتی دلهره گاه به گاه و نگرانی های این روزها هم نمی تواند ذره ای وجودش را خدشه دار کند... و خاطرم را مکدر...

 

ترسم اینه که رو تن ات..جای نگاهم بمونه

یا روی بیشه چشات...غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب...حتی با بوسه می شکنی

شکل همه آرزوهام...تجسم خواب منی...

 

میدانی..قهقهه نمی زنم...ژانگولر بازی هم در نمی آورم... شیطنت هم نمیکنم مثل سابق... آرامش انگار...بسیار درونی تر از این است که بخواهد به سطح برسد... و عمق اش را فقط وقتی می فهمی که حس اش کنی...

یاد بعضی چیزها... نگرانم می کند... اما سریع کنارش می زنم... با این اوصاف شدیدا دلم می خواهد بدانم چرا!!!

 

گاهی شادیهای بی دلیل هم آدم را دیوانه می کنند... اگرچه دارم یاد میگیرم برای هر چیزی دنبال دلیل نباشم...اما این یکی دیگر برای خودش اعجوبه ای است...

 

پی نوشت: اینا احیانا اثرات یک بیماری روانی نیست؟؟؟؟:دی

 

پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386

بی هیچ اغراق و بی هیچ تعارفی من عاشق روز تولدم هستم... انرژی ای که از اول آبانماه در وجود من به جریان می افتد و در روز تولدم به اوج خود می رسد گاهی شگفتی ام را بر می انگیزاند که صد البته نباید بی ربط با خودشیفتگی حاد وجودی من باشد ... و از شانس بسیار بسیار خوب من همیشه خاطره انگیز ترین اتفاقات و روزها و لحظه ها همین روز هفدهم آبانماه اتفاق می افتد که تا همیشه یادم بماند حس خوب لحظه هایش را...

 

روز تولدم را دوست می دارم... وقتی از شب گذشته اش اس ام اس های محبت آمیزتان به دستم رسید... که چقدر خوشحالم کرد... و چقدر لذتبخش بود دیدن اس ام اس ها و شنیدن صدای پر محبتتان... و چقدر دلنشین بود کامنتهای دوستانه و آفلاین های قشنگ و پی نوشت های دلنشین اتان... و اینکه آدم می بیند کسانی هستند که روز تولدت یادشان مانده لذتی دارد که بسیار دوستش می دارم...

 

من عاشق روز تولدم هستم و عاشق هدیه گرفتن...کلا در برابر هدیه و باز کردن هدیه بی صبری در من به اوج خودش می رسد...حتی شاید گاهی ادب و نزاکت هم فراموشم بشود...و در این میان دوست عزیزی هم تو را به نهار دعوت کرده باشد و هدیه اش با بسته بندی فوق العاده اش.. و تخصص اش در کنجکاو مرگ کردن تو و اصرارش در اینکه حدس بزنی هدیه ات چه می تواند باشد... در کنار این بی صبری تو برای گرفتن کادو...می شود همان لحظه های خوب.. و زیبایی این لحظه ها دو چندان می شود وقتی هدیه تو... عطری باشد که مدتها خیال داشتن اش را داشته ای... و بوی خوشش... که با مهربانی و لطف دوستت، می سازد همان لحظه هایی که باید ازشان عکس بگیری برای همیشه....

 

من دوست می دارم روز تولدم را... وقتی زیر بارش برگهای زرد درختان و در جمع دوستان هفت ساله ات... بخندی و صدای بلند خنده ها تو را ببرد به آن روزهای خیلی جوانتر بودن و روزهای تازه جوان شدن و حال و هوایش... و اینکه بزرگتر شده ای... و باز هدیه بگیری و باز از خوشی رو به ذوقمرگی با سرعت نور حرکت کنی...

 

من روز تولدم را دوست می دارم چرا که حس شروعی دوباره را دارد...چرا که همیشه خاطره انگیز ترین دقایق برایم ساخته می شود... که بی شک بخش بزرگی از این حس قشنگ را مدیون محبت دوستانی چون شما هستم و بسیار سپاسگزار:)

 

پی نوشت مخصوص برای تو: ممنونم...بسیار ممنونم...بابت لطف امروزت ... بابت لبخندت در برابر بی صبری ام...بابت تحمل ات در برابر چرخاندنت در این شهر درندشت ...و بابت همه چیز ...

 

پی نوشت مخصوص سجاد: تو می دونی که بی صبرانه منتظرم برای گرفتن هدیه ام... همین روزها باید بیایی هدیه ام را بدهی همراه با آن متن طنزی که باید بنویسی...

 

پی نوشت مخصوص خودم: ساعت 19:30 که بشود دقیقا یک ربع قرن از سن ام گذشته است...ضمن اینکه به خودم چنین روزی را تبریک می گویم :دی...یادآور می شوم به این وجود نازنین که چیزی به آن سی سالگی معروف نمانده است... بجنب!!!!

 

 

<<    1      2      3      4    >>