پاهایم را جمع می کنم و سرم را تا نیمه میبرم زیر پتو و تا جایی که می شود راه نفوذ سرما را می بندم... به ساعتم نگاه می کنم که امروز زنگ نزده و من بیدارم... سرمای دم سحر و بی خوابی... عادت بیدار شدن صبح زود...چه زود در عرض سه هفته بر من چیره شده است... احتمالا استعداد معتاد شدنم باید بالا باشد..از این نتیجه گیری خنده ام می گیرد و لبخند گرمترم می کند... غلتی می زنم و در حالیکه صورتم را میچسبانم به بالش... برنامه ریزی امروز تعطیل و فردای مرخصی و پس فردای دوست داشتنی و آدینه را می چینم... چقدر بیکارم و چقدر دوست دارم این بی دغدگی را... یادم باشد حتما سری به مادرجون بزنم که بی شک بعد از مرخص شدنش از بیمارستان تا حالا....چشمش به در مانده که من از راه برسم و همچون همیشه شوخی ای بکنم و پای حرفهایش بنشینم و در حالیکه سعی میکند بغضش نترکد ببوسمش... چقدر این زن هنوز مغرور است و دوست داشتنی و صبور...
صدای مامان از آشپزخونه میاد که زیر لب زمزمه می کند:
من به خود می گفتم که چون برمیگردی
مهربانتر گردی
و ره آورد تو زین را دراز
مشتی الماس محبت باشد... ای دریغا..افسوس...
من ندیدم جز هیچ...زندگی... گل...یا پوچ؟؟
و پشت سرش صدای بابا...که احتمالا دوش گرفته و حالا شوخی می کند... و الماس پیشکش مامان... خنده ام میگیرد...سعی میکنم به سبک روزهای تنبلی و کاهلی..به زور هم که شده خودم را بخوابانم...اما خواب نمی آید... بیدار می شوم و سر راه سلامی و بعد آبی به دست و صورت... هوا ...هوای صبحهای لاهیجان است... از آن هواها که دستت می لرزد که آب سرد به صورتت بزند... از آن هواها که بی صبرانه سویی شرت ات را جستجو می کنی و می پوشی و جوراب... از آن هواها که حالا با نیمروی روی میز دلچسب تر می شود... و چای تازه دم لاهیجان که بوی شمال می دهد... بوی مه... و نان و پنیر و گردو... و تعجب می کنم که من!!! می خواهم صبحانه بخورم... سر راه جلد دیگری از آتش بدون دود را برمیدارم و می برم سر میز صبحانه...صدای بابا بلند می شود که صبحانه ات را بخور حالا!!!! و من برایش تکه ای از کتاب را می خوانم... اما بابا..حواسش به شعری است که مامان می خواند... لذت می برم...
اینقدر حس و حال ساده امروز صبح را دوست داشتم و دارم که لحظه ای برای نگه داشتنش تردید نکردم... چه خوب است نوشتن از لحظه های خوب...چه خوب است نوشتن از حس خوب لحظه ها... درست وقتی در بحبوحه درد نشسته ای...خواندنشان ...یادت می آورد که روزهای خوب زیادند... و در راه..مثل همه آن روزهای خوش...
دلشوره عجیب و دوست داشتنی ای این روزها با من است...دلهره یک اتفاق... و من... در میان آتش بازی لحظه ها... نشسته ام و منتظر... منتظر یک لحظه... درست مثل لحظه "آخ اگه بارون بزنه"...
ماجراهای آقای کاف- قسمت پنجم
تصمیم می گیرم روز چهارشنبه را مرخصی بگیرم که بروم آخر هفته را زندگانی کنم... برگه مرخصی را می نویسم وبه رسم این شرکت می گذارم روی میز منشی که آقای کاف از راه برسد و امضا کند... اما آقای کاف کجاست آیا؟؟؟ دیگر دارد وقت اداری تمام می شود و نیست...من امضا می خواهم... به منشی میگویم...
- "کی برمیگردد؟؟؟:
- "رفته معدن.... برگشتنش با خداست...ممکنه شغال بخوردش"...
- "شایدم ایشون شغاله رو بخوره..."... و صدای شکستن لیوانی از غذاخوری...میخندم و می گویم:
- "قضا و بلا بود...خطر از بیخ گوش شغاله گذشت"... و در میان خنده ها...چشمکی و به محض بیرون آمدن... صدایم میکند همکارم... اون هم مرخصی می خواهد و منتظر امضا... منشی پیشنهاد می دهد اس ام اس بزنیم...فکر کن..نه جان من فکر کن... گوشی به دست به دنبال جملات مودبانه نگارشی جهت ارسال پیامکی به آقای کاف... مرخصی اس ام اسی ندیده بودیم که دیدیم شکر خدا... اما حالا بشین تا جواب بده...عمرا اگه جواب بده...یعنی یک مدیر کارخانه باید خیلی بی کلاس باشد که جواب چنین کارمندان بی ادبی را بدهد آن هم با اس ام اس... بهرحال منتظر ماندیم تا چشممان به جمال مستر کاف روشن شد که سرخوش برگه های امان را امضا کرد بدون اینکه به اسم درخواست کننده ها نگاهی بیندازد....گزارش نمونه های سنگ معدن را دستش می دهم و خودش میگوید..برو شنبه در موردش حرف می زنیم.. حال می کنم که یادش مانده چهارشنبه را مرخصی گرفته ام...
دیگر بگذریم از جنگولک بازی ام سر عوض کردن روز تعطیلی از شنبه به دوشنبه... که رسما آقای کاف قهقهه می زد و من در حالی که در به در دنبال لغت مناسب بودم خنده ام گرفته بود... همینقدر بسنده کنیم که 5 دقیقه قاطی کرده بودم که من چه روزهایی می روم...چه روزهایی نمیروم... و در جمله بندی ساده "من میخواهم جای شنبه ها دوشنبه ها نیام"...عین آن حیوان محترم در گل مانده بودم..اینقدر که خودم یادم رفته بود من چه روزهایی می آیم... و تمام روزهای هفته را نام بردم تا آخر سر آی کیوی آقای کاف به دادم رسید... من که خودم در تعطیلی به سر می بردم و در تعجب که این چه وضع حرف زدن است آخر... دست آخر آقای کاف فرمودند : "برو هر کاری میخوای بکن... تو فقط چهار روزی که باید رو بیا"...
پ.ن: به کشفیاتی در احوالات خودمان دارم می رسم که نمی دانم تا چه حد درست است...آنهم اینکه من از کار کردن بیرون خانه خوشم نمی آید... خب خوشم نمی آید دیگر... یا زیادی تنبل ام...یا زیادی یه چیز دیگه...اما لازم است... و باید حتما مشغول به کار باشم برای رسیدن به آنچه که از نظر روحی لازم است... اما به احتمال بسیار زیاد...اگر همینطور بگذرد... دکترا خواهم خواند...



