Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386

پاهایم را جمع می کنم و سرم را تا نیمه میبرم زیر پتو و تا جایی که می شود راه نفوذ سرما را می بندم... به ساعتم نگاه می کنم که امروز زنگ نزده و  من بیدارم... سرمای دم سحر و بی خوابی... عادت بیدار شدن صبح زود...چه زود در عرض سه هفته بر من چیره شده است... احتمالا استعداد معتاد شدنم باید بالا باشد..از این نتیجه گیری خنده ام می گیرد و لبخند گرمترم می کند... غلتی می زنم و در حالیکه صورتم را میچسبانم به بالش... برنامه ریزی امروز تعطیل و فردای مرخصی و پس فردای دوست داشتنی و آدینه را می چینم... چقدر بیکارم و چقدر دوست دارم این بی دغدگی را... یادم باشد حتما سری به مادرجون بزنم که بی شک بعد از مرخص شدنش از بیمارستان تا حالا....چشمش به در مانده که من از راه برسم و همچون همیشه شوخی ای بکنم و پای حرفهایش بنشینم و در حالیکه سعی میکند بغضش نترکد ببوسمش... چقدر این زن هنوز مغرور است و دوست داشتنی و صبور...

صدای مامان از آشپزخونه میاد که زیر لب زمزمه می کند:

 

من به خود می گفتم که چون برمیگردی

مهربانتر گردی

و ره آورد تو زین را دراز

مشتی الماس محبت باشد... ای دریغا..افسوس...

من ندیدم جز هیچ...زندگی... گل...یا پوچ؟؟

 

و پشت سرش صدای بابا...که احتمالا دوش گرفته و حالا شوخی می کند... و الماس پیشکش مامان... خنده ام میگیرد...سعی میکنم به سبک روزهای تنبلی و کاهلی..به زور هم که شده خودم را بخوابانم...اما خواب نمی آید... بیدار می شوم و سر راه سلامی و بعد آبی به دست و صورت... هوا ...هوای صبحهای لاهیجان است... از آن هواها که دستت می لرزد که آب سرد به صورتت بزند... از آن هواها که بی صبرانه سویی شرت ات را جستجو می کنی و می پوشی و جوراب... از آن هواها که حالا با نیمروی روی میز دلچسب تر می شود... و چای تازه دم لاهیجان که بوی شمال می دهد... بوی مه... و نان و پنیر و گردو... و تعجب می کنم که من!!! می خواهم صبحانه بخورم... سر راه جلد دیگری از آتش بدون دود را برمیدارم و می برم سر میز صبحانه...صدای بابا بلند می شود که صبحانه ات را بخور حالا!!!! و من برایش تکه ای از کتاب را می خوانم... اما بابا..حواسش به شعری است که مامان می خواند... لذت می برم...

اینقدر حس و حال ساده امروز صبح را دوست داشتم و دارم که لحظه ای برای نگه داشتنش تردید نکردم... چه خوب است نوشتن از لحظه های خوب...چه خوب است نوشتن از حس خوب لحظه ها... درست وقتی در بحبوحه درد نشسته ای...خواندنشان ...یادت می آورد که روزهای خوب زیادند... و در راه..مثل همه آن روزهای خوش...

دلشوره عجیب و دوست داشتنی ای این روزها با من است...دلهره یک اتفاق... و من... در میان آتش بازی لحظه ها... نشسته ام و منتظر... منتظر یک لحظه... درست مثل لحظه "آخ اگه بارون بزنه"...

 

ماجراهای آقای کاف-   قسمت پنجم

تصمیم می گیرم روز چهارشنبه را مرخصی بگیرم که بروم آخر هفته را زندگانی کنم... برگه مرخصی را می نویسم وبه رسم این شرکت می گذارم روی میز منشی که آقای کاف از راه برسد و امضا کند... اما آقای کاف کجاست آیا؟؟؟ دیگر دارد وقت اداری تمام می شود و نیست...من امضا می خواهم... به منشی میگویم...

- "کی برمیگردد؟؟؟:

- "رفته معدن.... برگشتنش با خداست...ممکنه شغال بخوردش"...

- "شایدم ایشون شغاله رو بخوره..."... و صدای شکستن لیوانی از غذاخوری...میخندم و می گویم:

- "قضا و بلا بود...خطر از بیخ گوش شغاله گذشت"... و  در میان خنده ها...چشمکی و به محض بیرون آمدن... صدایم میکند همکارم... اون هم مرخصی می خواهد و منتظر امضا... منشی پیشنهاد می دهد اس ام اس بزنیم...فکر کن..نه جان من فکر کن... گوشی به دست به دنبال جملات مودبانه نگارشی جهت ارسال پیامکی به آقای کاف... مرخصی اس ام اسی ندیده بودیم که دیدیم شکر خدا... اما حالا بشین تا جواب بده...عمرا اگه جواب بده...یعنی یک مدیر کارخانه باید خیلی بی کلاس باشد که جواب چنین کارمندان بی ادبی را بدهد آن هم با اس ام اس... بهرحال منتظر ماندیم تا چشممان به جمال مستر کاف روشن شد که سرخوش برگه های امان را امضا کرد بدون اینکه به اسم درخواست کننده ها نگاهی بیندازد....گزارش نمونه های سنگ معدن را دستش می دهم و خودش میگوید..برو شنبه در موردش حرف می زنیم.. حال می کنم که یادش مانده چهارشنبه را مرخصی گرفته ام...

دیگر بگذریم از جنگولک بازی ام سر عوض کردن روز تعطیلی از شنبه به دوشنبه... که رسما آقای کاف قهقهه می زد و من در حالی که در به در دنبال لغت مناسب بودم خنده ام گرفته بود... همینقدر بسنده کنیم که 5 دقیقه قاطی کرده بودم که من چه روزهایی می روم...چه روزهایی نمیروم... و در جمله بندی ساده "من میخواهم جای شنبه ها دوشنبه ها نیام"...عین آن حیوان محترم در گل مانده بودم..اینقدر که خودم یادم رفته بود من چه روزهایی می آیم... و تمام روزهای هفته را نام بردم تا آخر سر آی کیوی آقای کاف به دادم رسید... من که خودم در تعطیلی به سر می بردم و در تعجب که این چه وضع حرف زدن است آخر... دست آخر آقای کاف فرمودند : "برو هر کاری میخوای بکن... تو فقط چهار روزی که باید رو  بیا"...

 

پ.ن: به کشفیاتی در احوالات خودمان دارم می رسم که نمی دانم تا چه حد درست است...آنهم اینکه من از کار کردن بیرون خانه خوشم نمی آید... خب خوشم نمی آید دیگر... یا زیادی تنبل ام...یا زیادی یه چیز دیگه...اما لازم است... و باید حتما مشغول به کار باشم برای رسیدن به آنچه که از نظر روحی لازم است... اما به احتمال بسیار زیاد...اگر همینطور بگذرد... دکترا خواهم خواند...

شنبه 12 آبان ماه سال 1386

با خنده می پرم وسط اتاق و در حالیکه مانتوی تازه خریده ام را پوشیده ام جلوی بابا می چرخم و می گویم: "بابایی دوستش دارم! تونستم باهاش ارتباط عاطفی برقرار کنم!!!"... و چهره بهت زده بابا از این جمله من... و قهقهه ای که سر می گیرد و احتمالا پیش خودش خیال کند یا خل شدم...یا زیادی آمپر شیطنتم زده بالا... و مامان که می گوید : "خدا رو شکر که تو بالاخره یه ارتباط عاطفی دز زندگی ات پیدا کردی"...

 

از زمانی که با خودم کلنجار رفتم که به حرف دل گوش دهم مدت زمان زیادی میگذرد و بماند که خیلی وقتها سرش داد کشیده ام و اخم کرده ام و تحویلش نگرفته ام و طفلک دلکم گوشه ای کز کرده به امید روزی که شاید باز دست مهربانی روی سر و کله اش بکشم و نازش را بخرم.... خیلی وقتها یادم می رود که چقدر کارهای دلی ... کارهایی که انجام می شوند در حالیکه تو یک چشمک حواله مغزت کرده ای و یا حتی زبان برایش در آورده ای و شکلک...  و میگذاری برای خودش حرص بخورد و دست دلت را میگیری و می گویی "امروز هر چی تو بگی"... لذت بخش است... اولین بار که مغز و منطق و عقل را پرت کردم یک گوشه و دست دل را گرفتم.... به لذت نابش پی بردم ... اما هیچوقت هراس "مبادا اشتباه کنم" از من دور نشد...ولی حالا...خیلی وقت است که دارم بیشتر فکر می کنم به اینکه اگر دل بد بود چرا هست؟؟؟ دارم یاد میگیرم که بودنش لازم است و خواستنش نیاز... دارم می فهمم که چه تعادلی قشنگی است میان منطق و دل... و چه هنری است برقراری و حفظ این تعادل ... و این در تک تک کارهایم این روزها هویداست... تو بگیر حتی از برقراری عاطفی با مانتویی که می خرم... یا غذایی که می خورم...خنده دار نیست..اصلا نیست... لذت ناب دل دادن به هر چیزی که خنده بر لبانت می نشاند، تمرین خوبی است برای آن روز که قرار است دل ببازی...

میدانی! دل باید دل باشد که بگذاری اش وسط و ببازی اش... باختن زمانی معنا دارد که چیزی با ارزش را از دست داده باشی... باختن زمانی برنده بودن است که تو قهرمانانه از آنچه که عزیز بوده گذشته باشی و سرت را بالا گرفته باشی... این بازی برنده برنده است... و دل اگر دل باشد باید باختش... و چقدر این تناقض بین باختن و بردن... که باختن عین بردن است و بردن عین باختن... عزیز است و عظیم...

 

پ.ن: نتیجه حس و حال امروز و کامنت الهام* -که تلنگری شد برای نوشتن- ... می شود همین چند خط و خیلی چیزهای دیگر که می ماند یا شاید وقتی دیگر..یا هیچوقت دیگر!!

 

پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386

من این روزها را دوست دارم... ساعت 5 صبح از رختخواب به زور بیدار شدن و نشستن و از سرما مور مور شدن و دلت قنج (غنج؟) رفتن برای باز زیر پتو رفتن... دلهره مدام مبادا جا بمانم و اینهمه راه... فکر تا آخر هفته و تعطیلی چقدر مانده... نگرانی مبادا درگیر شدن در روزمرگیها... دغدغه کارمندی و برخوردها...نگاه سنگین همکار و ... اما خوب است... همه اینها یعنی مرحله ای تازه در راه است...و تجربه های تازه..و خطاهای تازه... و درس گرفتن های تازه... و همه اینها جسارت رویارویی با مشکلات را می طلبد و پذیرش شکست ها و تلاش برای پیروزی... حالا وسط هر دلهره و از پا ماندنی... می رسم به کلامی که یادم می آورد چقدر راه مانده و آنگاه انگار جان تازه ای گرفته باشم :

 

انسان، برای خطا کردن و جبران خطا، زاییده می شود. خطا، دلیل تازگی راه است، دلیل رشد، دلیل باز شدن، و دلیل اینکه انسان نمی خواهد و نمی تواند فقط به تجربه شده ها قناعت کند... (آتش بدون دود، جلد سوم- اتحاد بزرگ، صفحه 88)

 

م.ن: ببخش امیرحسین خان جان که یادت انداختم باز این حسرت دیرینه را! اما بیا و یک کاری کن و دست به کار خواندنش بشو... می دانی که ارزش هزار بار کتاب هفته شدن گردونت را دارد : )

 

 

ماجراهای آقای کاف، قسمت چهارم

 

آقای کاف در حالیکه سی و سه بسته یک کیلویی نمونه سنگ گچ از معدن تازه کشف شده!!!! را با خود و صد البته به همکاری کارگران زحمت کش کارخانه به آزمایشگاه آورد و ریخت وسط... و درحالیکه سیگار گوشه لبش بود...شروع کرد به سبک زیر با من هاج و واج چشم از حدقه بیرون زده به زبان انگلیسی-آلمانی- فارسی با طعم سیگار صحبت کردن که:

 

-گاچ (گچ) these agh (are) thighty thighi (33) samples of 

I want you to test them and ghite(write) for me a complete khipokh (report لطفا (...

 (در اینجا شروع کرد آلمانی با خودش حرف زدن...)

 

- And... Which factor should be tested?

 

- Ummm, Kkhysal watekh (crystal water) and...., you know, each gghuop (group) contains thikhee (three) samples of thikhee (three) parts... the highekh (higher) part, little پایین, more  پایین...

 

و الی آخر...و من حتی مانده بودم "پایین" به چه زبانی است.... خب من حق نداشتم اونجا از خنده ریسه بروم آیا؟؟؟

 

 

ماجرای بعدی از این قرار است که کنار دستگاه اثر انگشت حضور و غیاب کارخانه یک عدد باسکول گذاشته اند به چه گندگی... و کار ما این است که هر روز بعد از اعلام حضور و هر شب بعد از اعلام خروج روی باسکول خودمان را وزن کنیم :دی... کلا سرگرمی خوبی است..لامصب وزن ات را تا سه رقم اعشار می کوباند در ملاجت... دیروز صبح... خوش و خرم و خندان... پریدم روی باسکول و در حال مسخره بازی و خنده و این پا و اون پا کردن... که چاق شدم و اینا... و به محض چرخیدن..چشممان به جمال آقای کاف روشن شد که سیگار گوشه لب با خنده شیطنت باری مرا می نگرد در یک قدمی امان... حالا اینکه یکهو از کجا پیدایش شد من نمیدانم اما تا چه حد واقف بود به این ژانگولر بازی ما... موضوعی است که دانستنش در عین ضرورت...محال است و خوش شانسی مگر به دادمان برسد... خلاصه اقای کاف در حالیکه لبخندی به لب داشتند با ما دست داده و در را گشودند و با حالتی کنایه آمیز که ترجمه کنایی اش می شود : "تشریف ببرید داخل ببینم!!!!" ما را به داخل ساختمان رهنمون ساختند و بنده هم الفرار!!!!

 

پ.ن: دلمان یک چیزهایی میخواهد!! درست مثل کودکی بازیگوش و هراسان، این گوشه سینه بهانه می گیرد و انگار انعکاس صدایش بر دیوارهای این سرای خالی و بی سکنه می ترساندش و غمگین اش می سازد... خانه، بی سکنه اگر بماند متروکه می شود!!! و بیغوله که جای پادشاهی نیست...!


توضیح: وزن کردن خودمون روی باسکول جزو قوانین نیست بخدا... من خوشم میاد از باسکول هی می پرم روش...اخه شرکت و کارخونه وزن ما رو میخواد چیکار:)))

 

یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386

پیشاپیش بابت طولانی بودن این پست عذر میخوام... بعد از آن جلسه انتقاد از طولانی بودن پستهایم جهت جلب رضایت شما خوانندگان عزیز و وزین تصمیم بر کوتاهنویسی بود...اما روده درازی می شود گاهی عادت و ترک عادت هم که معلوم الحال است...

 

1- مدتی بسیاری است که ناخواسته...بدون اینکه توجهی به این امر داشته باشم - و به همین علت هم نمی دانم تحت تاثیر چه چیز یا چه کسی اینگونه شده ام-... نسبت به افکار و رفتار اشخاص مختلف بی تفاوت شده ام... خیلی سال پیش پذیرش آدمها همانطور که هستند کار ساده ای نبود... کسی اگر بود مثل من بود...یا شاید بهتر از من...اما اگر جایی...کسی چارچوبهای ذهنی اش خلاف آنچه بود که من می پنداشتم و خط مشی من بود... بی شک در ذهنم به شدت طرد می شد و چه بسا به بدی هم یاد می شد... اما حالا... وقتی می بینم کسی اینقدر راحت از ایدئولوژیهایش هرقدر هم دور از ذهن من حرف می زند... یا حتی تلاش می کند آنها را به من بقبولاند و من تنها لبخندی می زنم و حتی طردش هم نمیکنم... برایم جالب و دوست داشتنی است..اینکه آدمها را در جایگاه خودشان بپذیری ... به طرد کسی نمی انجامد... لزومی نیست به دور شدن از آدمها...به خاطر نداشتن نقطه مشترک به بیرون از حوزه ها پرتابشان کردن... می شود راهشان نداد...اما پرتشان هم نکرد...بی تفاوت رد شد.. آرام و با لبخند... تعصب چیز بدی است... انسان را در میان هجوم باید و نبایدهایی که هیچوقت هم به درست یا نادرست بودنشان به خوبی فکر نکرده ایم گم می کند.... له میکند..و آنوقت بیرون آمدن از اینهمه آوار باید و نباید کاری است بس دشوار...

تنها در یک شرایط حاضر به پذیرش کسی نیستم... یا حتی از محدوده زندگی ام به خارج پرتش خواهم کرد... آنهم زمانی است که شخصیت و طرز فکر من از همنشینی یا هم صحبتی با او خدشه دار شود... که در بسیاری موارد کسی با چنین خصوصیاتی هیچوقت نتوانسته آنقدر نزدیک بشود که چنین ضربه ای وارد آورد...

 

2- جنگیدن، کوباندن و له کردن تواناییها و شخصیت کسی که از تو کمتر می داند، از تو کمتر درس خوانده، از تو کمتر فکر کرده کار پستی است...به قول نادر ابراهیمی عزیز "دشمن  ضعیف انسان را ضعیف نشان می دهد"... وقتی وارد این محل کار شدم... هجوم حرفهایی بود که در رابطه با شخصی گفته می شد که قرار بود همکارم باشد در آزمایشگاه..پسرک جوانی که دیپلم هم ندارد و تنها به سبب تجربه دو ساله اش و یادگیری تجربی اش حالا خود را همه کاره آزمایشگاه می داند... و بماند که چه چیزها که پشت سرش نشنیدم... نمی گویم صحت یا عدم صحبت همه آنچه که شنیدم اینک بعد گذشت تنها یک هفته برایم آشکار شده است...اما همین یک هفته برای من کافی بود که بفهمم چرا کسی با چنین سطح علمی و فکری ای اینهمه منفور جماعتی واقع می شود که خود را تحصیل کرده های جامعه می پندارند و فرهنگ دان... این پسر... برای من یک شگفتی به تمام معناس... شاید یکی از همین روزها به او بگویم که اگر درس میخواند می توانست به مدارج بالایی برسد...کسی که تنها با دو سال کار کردن... اینچنین چم و خم کار دستش است... ریز به ریز کارخانه و کلیه فرآیندها را می داند...  و اگرچه پایه و اساس تست های آزمایشگاهی را نمی داند اما با همان سطح علمی ای که دارد به حق از عهده کار برآمده است... و دیدن همین توانایی های کافی است که آنقدر به او اعتماد به نفس بدهی که خیال نکند قرار است با مدرک کارشناسی ارشد (نگرفته ام) از محدوده کار آزمایشگاهی طردش کنم...همین که فلان تست را به من می آموزد و من در حین تشکر پایه علمی اش را برایش به زبان خودش توضیح میدهم...کافی است که کار کردن با من برایش اطمینان خاطر بیاورد... وقتی جلوی کسی بایستی و با کوباندن توانایی هایش قصد تسلط داشته باشی... نتیجه اش چیزی نمیشود جز دسته ای بدگویی و عیبجویی....

 

م.ن: قطعا هدف خودستایی نبود..چه بسا اینها همه از بی تجربگی کاری ام باشد...اما خیال می کنم اطمینان کاری ای که این روزها در او هست... باعث احترامی شده است که خیلی ها از دیدن اش دچار تعجب می شوند...

 

 

بعد از اینهمه حرف به ظاهر جدی برویم سراغ قسمت بعدی ماجراهای آقای کاف:

 

امروز، در حالیکه در آزمایشگاه سرگرم کار بودیم یکهو دیدیم یک صدای عظیم از طبقه بالا فوران می کند که "نجمی*!نجمی! ماش! ماش".. و ما همگان هاج و واج که این کیست و ماش چیست؟؟

بعد از مدتی کاشف بعمل آمد که صدای مزبور صدایی کسی نیست جز...جناب آقای کاف... و ماش هم چیزی نیست جز..."موش"...که بعد از فعل و انفعالات زبان آلمانی تبدیل شده است به کلمه زیبای "ماش"... و به همینقدر بسنده کنم که مستر کاف در حالیکه غرق سرچ در دنیای اینترنت بوده اند... یک فروند موش از پایشان قصد بالا رفتن داشته که با صدای مهیب ایشان احتمالا سکته را زده است....

و ناگفته نماند این کارخانه ...یک خانواده گربه زندگی میکنند... شامل یک مادر و شش بچه گربه که معلوم نیست باباشون کیه... به مقدار محسوسی سوسک... و چند تایی موش... و از عجایب اینکه دیروز یک فقره خفاش نیز دستگیر شده است...اگر من فردا پس فردا با یک مار بوآ که دور گردنم و کمر پیچیده برگشتم منزل تعجب نکنید....خداوند آخر و عاقبت من ترسو را به خیر کناد، انشالله!!!

 

* منظور آقا نجمی..آبدارچی محترم شرکت می باشد!!

جمعه 4 آبان ماه سال 1386

کلا سر جمع اگر از خستگی و خواب آلودگی مفرط این روزها فاکتور بگیریم بسیار خوش می باشیم... امتحان MCHE امروز صبح با موفقیت هر چه تمامتر به افتضاح کشیده شد... به جان خودم به همه زبانی بود الا انگلیسی...القصه گذشت و این نشان می دهد که دست فلک نمی خواهد ما دکترا بگیریم اما اگر زد و همین دست فلک گزینه های B را که من از سر ندانستن شانسکی انتخاب کردم درست از آب در بیاورد نشان می دهد که من خوش شانسترین دختر روزگارم....ولی شک دارم امتحانی اینهمه گزینه درست B داشته باشد...اما از همه اینها گذشته...حس خوب ما همچنان پا برجاست (و در واقع عین خیالمان هم نیست)... که احتمالا بخش عمده اش بر میگردد به پیاده روی یک عصر پاییزی دلچسب و دیدار دوستان و تجدید میثاق و الخ... و ممنون از کلیه دست اندرکاران و البته پا اندر کاران – به جهت پیاده روی- و شکم اندر کاران – به سبب نهار (هرچند اگر بهانه پیاده روی سعد آباد نبود عمرا نمیرفتیم نهار اینجا بخوریم و بماند که حالمان داشت می رفت در قوطی وقتی ساعت بازدید تمام شده بود و باز هم بماند که ما از رو نمیرویم که).... خلاصه این لبیک گفتن یاران از اقصا نقاط ایرانمان به قصد دیدار بسی به دلمان چسبید و آنچنان ذوقمرگی حاصل فرمود که شب هنگام طی یک عملیات پیچیده رزمی خودمان را به چهارمیخ کشیده و دعوا نمودیم که چرا اینهمه شلوغ کاری کردی و اصلا خانوم نبودی... (دقت داشته باشید در اینجا نویسنده توقع دارد  دلداری اش بدهید و بگویید که اصلا اینگونه نبوده است)...

خلاصه بسیار خرسندیم و اگر دست من باشد بدم نمی آید ماهی یکبار تجدید میثاق کنیم اما فکر کنم لوس میشه زیادی :دی

 

ما خیلی دلمان می خواهد الان یک سری حرفهای حسابی بزنیم و در راستای زندگانی... که کلا بگوییم ما هم بلتیم...اما الان اینقدر سرخوش الکی تشریف می داریم که باشد وقتی دیگر...عجالتا در این حس خوب من شریک باشید به مقدار فراوان ... باشد که به وقتش با دستی پر و کلامی محکم برگردم... و برمیگردم...

 

آهان راستی...یک چیزی...این کتاب آتش بدون دود به من می فهماند که چقدر نادر ابراهیمی دوست داشتنی ما انسان باهوشی بوده است...و حیف...صد حیف که حالش خوب نیست...این قهرمان پروری مواج در جملاتش.. هر چند هم که اغراق آمیز باشد آدم را خسته نمی کند... هر قدر که دور از واقعیت به نظر برسد داستان را رویاگونه جلوه نمی دهد... و چه لذتی دارد خواندنش...  موقع خواندن کتاب... برگه ای کنار دستم می نشانم و یادداشت بر میدارم...جمله ای داشت که بدجوری به دل نشست...اینقدر که عمیقا لرزه بر انداممان افتاد و یکساعتی به تفکر وادارمان کرد :

 

درست لحظه ای که آق اویلر مغرور و صد البته بزرگ داستان...بعد تحمل آنهمه سختی و ایستادگی با تکیه بر غرور همیشگی اش... از درد قلب پاهایش سست می شود و می لرزد و قدم برداشتن سخت... می خوانیم:

 

"این دنیا نیست که زیر پای مغروران شکست خورده می لرزد، این پای خود آنهاست که استواری دنیا را تاب نمی آورد"

 

نادر ابراهیمی- آتش بدون دود- جلد دوم(درخت مقدس)- صفحه 259

 

<<    1      2      3      4    >>