حرف زدن با بعضی دوستان حقیقتا آرام ات می کند... انگار خاموش کردن آتش درون ات در تخصص اشان باشد... وقتی دوستانی داری که با وجود تفاوتهای بسیار فرهنگی و خانوادگی و اقتصادی و اجتماعی... حرف هم را می فهمید...این یعنی نقاط مشترکی فراتر از اینها...مقدس تر از اینها.. شما را به هم مربوط می کند... چیزی مثل اهداف مشترک...ایده آلهای مشترک...دغدغه های مشترک... درد مشترک... و این می شود که حرف هم را می فهمید...درد هم را می دانید... و هر حرف و کلامتان تلنگری می شود برای دیگری...برای رشد دیگری...برای پیشرفت دیگری... همین می شود که روزهای با این دوستان بودن را هر قدر هم کم... می پرستم... همین که وارد آن آزمایشگاه دوست داشتنی میشوم...همین که گپی میزنم با دوستان قدیم...همین که دو ساعت تمام در خلوت حرف می زنیم و آخر با لبخندی که از عمق جان بلند می شود جدا می شویم...یعنی من خوشبخت ترین دختر روزگارم...
و این آرامش امروز به اوج خود رسید وقتی یکی از همین دوستان... خبر عاشق شدن اش را به من داد... او که حالا "عسل" اش را می پرستد و چه دوستانه از لبخند دخترک دوست داشتنی اش برایم گفت...و از دل دادنش... و از اینکه چقدر بی تاب است برای معرفی عسل اش به من... و من چقدر خوشبخت که شاهد این نمایش حقیقی عاشقانه ام... که می شوم محرم راز دوستی .... محرم عاشق شدن اش...
خب حالا...وسط اینهمه دوستی پاک و پر صداقت... وسط اینهمه انسانهای حقیقتا انسان...اگر در زندگی برخوردی به کسانی که نام انسان را یدک می کشند و دیگر هیچ...چه جای گله... چه جای دلخوری... همین که اینها را داری و به داشتن اشان می بالی...یعنی خوشبختی...
شعر امروز:
عشقم به تو
خارج از تحمل خداست
بگو چه کنم؟
آقای من!
خوش بهحال آن مرد
که در زندگیش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که براش
تو شیرینزبانی کنی
خوش به حال مردی
که دستهای قشنگ تو
دگمههای پیرهنش را
باز کند
ببندد
تا لبهات به نجوایی بخندد.
خوش به حال من!
حسرت دستهات مانده
به چشمهام
به خوابهام
به کش و قوسهای تنم.
در حسرت دستهات
پرپر میزنم.
چقدر برات قصه بگویم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهات را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
...
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
ترانه امروز برای دوست دیرینه ام: ای گل من قلب من از عطر تو گلخانه شده/ سر زده عشق آمده و خانم این خانه شده/ بوی خوش عشقو ببین پر شده در جان و تنم /گل خانمم سایه تو بر سر من سایه شده....
پی نوشت: آرامم... پر از هراس ام و آرامم... پر از تنش و آرام...پر از حسی تلخ و آرام...
بعد التحریر:
ویژه شب یلدا:
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم؟
نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم٬ دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگوئی برآوردم (یا: برآور٬ دم)
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب٬ گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

