مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386

ترانه صبح تا عصر : رو به گریه بازه جانم دلم از دنـیا گرفته/تپش ترانه هامو مرگ بی صـدا گرفته/ گریه کن گریه کن گریه، ای آواز خاموش/گریه کن گریه کن ای تــرانـــه فراموش/گریه کن گریه ی باغ لاله هـای پـرپـر/گریه کن گریه ی من لحظه های آخر/ از کجای شرجی شب می شـه دریا رو صدا زد /به کدوم لهجه غربت می شه دنیا رو صدا زد/ کی صــدا زد مـنو از شـب/ من که مغـلوب دوباره ام /شب شب خاموش و خالی/ من پر از نعش ستاره ام/ این کدوم لحظه درده/ شـب چـنـدم عذابه/ که دقیقه قرنه، سرشار از تلاطم عذابه...

 

با ترانه امروز شروع می کنم که دیگه غر نزنم بابت همه چیزهایی که آخرش تنها برایم معده درد می  آورد  و کتف درد و گردن درد... و من می دانم که بی خود و بی جهت دارم خودم را عذاب می دهم...گاهی فکر می کنم بد نیست آدم همه حرفها را در خودش نریزد... بد نیست جواب دیگران را بدهد ولو به قیمت شکسته شدن دلشان...ولو به قیمت توهین... مگر غیر از این است که کسی تو را نادیده میگیرد...چرا حرف نزنی؟؟ چرا نگویی؟؟ چرا همه را تبدیل کنی به درد؟؟؟

 

گاهی فکر میکنم چه خوب که به قول قدیمی ترها یک گوش ات در باشد و دیگری دروازه و عین خیالت نباشد که کسی چه می گوید...که معنی حرفها را نفهمی... که یا حتی خودت را به نفهمی بزنی... که اینقدر دقیق نشوی...حساس نباشی...

 

گاهی فکر میکنم چقدر خوب است کوتاه نیایی...چقدر خوب است بزنی توی دهن هر کسی که حرف مفت می زنه....

 

ولی همه اینها گاهی است...فقط گاهی هایی که ای کاش می شود...

 

بگو من چقدر باید بد باشم تا خوبیهایم بخشیده شود؟؟؟؟!!!!

.

.

.

 

یک سخن بیربط جهت تغییر ذائقه: عالیجناب "ه دو چشم" مشاور آلمانی و کله گنده این شرکت به طرز وحشتناکی خوش تیپ تشریف داشتند...خب انصاف بدهید در بحبوحه این همه فکر مزخرف چنین مرد خوش تیپ با شخصیتی وارد آزمایشگاه شود خب آدم روحیه میگیرد دیگر...نمیگیرد؟؟...اینقدر که کمی تا قسمتی قید کمرنگی را میزند یک چیزکی می نویسد...خب حالا ما چیکار کنیم با این آقای خوش تیپ چهارشانه قدبلند درشت اندام خوش کاراکتر که محکم دست می دهد و انگار کن استخوانهای دست ات را با یک فشار می تواند خرد کند و با چشمهایی گیرا زل میزند در چشمهایت و آنچنان زیبا انگلیسی حرف می زند که فارسی حرف زدن هم یادت می رود و امروز خداحافظی کرد و تشریف برد برای تعطیلات کریسمس ولایتشان... آیا؟؟؟

و همین می شود که تصمیم میگیری عجالتا ترانه مزبور را حذف کرده و به گوش کردن این یکی بپردازید :دییییی

 

ترانه دم غروب: اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من/ اگر باید بسازم کلبه عشقو تو دستای تو می سازم، که ساختم من/ اگر باید ببازم من به گرمای نفس های تو می بازم، که باختم من/ اگر باید بسازم پیکر عشقو تو دنیای تو می سازم، که ساختم من...

 

وجدان خفته: اولا اصلا خیال نکنی من فهمیدم که زدی زیر قول کمرنگی ات ها... دوما خیلی جوگیری... همون حق ات همین پیرمرده 60 ساله است... خنگی دیگه... من که می دونم تو درد ات جای دیگه اس!!!! سوما خجالت بکش!!!

 

این وجدان خفته کلا شوخی سرش نمیشه...

 

پی نوشت: رسما خودمان را خفه می سازیم با ترانه های بیژن مرتضوی جان...

پی نوشت: تشریف میبریم!!!!! یک مسافرت دو روزه از روی اجبار و دوست نداشتنی و پر برف و پر سرما... اینم از تعطیلات آخر هفته که در به در یک آرامش بودیم و نشد...

پی نوشت: متشکرم از کلیه دوستان گرانقدری که در این دو روز تلاش فرمودند منو از خود درگیری در بیاورند و شرمنده که نشد که بشه...انشالله بعدا جبران می کنیم....

پی نوشت: دلمان میخواهد امشب غر بزنیم ولی فردا خوش باشیم....

پی نوشت: چه خوب وقتی "مخمل من " صدایم میزنی... چه خوب که هستی..گاهی فکر میکنم بیش از پیش دوست ات دارم عزیز دل ... فکر نبودن ات هم در مخیله ام نمی گنجد...همیشه باش... همیشه دوست باش ...رفیق باش...مادر باش...