حس امروز:
خوبم...
اعتراف می کنم خیلی زود قضاوت کردم...خیلی زود به پیشواز واقعه ای رفتم که هراس از آن اجتناب ناپذیر بود.. اعتراف می کنم عجله کردم و همین عجول بودن همیشگی من در به سر انجام رساندن کارهایی که ذهنم را درگیر می کند ...پیش از موعد مقرر...دلیل آنهمه تلخی و ناسازگاری بود... اعتراف می کنم باز هم فاکتور مهم زمان را نادیده گرفتم... و باز هم فراموشم شد اصل ساده "زمان خیلی چیزها را حل می کند"... فقط کافی است صبور باشی و بنشینی به تماشا...تا ببینی یک به یک چطور دغدغه های ذهنی ات جای اشان را می دهند به آرامش و می روند و می روند... و تو اگر آگاه باشی...رد پای رفتنشان را تا همیشه در ذهن ات نگه می داری که مبادا فراموش ات شود: روزی دغدغه هایی بودند که رفتند...
حالا که خارج این گود عمیق نشسته ام...حالا که به زور خودم را از دیواره های خاکی این کاریز بیرون کشیدم و از بالا به عمق آن می نگرم... انگار نقشه قدمهای بعدی را می کشم... که برای رفتن به عمق این کاریز... از کجا باید رفت که جای پا محکمتر باشد... که پای ات نلغزد... که حتی نگرانی از لغزیدن هم پرتابت نکند به ناکجا آباد...
تصویر امروز:
کوههای کله برفی و آفتاب سردی که به امید گرما هنوز میدرخشد و آسمانی آبی...
ترانه امروز:
از لحظه های تشنه بیدار/ تا روزهای با تو بارانی/ غم میکشد ما را و می بینی/ دل میکشد ما را تو می دانی ...
حرف دل امروز:
می شود فارغ از جنسیت... رها از محدودیتهای حاصل از جنسیت این جامعه له شده... در رابطه ای عمیقا و منحصرا دوستانه ماند و لذت برد...می شود فارغ از برداشتهای غلط، صادقانه خندید، دوست ماند، گله کرد، از عاشق شدن گفت، از شکست خوردن، می شود تجربه داد و تجربه گرفت، می شود دیگر نهراسید از زن بودن یکی و مرد بودن دیگری... و سپاسگزارم... و شاکر... که داشتن چنین دوستی هایی، شیرینی این روزهای من شده است...
هدیه امروز:
Dance me to your beauty with burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Touch me with your naked hand or touch me with your glove
Dance me to the End of love
Dance me to the End of love
Dance me to the End of love
نکته امروز:
به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا کردنی است فدا می کند، آنچه شکستنی ست میشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود... (بار دیگر شهری که دوست می داشتم- نادر ابراهیمی)
پی نوشت: آرام ام و بی لبخند... اما همین هم خیلی خوب است... ببین طرح کمرنگ لبخندی آرام آرام بر لبهای مینشیند اگر...
پی نوشت: پر از نیاز شنیدنم... پر از تمنای گوش دادن...


