همه پیران به راستی پیر را بسیار احترام بگذارید اما در پذیرفتن پیشنهادهای پیرانه ایشان همیشه تردید کنید. جوان اشتباه می کند و جهان را به پیش می راند. پیر، خطا نمی کند و دنیا را به جانب توقف می کشاند.
نادر ابراهیمی- آتش بدون دود- جلد چهارم ( واقعیتهای پرخون) صفحه 237
1- از زیبایی کلام ابراهیمی و نفوذ کلامش و داستان پردازی محشرش می گذریم که تکرار مکررات است و همه خوب می دانیم و بی شک گفتن از چنین اثری و چنین نویسنده ای کار بزرگان است و بس... اما نمی توانم منکر اشتیاق فراوانم برای بلعیدن خط به خط این اثر شوم و همه لذتی که از خواندنش می برم را پنهان کنم... با خودم قرار گذاشته ام آرام بخوانمش... مدت مدیدی است که شروع کرده ام و امروز جلد پنجم را باز خواهم کرد... عجله ای برای خواندن ندارم و این خود دلیل گم شدن من در داستان است..که لحظه لحظه ام با اسامی کتاب و تامل در شخصیت های ژرف و دوست داشتنی اشان می گذرد.... از گالان اوجای دوست داشتنی بگیر... که خشونت و میل به آدم کشی اش در کنار لطافت عشق اش به سولماز با همه وجود انسان بازی می کند... تا حکیم آلنی آق اویلر قهرمان و مارال بانوی اش که اوج ایثار است و دوست داشتن... شخصیت پردازی های داستان را هر قدر اغراق آمیز دوست دارم... و مکالمات هوشمندانه این اثر که بی شک تاثیری عمیق بر نگاه خواننده خواهد داشت... که چقدر کوچک می اندیشیم در مقیاس نگاهی به این بزرگی... و تاریخ خلق ترکمن که بی شک نگاه امروزم را به ترکمن و ترکمن صحرا از این کتاب خواهم داشت...
تصمیم دارم بعد این کتاب... اگر فرصتی باشد، و امکانش... کلیدر دولت آبادی را بخوانم... خیلی بچه تر بودم که مامان از کلیدر گفت و ز چه روی تا امروز یادش نیفتاده بودم... نمی دانم... اما گذشتن از چنین شاهکارهای ادبیات ایران بی انصافی بزرگی است...
2- روزهایی را که پر می شوم از "حرفهایی برای نگفتن" می پرستم... این حرفها می شود سرمایه های آدمی.. همه آنچه که شخصیت تو را می سازند و چه بسا سرنوشت ات را...این حرفها می شوند همه آن اسبابی که تو را به خودت می نمایاند و تو در سینه حبس اشان می کنی ... تا به وقتش از این سرمایه های گران بهره ببری... این روزها را دوست می دارم..بخاطر همه آنچه ناگفتنی است و عزیز...
3- دایره دوستی های این روزهایم ... در عین گستردگی از قداست ویژه ای برخوردار است..بی هیچ دستچین کردنی... بهترین ها نصیبم شده است و بسیار خوشحالم... و شاکر...
جهت تقلیل جدیت فضا (که انگار جدیت به ما نیامده است!!):
ماجراهای آقای کاف- قسمت ششم...
سرخوش برای خودمان لم داده بودیم و کتاب می خواندیم که از دفتر مدیر تماس گرفتند که : "دخترجان!! بدو بیا بالا رییس کارت داره"... و ما در حالیکه چهار قل می خواندیم و فوت می کردیم بر وجود نازنین امان و هزاران حدس و گمان که این وقت روز!!! رییس با ما چه کاری می تواند داشته باشد به دفتر رییس رسیدیم... رییس و بعبارتی مستر کاف... در حالیکه بلند می شد و خود را برای یک خوشامد گویی مبسوط آماده می کرد به رسم همیشگی اش چند قدمی به سوی امان آمد و لبخند با نمک همیشگی اش را بر لب نشاند و دستی داد و سینه ای صاف کرد و در حالیکه به بسته ای به شدت بسته بندی شده روی میزش که عمرا نمیشد حدس زد حاوی چیست... اشاره می کرد، فرمود:
- There are some beach which you should test!
و ما در حالیکه به مغزمان فشار می آوردیم که Beach در فرهنگ انگلیسی جز آنچه که می دانیم چه معنی دیگری می تواند داشته باشد و این معنی چه ربطی می تواند به آزمایشگاه کنترل کیفی چنین کارخانه ای داشته باشد و کلا چه نوع تستی در رابطه با این موضوع موجود می باشد که ما نمیدانیم... چشم های گرد شده امان را به بسته دوختیم و زیر لب در بهتی عظیم زمزمه نمودیم BEACH؟؟؟!!!
و با تاکید مستر کاف بر روی این کلمه بیشتر کنجکاو شدیم و بعد از اندکی تفکر و تامل به مغزمان خطور کرد که منظور از BEACH همانا " پیچ " می باشد که ایشان نه چون تسلط کافی بر زبان مادری ما دارند اصرار دارند وسط انگلیسی چپندر (به فتح چ و پ و د و سکون ن) قیچی اشان طبق معمول همیشه فارسی بیندازند وسط... و ما در حالیکه خنده امان را قورت می دادیم گفتیم:
- ahaaaa!!! You mean SCREW!!
