چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386

لبخند می زنیم به زندگی... اگرچه بدجوری سر کارمان گذاشته است ... اما دل قوی دار... این روزها احساس کسی رو ندارم که روی زمین صاف راه میره... انگار هر لحظه زیر پاهام خالی میشه...اما خیالی نیست... مهم اینه که تا میشه محکم قدم برداری... از کجا معلوم ته حفره جای بدی باشه...

 

ترانه امروز: تویی اون کشمکش هر روزه/ لحظه پر تپش هر روزه/ من و یک جاده چشم به راه/ جاده ای از شب تا خلوت ماه/ آخرین حادثه جاده تویی/ اتفاقی که نیفتاده تویی


این یک سوال هوش اصلا نیست!! یک معیار سنجش سریع الانتقال بودن یا نبودن شما هم نیست...اما جان من..اگه گفتید این چیه!!!؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 راهنمایی: دیدم خب خیلی سخته... اینم راهنمایی...این عکس پایین بی ربط به بالایی نیست:

 

 

پی نوشت: این سوال بالا رو هر کس جواب بده یه جایزه داره... !!!

 

پی نوشت: به دلیل خستگی فراوان امشب که فال حافظ نداریم...اما احتمالا شکل و قیافه اش رو عوض کنم...

 

اطلاعیه: به زودی در این مکان پاسخ  سوال گذاشته خواهد شد!!!

 

دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386

روزهای قشنگ زندگی آدم می تونه با یه دوش فوری صبح و پوشیدن یک بلوز آبی فیروزه ای دوست داشتنی که به طرز وحشتناکی بهت میاد، و یه آرایش ملایم خوشرنگ و بستن موها خیلی ساده از بالای سر و انداختن یک گردنبند دوست داشتنی شروع بشه... با یک لیوان چای شیرین دلچسب و توت خشک، گشتی در دلنوشته های دوستان، جمع و جور کردن اتاق دوست داشتنی در خلال یک موسیقی ملایم عاشقانه، نوشتن یک پست و خواندن مقاله های پایان نامه ادامه پیدا کنه... و احتمالا با یه کمی دلشوره ناشی از کارهای عقب افتاده ... همچنین می تونه با تعیین وقت تقریبی دفاع و داورها کامل تر بشه... این روز دوست داشتنی می تونه با خیلی چیزا هم رو به خراب شدن بره... اما مگر ما مرده ایم... دو دستی نگهش می داریم...چرا که این روز از آن ماست...

 

ترانه امروز: وقتی که خوابی نیمه شب/ ترا نگاه می کنم/ زیبایی ات را با بهار/ گاه اشتباه می کنم/ از شرم سر انگشت من/ پیشانی ات تر میشود/ عطر تن ات می پیچد و دنیا معطر میشود/ گیسوت تابی می خورد/می لغزد از بازوی تو/ از شانه جاری می شود/ چون آبشاری موی تو/ چون برگ گل در بسترم/ می گسترانی بوی خود/ من را نوازش میکنی/ بر مهربان زانوی خود....


گویا بد نیست گهگاهی سری به دیوان حافظ بزنیم...اما فکر کردم و دیدم اینجوری شاید جالبتر باشه اگه من هر بار به نیت چندی از دوستان تفالی بزنم و تفسیرش رو بنویسم... اما از آنجا که ممکنه بعضی وقتا بعضی دوستان "نیت اشون نیاد!!"...و باز از آنجا که حضرت حافظ اگر بخوای نصیحت ات کنه چنان میزنه وسط خال که حال آدم جا بیاد...لذا هر بار از حضرت حافظ میخوام که یه پند و اندرزی به نیت هریک از دوستان بده و تفسیرش رو هم مینویسم... باشد که مقبول افتد :

 

برای عادله نازنین که این روزها دلمان برایش شده اینقدر!!!

 

بی معرفت مباش که در «من یزید» عشق                  اهل نظر معامله با آشنا کنند

 

شرح بیت:

بی معرفت مباش، زیرا آنجا که کالای عشق را به مزایده می گذارند، صاحبنظران با کسی سودا میکنند که از این کالا شناخت و معرفتی داشته باشد.

معرفت: در لغت به معنی شناسایی است و اصطلاح صوفیه عبارت است از آنگونه آگاهی که از طریق تهذیب نفس و طی مراحل سلوک بر دل عارف مکشوف شده باشد. عرفا آن را لازمه و مرحله مقدماتی عشق الهی می دانند.  آنجا که امانت الهی را به عشق تعبیر می کند عشق را موهبتی می داند که خداوند تنها به انسان داده است و از طریق معرفت باید مدارج آن را طی کرد. چنانکه جانوران چون از شناخت و معرفت بی بهره اند از عشق نیز بی بهره اند.

من یزید: یعنی حراج و مزایده و در "من یزید کردن" یعنی به حراج فروختن، حراج کردن به بهای کم از دست دادن. ارزان فروختن. "من یزید" لفظی بوده است که فروشنده در حراج می گفته یعنی کی بیشتر میدهد.

خلاصه معنی بیت انکه با آثار صنع بیگانه مباش زیرا آنجا که کالای عشق را عرضه می کنند کسی می تواند خریدار خوبی باشد که با این آثار آشنا باشد. که در واقع یعنی برای خرید متاع عشق سرمایه معرفت لازم است.

 

برای امیرحسین عزیز که صداقتش این روزها معنای دوستی را بیش از پیش پر رنگ می کند:

 

مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است             کجا همی روی ای دل بدین شتاب کجا

 

شرح بیت:

به سیب زنخدان نگاه مکن و مراقب باش که در این راه چاه وجود دارد. ای دل من با این شتاب کجا میروی

زنخدان یا زنخ: چانه

سیب زنخدان: چانه ای زیبا مثل سیب

چاه زنخدان: گودی میان لب زیرین و چانه

تکرار کجا در مصراع دوم برای اظهار شگفتی است می گوید وقتی به سوی سیب زنخدان معشوق می روی توجه داشته باش در چاه زنخدان نیفتی و مقصود اینکه هنگامی که متوجه زیبایی معشوق هستی از آفات و گرفتاری های راه عشق غافل مباش

 

 

عجالتا فکر کنم همین برای کیف کردن بس باشد... شما هم همینقدر که من از خواندن این اشعار با این تفسیر لذت می برم...غرق لذت می شوید آیا؟؟

 

پی نوشت: برای تفسیر کامل رجوع شود به این سی دی ...

پی نوشت دو: هدف قطعا فال گرفتن نیست... دلم میخواست شما هم شریک باشید در درک بیشتر و عمیقتر استعاره ها و تشبیهات و کنایه های حافظ که در اشعارش به وفور و بسیار زیبا اشاره شده :)

           

شنبه 17 آذر ماه سال 1386

سیگارش رو با لبخند عصبی روی لبهاش تو زیر سیگاری خاموش میکنه و میره سمت میزش... از پاکت سیگار آخری اش رو هم میکشه بیرون و عصبی دنبال فندک می گرده... میرم طرفش...سیگار از دهنش بیرون می کشم و میگیرم پشتم:

- بسه دیگه...الان یکی خاموش کردی... چه اته تو؟

- ولم کن، اخری اشه به جون تو...دیگه تموم شد..عصبی ام...

و سیگار رو ازم میگیره...بی هیچ تقلایی بهش میدم... :

- من که سیگاری نیستم وقتی عصبی میشم چه جوری خودمو آروم میکنم که تو نمیتونی؟؟

خودشو ول میکنه روی صندلی اشو میخنده...

- نمی دونم...واقعا چه جوری این کار و میکنی؟؟

- قاطی میکنم...داد میزنم...گریه میکنم..هوار میکشم...اما سیگار نمیکشم...

- من خیلی وقته داد و هوارم نمیاد... تو که نمیدونی زندگی ام چه جوری بوده که...

- عصبانیتت که مال دعوای امروز با دفتر مرکزی نیست...چه اته؟؟؟

اولین دود رو میده بیرون و به جلو خم میشه و تعریف میکنه...میگه و میگه و آخرین جمله رو با بغض فرو میده و اشکاش فرو میچکه...سیگارش که حالا دیگه چیزی ازش نمونده رو عمودی میذاره روی میز ..دستاشو میگیرم....اما چی میتونم بگم؟؟؟

 

دخترک... هفده سالش بوده...فقط هفده سال... دخترکی فعال... برگزیده جشنواره خوارزمی...برنده مدالهای المپیاد...  شاگرد اول مدرسه... فقط داره خودشو برای کنکور آماده میکنه... رییس موسسه کلاس کنکورش...صبح زنگ میزنه که کلاس ات افتاده ساعت سه بعد ازظهر..اما نمیگه به دوستت گفتم ساعت 5 بیاد...دخترک سر خوش...میره موسسه...کسی نیست... رییس موسسه مسته... در رو قفل میکنه... جلوی دهن دخترک رو میگیره...اجازه فریاد نمیده...اجازه تقلا نمیده... کتک اش میزنه... و.... دخترک... با لثه های خون آلود... پاهای کبود ... روح زخمی... و دست خالی از آن چیزی که به نام نجابت در مغز  این مملکت فرو کرده اند...بر میگرده خونه...خونه هیچکس نیست... پدر بزرگ مدتهاست در بستر مرگه... همه بیمارستان...دخترک سر و صورتش رو میشوره... ترس همیشگی...نمیذاره حرفی بزنه... فوت پدربزرگ اجازه نمیده کسی بپرسه تو چه اته؟؟؟ همه به خیال اینکه دخترک غمگین از دست دادن پدر بزرگه.... سالها میگذره...دخترک هیچی نمیگه... ترس از اتهام.. ترس از بی آبرویی... فشار روحی ... صدمه های جبران ناپذیر نگاه جامعه... از اون چی میسازه؟؟ دخترک به زور خودشو میرسونه برای یه فوق دیپلم... به زور خودشو تا جایی که می تونه از آُسیبهای اجتماعی دیگه دور میکنه... و صداش در نمیاد که چه جوری خرد شده...شکسته... دخترک عاشق میشه... دل می بنده... به پسری که عاشقانه ابراز علاقه کرده... اعتماد میکنه...همه شجاعتش رو مردانه میذاره وسط... حرف میزنه..به پسر همه چیز رو میگه... به اعتبار شعور...به اعتبار فهم..و پسر... میره... در حالیکه علنا متهمش میکنه به فحشا... به روس.پ.ی گری... دخترک خردتر میشه...میشکنه...

 

بغضش که ترکید... فقط تونستم نگاهش کنم... فقط دستاشو گرفتم و برای لحظه ای گذاشتم اروم باشه... چه میشه گفت...با این جامعه مریض چه میشه کرد...تنها چیزی که به ذهنم میرسه... اینه که به آینده امیدوارش کنم... که بدونه همه آدمها مثل این پسرک دگم پاپتی نیستند که نجابت دختر رو تو یه تیکه پوست ببینند... زیادند کسانی که می فهمند...شعور دارند و بی شک کسی قراره همراهش باشه تا ابد که به همین اندازه دارای شعور و ادراک باشه... فقط سعی کردم امیدوارش کنم و توانایی هاش رو نشونش بدم...به اینکه با وجود همه اینها سر پاست..در سن بیست و یکسالگی... درس خونده...دانشگاه رفته...سر کار میره...روابط اجتماعی خوبی داره... اما روح شکسته اش رو با چی میشه بند زد...  

نمیدونم... واقعا نمی فهمم...این فرهنگ پوسیده نخ نما کی میخواد اجازه حرف زدن به چنین زخم خورده هایی رو بده...اجازه دفاع از شخصیت اشون رو... مقصر کیه؟؟ جامعه که اجازه هر نوع خشونتی رو به این بیمارها می ده و اجازه حرف زدن به آسیب دیده رو نمیده؟ دخترک که شجاع حرف زدن نداره؟ خانواده که اینقدر رابطه خوب با فرزند ایجاد نمیکنه که فرزندش راحت باهاش حرف بزنه؟ ما؟ مقصر کجاس؟؟؟ 

 

پی نوشت: خدا میدونه چقدر مزخرف بافتم..خدا می دونه چقدر دلش خواسته ساکت بشم...خدا می دونه چقدر ادای ادمای بی درد رو دراوردم... حس خوبی نیست..اصلا


بعد التحریر: امیر جان ممنونم...ممنونم بخاطر همدلی و همراهی ات... همین برای من بس که افتخار کنم به حضور دوستانی چون شما که در برابر چنین اتفاقاتی اینچنین احساس دین می کنید و الحق شرمنده میکنید آدم رو در برابر اینهمه توجه ... خواهرک آب و آینه شاید هیچوقت اینجا را نخواند اما مطمئنا پیغامت رو و کلام دلنشین ات رو بی هیچ کم و کاستی به او خواهم رساند...

 


پی نوشت بی ربط: سارا... امروز وقتی ایمیلهام رو چک میکردم... نمیدونی چقدر ذوق کردم، چقدر خندیدم و پشت بندش چقدر رگ غیرتم زد بالا وقتی دیدم بدون ذکر منبع پست دوست داشتنی "آسیب شناسی فک و فامیل" ات بین ایمیلهای فورواردی است که دوست عزیزی برام فرستاده.... باید برات بفرستم ایمیلش رو خودتم بخونی ببینی

پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386

بعضی شبها و بعضی روزها هست...بعضی لحظات و بعضی دقایق... که انگار اتفاقی...حرفی...کلامی..خاص تو...پیش می آید...گفته میشود..به زبان رانده می شود... و تو از عظمت آن لحظه... از اینکه لحظه ای در جهان خاص توست غرق لذت می شوی... انگار همه کائنات برای لحظه ای چشم به تو و دست و کلام و نگاه تو دوخته اند... تا ببینند تو با این لحظه ناب چه می کنی... و امان..امان از آن لحظه که با نگاهی غلط... کلامی نادرست... بهم بریزی همه این صحنه هنرمندانه را...

باید آرام باشی و صبور...این را این روزها بارها و بارها زمزمه می کنم...آرام باش..خودت باش..با همه کاستی ها و نقصها و بدی هایت... با همه دوست داشتنی بودن و ظرافت و حتی زمختی هایت ... با همه توانایی ها و استعدادهایت...با همه خودخواه بودن و گنده دماغ بودن ات... خودت باش .... با همه تحمل ناپذیر بودن ات...با همه ندانستن ها و شوق یاد گرفتن هایت... با همه سردی و سخت بودن ات...فقط کافی است صبور باشی و آرام... و یادت باشد...آنچه از آن توست...باز خواهد گشت... اندکی تحمل بایدت...

عجول بودن صفتی است در من که بارها و بارها چوبش را نوش جان کرده ام...عوارض اش را دیده ام... و خامی لحظه شتاب را حس کرده ام با تمامی وجود و هر بار باز بسان دخترکان بی تجربه شتاب زده عمل کرده ام... باید صبور تر بود... آرامتر... با حوصله تر... با اندیشه تر... متفکرانه تر... عمیق تر...

 

تفال امشب:

 

حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما/ بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم

 

پی نوشت: به روز کردن تندا تند این روزها...مرا یاد آن دخترک دستپاچه ای می اندازد که حرفی در کله اش دور میزند و نمیداند چیست و چگونه بگوید و نمیگوید و به جای اش می رود کوچه علی چپ و تند تند قدم میزند و در حالیکه ادای آدم بزرگها را در می آورد... خزعبلات می بافد و از مهدکودکش می گوید و از اینکه دیشب چه شکلات خوشمزه ای خورده است و اینکه همکلاسی اش چطور مداد رنگی اش را می تراشد و چطور صبح به خانوم همسایه سلام کرده است و خودش را برایش لوس کرده است و ... و مخاطب...یک پای اش را انداخته روی آن یکی پایش و دست به سینه در حالیکه این آشفتگی را می بیند...آرام لبخندی می زند و صبوری میکند و چه بسا از اینکه شاهد این آشفتگی است لذت هم می برد و آه که این صبوری چه حرصی در می آورد... این را حافظ هم خوب فهمیده است!!!

 

یک پیشنهاد: از وقتی تفسیر اشعار حافظ را می خوانم تازه دارم میفهمم حضرت حافظ چه کرده با کلمات...بدم نمی آید گاه گاهی تفسیر برخی از اشعار یا ابیات رو اینجا بیارم... مشروط بر اینکه تمایلی برای خواندنشان در شما باشد..هر کی دوست داره دستا بالا!!!

 

چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386

پروردگارا! هم اکنون مرا بکش ( به ضم کاف)..این چه بساطی است .... باز پاک ما را هوایی کردی فرستادی پی کارمان بی مرام؟؟؟!! صد دفعه گفتم من به این "داروسازی هسته ای"...حساس می باشم...اینقدر هی نیندازش وسط راه زندگی ما...باز امروز انداختی اش وسط مخمان که چه؟؟ حالا من با این دل هوایی چه بکنم... چگونه بنشانمش سرجایش...؟؟؟ دیگر در کله اش هم نمی رود که فردا پس فردا جواب آقای همسر بعد از این هنوز نیامده را چه بدهیم وقتی بچه می خواهد و ما می ترسیم مبادا بچه امان اشعه گیر بشود... دیگر همین بهانه هم در کله اش نمی رود... و پایش را کرده است در یک کفش گنده و دلیل بسی قانع کننده اش هم خانم دکترهایی هستند که عزم جزم کرده اند به داروساز هسته ای شدن... حالا هی بیا بگو اون خانمها که می بینی یکی از یکی مجرد تر می باشند...می گوید خب تو هم مجرد بمان...عجب بساطی است ها... نه به آن همه دل دل کردن هایش ...نه به این مجرد ماندنش...پروردگارا هم اکنون مرا بکش....از دست این دل خنگ!!! یک شب می نشیند و از دلدار می گوید و از عاشق شدن...امشب می گوید مجرد بمان...غلط میکنی بچه دار بشوی...پروردگارا اینهمه دل...این چی بود دادی به ما آخه... نه گنده است به سان شیردلان دل گنده...نه نازک بسان نازکدلان ظریف اندیش... گیری کرده ایم ها!!!

 

القصه تا اطلاع ثانوی ما باز جوگیر شده ایم و می خواهیم دکتر داروساز هسته ای بشویم... اصلا چه معنی دارد آقای همسر بچه بخواهد؟؟ پیشرفت علمی من مهم تر است یا بچه؟؟؟

 

ندای درون: به این میگن جوگیری قبل از طوفان... یکی نیست بگه حالا بذار موضوع انشا پیدا بشه... بعد بیا غصه بخور...

 

ندای خودشیفته درون: الهی من قربون خودت و این دل خنگ ات بشم... تو هر کاری میخوای بکن...همسر بعد از این اینقده دوست داره همه جوره کوتاه میاد..میگی نه ببین !!!!!!!!!!!!!!

 

ندای حزب طرفدار "دختر مردم": خجالت نکشی یه وقت؟؟؟ لپات هم سرخ نشه یه وقت؟؟ سرخ و سفید هم نشی یه وقت؟؟ سرتو هم نندازی پایین آب شی بری تو زمین یه وقتی خدایی نکرده؟؟ دختره ... و....و........!!! چه شوهر و بچه ای راه انداخته اینجا واسه خودش...

 

دعای هفته: خداوندا! بندگان صالح درگاهت را از جوگیری مصون بفرما...الهی آمین...!!!

 

پیش بینی آخر هفته: فردا روزی... در همین وبلاگ هرگونه تمایل به داروسازی هسته ای تکذیب می گردد... چه بسا هر گونه کشش به ادامه تحصیل...از ما گفتن بود!!!

 

 

<<    1      2      3      4    >>