سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386

حس امروز:

خوبم...

اعتراف می کنم خیلی زود قضاوت کردم...خیلی زود به پیشواز واقعه ای رفتم که هراس از آن اجتناب ناپذیر بود.. اعتراف می کنم عجله کردم و همین عجول بودن همیشگی من در به سر انجام رساندن کارهایی که ذهنم را درگیر می کند ...پیش از موعد مقرر...دلیل آنهمه تلخی و ناسازگاری بود... اعتراف می کنم باز هم فاکتور مهم زمان را نادیده گرفتم... و باز هم فراموشم شد اصل ساده "زمان خیلی چیزها را حل می کند"... فقط کافی است صبور باشی و بنشینی به تماشا...تا ببینی یک به یک چطور دغدغه های ذهنی ات جای اشان را می دهند به آرامش و می روند و می روند... و تو اگر آگاه باشی...رد پای رفتنشان را تا همیشه در ذهن ات نگه می داری که مبادا فراموش ات شود: روزی دغدغه هایی بودند که رفتند...

حالا که خارج این گود عمیق نشسته ام...حالا که به زور خودم را از دیواره های خاکی این کاریز بیرون کشیدم و از بالا به عمق آن می نگرم... انگار نقشه قدمهای بعدی را می کشم... که برای رفتن به عمق این کاریز... از کجا باید رفت که جای پا محکمتر باشد... که پای ات نلغزد... که حتی نگرانی از لغزیدن هم پرتابت نکند به ناکجا آباد...

 

تصویر امروز:

کوههای کله برفی و آفتاب سردی که به امید گرما هنوز میدرخشد و آسمانی آبی...

 

ترانه امروز:

از لحظه های تشنه بیدار/ تا روزهای با تو بارانی/ غم میکشد ما را و می بینی/ دل میکشد ما را تو می دانی ...

 

حرف دل امروز:

می شود فارغ از جنسیت... رها از محدودیتهای حاصل از جنسیت این جامعه له شده... در رابطه ای عمیقا و منحصرا دوستانه ماند و لذت برد...می شود فارغ از برداشتهای غلط، صادقانه خندید، دوست ماند، گله کرد، از عاشق شدن گفت، از شکست خوردن، می شود تجربه داد و تجربه گرفت، می شود دیگر نهراسید از زن بودن یکی و مرد بودن دیگری... و سپاسگزارم... و شاکر... که داشتن چنین دوستی هایی، شیرینی این روزهای من شده است...

 

هدیه امروز:

Dance me to your beauty with burning violin

Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in

Touch me with your naked hand or touch me with your glove

Dance me to the End of love

Dance me to the End of love

Dance me to the End of love

 

 

نکته امروز:

به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می دارد، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد، آنچه فدا کردنی است فدا می کند، آنچه شکستنی ست میشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود... (بار دیگر شهری که دوست می داشتم- نادر ابراهیمی)

 

پی نوشت: آرام ام و بی لبخند... اما همین هم خیلی خوب است... ببین طرح کمرنگ لبخندی آرام آرام بر لبهای مینشیند اگر...

پی نوشت: پر از نیاز شنیدنم... پر از تمنای گوش دادن...

 

 

 

دوشنبه 12 آذر ماه سال 1386

 

دیشب: در میان موسیقی باران افکار یکی یکی رد می شوند....خبر زلزله تبریز را که خواندم... خب ترس برم داشت... یاد خودم افتادم... تصورش هم وحشتناک است... تصور نبودن و کارهای نکرده... نگاههای نداشته..دلهای نریخته... حرفهای نگفته... ناگهان چقدر زود دیر می شودها ...و....گیرم زلزله جدی ای هم نبوده باشد..اما بود...نبود؟؟؟ یک جا لرزید...دل خیلی ها هم لرزید... تصور اینکه شبی نشود آرام سرت را روی بالش بگذاری چقدر برایت هراس انگیز است...؟؟ چقدر غمناک؟؟؟... حالا بهر دلیلی... مرگ هم یکی اش... ترس از دست دادن هم یکی اش...بخیر گذشت...بخیر هم خواهد گذشت..شکر...اما لحظه هایی هست که باید همیشه به ذهن سپرد... می گذرد...میگذرم... دستها و پاهایم یخ کرده... خیلی زیاد... سردم است... دلم میخواهد بچسبم به شومینه و اینقدر به زبانه های آتش نگاه کنم تا چشمهایم بسوزد...و سوختن بهانه شود و رنگ آتش که آرام آرام مات شد و محو... خوابم بگیرد و همانجا...کنار اتش سرخ بخوابم... تا خود صبح... وقت کم است... وقتی نیست...برای گفتن وقتی نیست... و حرف بسیار... صبح نزدیک... می ترسم زمان بگذرد... بگذرد و بمانم با حرفهای نگفته و سنگینی حرفهای شنیده... با حرف های گفته و انتظار شنیدن ها... با نگاههای در بین راه مانده  و سنگینی نگاههای بر چهره...

 

ترانه دیشب: ... من میگم منو شکستن چشم فانوسمو بستن..تو میگی خدا بزرگه ماهو می ده به شب من...من میگم اخه دلم بود اونکه افتاده به خاک ات..تو میگی سرت سلامت آینه ها زلال و پاکه ...

.

.

.

 من میگم حالا بسوزم یا که با غصه بسازم...تو می گی فرقی نداره من که چیزی نمی بازم.... من میگم اینجا رو باختی عمری که رفته نمیاد...تو میگی قصه همین بود تو یه برگی توی این باد...

 

امروز: خوبم خیلی خوبم...

دیشب ساعت سه و نیم بود که به گمانم روح به عالم خواب و رویا پرواز کرد و اگر بوی آش داغ نبود حالا حالا ها بر نمیگشت... شب با صدای قدم بارون روی کانال کولر خوابیدن... - بعد از مکالمات دوستانه در چند نوبت با چند دوست عزیز- ... و صبح با بوی آش داغ از زیر پتو بیرون اومدن...آدمو زنده میکنه نه؟؟؟

نزدیک ظهر بیدار بشی و چای داغ بنوشی و پی ام سی هم برات د بست آو بیژن مرتضوی پخش کنه...و تو  پاهات رو جمع کنی و مچاله شی در کاناپه و در خلوت خودت دو دستی ماگ ات رو بچسبی و گرماش رو بفرستی توی صورتت و به صدای بارون و موسیقی گوش بدی... حقیقتا آدمو زده می کنه....تو میدونی دخترک... این رسمش نیست...به یک باره تلخ شدن و به یکبار نیش زدن رسم اش نیست... صورت فلکی عقرب من...گاهی عجیب نقش خود را بازی میکند...آرام آرام می آید...اما بد نیش می زند اگر پا روی دم اش گذاشته باشند... و نمیدانم...عقربها هم بعد از نیش زدن می میرند؟؟؟ یا نه.... هر چه هست...بعد هر نیش زدنی...بعد هر تلخ شدنی...دلم می خواهد...بروم یک گوشه دنیا... آرام بنشینم و به ماجراها بنگرم... به اینکه من راه خودم را می رفتم... من فقط در برابر آنچه که مال من است دفاع کردم...همین... و بعد دوباره جان می گیرم....و امروز روز من است... مال من است... روزی که باید فکر کنم...فکر کنم...فکر کنم...

 

ترانه امروز: تو به قصه ها شبیهی...ساده اما حیرت آور...شوق تکرار تو دارم...وقتی میرسم به آخر...تو پلی پل رسیدن... روی یه گرداب یه تردید... منو رد میکنی از رود... منو می بری به خورشید... کاش از اول می دونستم...

 

 

پی نوشت: خیلی تلخ شدم...می دانم... قول می دهم در اسرع وقت...چنان بشکن و بالا بندازی اینجا راه بندازم که به کل یادتان برود روزگاری این دخترک لوس از خود راضی... حرمت نگاهتان را نادیده گرفت و به اعتبار خوبی هایتان از اینهمه توجه سو استفاده کرد...قول می دهم...  این را عجالتا بگذارید به حساب عذرخواهی:)

 

شنبه 10 آذر ماه سال 1386

لازم است گاهی در زندگی چند کشیده آبدار... یا چند تلنگر جانانه نوش جان کنی ... تا یادت بیاید...آن دخترک مغرور و پر از عزت نفسی را که احتمالا در هجوم بی توجهی هایت گم اش کرده ای...

 

لازم است گاهی در زندگی که نوایی از درون گاه به زمزمه..گاه به فریاد... "تو" بودن ات را یادآور شود... حتی اگر انعکاس صدایش بشکند دیوارهای وجودت را که تو بسازی اش از نو....

 

لازم است گاهی در زندگی ... که برای به دست آوردن آنچه که حق توست در راستای انسانیتت... - و تو با سهل انگاری ات گم اش کرده ای- به پا خیزی و بجنگی با اینهمه بی توجهی...

 

دلم تنگ می شود...دلم برای آن "من" مغرور گاهی عجیب تنگ می شود... کجا گم اش کرده ام... کجای این همه روزمرگی...من، تاوان بی توجهی را پس می دهم...تاوان بی حرمتی را پس می دهم ... گم می شوم...طرد می شوم... خسته می شوم...می شکنم... اما دوباره می یابمش ... دوباره...

 

هنوز نه شکسته است که بند زدن این چینی شکسته از اعتبار انداخته باشدش... نه له شده است... که جمع کردن عصاره هایش بی فایده... هنوز سر پا...سر حال ...جایی منتظر مانده است...من فقط گم اش کرده ام...

 

پی نوشت: خسته ام... از دست خودم...متاسفم...برای خودم... و سخت دلگیر....از دست خودم...

 

پی نوشت: درست یا غلط... به دنبال همان دخترک مغرور از خودراضی ای هستم...که راه رفتنش فخر فروشی به زمین و زمان بود... هر قدر هم بی دلیل و ابلهانه... و نگاه کردنش ... حصاری میساخت محکم... که نفوذ به آن کار کسی نبود..جز آنکه در گشوده باشم ... و آنگاه که این دروازه ها گشوده شد...هر کسی فهمید که تا چه حد اشتباه کرده است... دلم...بهانه اش را می گیرد... بی قرار است و سر درگم...

پنجشنبه 8 آذر ماه سال 1386

خانمها بخوانند... وقتی میخواهند لوازم آرایش بخرند...

آقایان بخوانند... اگه خدایی نکرده!!! خواستن واسه خانومشون لوازم آرایش بخرند...

 

پا شدی رفتی تو مغازه رژ لب خریدی...اومدی میزنی به لب ات... پز میدی می گی باهاش چیپس و ماست و کله پاچه میخورم پاک نمیشه؟؟؟؟

پا شدی رفتی رژ لب خریدی میزنی...کیف میکنی دیگه هر چی ماچ و بوسه می کنی پاک نمی شه؟؟؟

همچین دلت قنج (غنج) میره رژ لبت پاک نمیشه و رژ گونه ات سفت چسبیده بیخ گونه ات و تا صبح لبات رنگی تیتیش مامانی می مونه و لپات سرخ... نه؟؟؟

 

عارضم به خدمتتان که...اکثر لوازم آرایشی که با قیمت خوب هم توی بازار هست و ماندگاری خوبی دارن... دارای سرب هستن... به این عکس توجه کنید:

 

 

حالا کافیه یک حلقه طلا بکشی روی این رژ لب... ببین: 

 

 

این تغییر رنگ بخاطر وجود سرب در ماده مصرفی رژ لبی است که مشاهده می فرمایید...سرب برای بالا بردن ماندگاری و دوام ماده آرایشی بر روی پوست به کار برده می شه...و این می شود که به مرور زمان بلایی بر سر سیستم عصبی امان می آید که نگو و نپرس... حالا واسه خالی نماندن عریضه کمی از اثرات سرب بر بدن بخوانیم و به گوش جان نیوش کنیم:

 

بی‌اشتهایی، تهوع و استفراغ شیری رنگ، بی‌حالی، سوزش دهان، دل‌درد، مدفوع خونی یا سیاه، ایجاد خط آبی روی لثه، تشنج. اما مسمومیت با سرب غالبا به صورت مزمن ایجاد می‌شود و تغییرات بیشتر در استخوان و مغز استخوان به‌وجود می‌آید که موجب اختلال در ساخت گویچه‌های قرمز خون و کم‌خونی می‌شود. از علائم دیگر، اختلالات نوروتوکسیک (Neurotoxic) است که اغلب به‌صورت فلج تظاهر می‌کند و سرانجام عوارض کلیوی هم ایجاد می‌شود. مسمومیت با سرب در کودکان کودکان اغلب در معرض سرب به شکل غبار ریخته شده از سقف‌ها، لبه پنجره‌ها، رنگ و گردوخاک هستند. کودکان سرب را آسان‌تر از بزرگسالان جذب می‌کنند. حتی مسمومیت با مقادیر اندک سرب می‌تواند به اختلالات شدید رشدی در کودک منجر شود.

 

بی زحمت همین الان هرچی لوازم آرایش بخصوص سایه و رژ لب و رژ گونه داری بریز جلوت...بشین یکی یکی امتحان کن...اینقده کیف داره... :دی

 

پی نوشت: اکثر لوازم آرایشی که به قیمت گرون فروخته میشن و معمولا مارکدار هستن اینجوری نیستن...اما بعضی هاشون علیرغم مارک و مرغوبیتی که تعریفش رو میکنن سرب دارن...حتی المقدور از لوازمی استفاده کنید که سرب کمتری دارن...به مرور زمان تاثیرات خوشایندی نخواهد داشت...

 

بعد التحریر:

برای اطلاعات بیشتر..آشنایی با اثرات سرب، معرفی چند مارک معروف حاوی سرب و بقیه و بقیه و بقیه....اینجا را بخوانید...

 

پنجشنبه 8 آذر ماه سال 1386

امشب از آن شبهای دیوانگی است...از آن شبهای "نمیدانم چه ام شده" ها..از آن شب های "نزدیکم نیا ...پاچه میگیرم"...از آن شبهای پر از خستگی...پر از خواب... و پر از بیدار نشستن ها...پر از لجبازی ها... از همان شبهای "خوبم گفتنهای دروغین"... از آن شبهای.... خوابم می آید و نمی خوابم... انگار لحظه لحظه امشب با تمام بی حالی و دیوانگی اش دوست داشتنی است...حقیقتا دوست داشتنی است...

 

وبلاگت را باز می کنم فریبا...مثل هر شب...اما امشب نوای تار در پس زمینه این احوالات... حال دیگری دارد و شوری دیگر....

 

زمزمه می کنم... نه یک بار...که صد بار... باید بنویسمش ... باید به رسم جریمه -هایی که هیچوقت نشدم- ...  هزار بار بنویسم... بی رج زدن... «کسی که یک جا خوب است و یک جا بد، خوب اش تقلبی است*»...بنویسم بلکه آویزه گوشم شود... که بدانم متقلب بودن نه فقط به معنای آن نگاه دزدانه روی برگه همکلاسی است...و نه فقط به معنای آب قاطی شیر کردنها... و من...یک متقلب تمام عیار... یک هنرپیشه شاید...یک نقاب بر چهره زن خالص... یک شعار ده عالی، یک همه جا خوب و نه اینقدر خوب... یک لاف زن قهار!!!

 

آخ! امشب از آن شبهای محاکمه است...از آن شبهای پر درد...از آن شبهای پر شکنجه شاید... و باز قاضی و شاکی و محکوم و جلاد...من!!

 

و بعد انگار...در این محکمه...کسی از جایی فریاد می زند..."اعتراضی ندارم بر این جمله...اما اعتراض دارم به نحوه استدلالتان در محاکمه... که محکوم...اگر جایی خوب نیست... نه اینکه بد بوده است... تقلبی در کار نیست....اعتراض دارم"...

 

آخ! که چه حس خوبی دارد اولین دقایق توجیه!!! من که می دانم... می دانم... همیشه خوب نبودن به معنای بد بودن نیست... اما جایی که می توانی خوب باشی و صرفا خوب نباشی...از بد هم بدتری...

و نوای تار جان می گیرد...اوج میگیرد... و یک جا متوقف می شود... درست جایی که نفس ها در سینه حبس شده است... و انگار همه به "بدتر" بودن می اندیشند....

 

پی نوشت: تلخ نیستم... سخت نیستم... حتی لبخندی به لب دارم...باور کن...من این به محاکمه کشیدنهای گاه به گاه را دوست دارم...از پس سرخوشی ها همیشگی... از پی گم شدن در منم منم زدنها... در امتداد بزرگ شدن ها... در حاشیه موفقیتها... این محاکمه کردنها لازم است...برای اینکه ترمزی باشد در برابر گستاخانه و پر شتاب تاختن...که انحراف از مسیر، خطر احتمالی بزرگی است در هجوم سرعت....

به قولی:

اینقدر منم نزن! ...روزی ده «من» از من هایت کم کن تا ببینی که چقدر سبک می شود٬ چقدر راحت می شوی و چقدر بی نیاز...*


تعداد بازدید کنندگان این وبلاگ از مرز ۱۰۰۰۰۰ نفر گذشت... نمی دانم بر چه اصلی ...یا به چه دلیلی... با خودم قرار گذاشته بودم...چنین لحظه ای ...پستی بگذارم... فکرش را بکن... به اندازه یک استادیوم آزادی اینجا ریفرش شده...خوانده شده...نخوانده شده... و خدا می داند چقدرش منم...!! بهرحال... حس خوبی دارم... انگار دلبستگی ام به این صفحه چند در چند که صاحبش منم... بیشتر می شود... کاش به اندازه صد هزار نفر ... حرف داشت برای گفتن... نکته داشت برای خواندن...

به بهزاد: دوست خوبم! حقیقتا حواسم نبود..یعنی از الارم دفعه قبل ات فکر نمیکردم به این زودی بگذرد..حتی ۵۱ ای هم بیشتر... مرسی از توجهت:)


* دیگه روم نمیشه بگم اینو کجا خوندم... یعنی فکر کنم دیگه لازم هم نباشه به گفتن...


کسی که یک جا خوب است یک جا بد٬ خوب اش تقلبی است....

کسی که یک جا خوب است یک جا بد، خوب اش تقلبی است

کسی که یک جا خوب است یک جا بد خوب اش تقلبی است

کسی که یک جا خوب است یک جا بد خوب اش تقلبی است

کسی که یک جا خوب است یک جا بد خوب اش تقلبی است

کسی که یک جا خوب است  یک جا بد خوب اش تقلبی است

کسی که....

 

<<    1      2      3      4    >>