قبل التحریر اول: گوشم بهتره...فقط بازی اش گرفته... و گهگاهی میگیره...خلاصه که هی میشنوم...نمی شنوم...می شنوم... نمی شنوم...
قبل التحریر دوم: امتحان زبان MCHE رو با حداقل نمره قبولی... و کاملا لب مرز... قبول شدم... وقتی یک کلمه نخوانده باشی و روز قبل از امتحان هم با رفقای شفیق رفته باشی دربند و سر امتحان هم هی گزینه B را انتخاب کرده باشی... نتیجه اش می شود همین... و این یعنی بابا خوش شانس...!!! قبولی ام که هیچ ربطی به اطلاعات زبان انگلیسی ام ندارد... حالا یک مرحله دکترا خواندن...و در واقع ساده ترین مرحله اش سپری شد... میرویم داشته باشیم مراحل بعدی را اگر خدا خواهد...
قبل التحریر سوم: زمان خیلی چیزها را مشخص می کند... این اصلا یک اصل جدید و تازه کشف شده نیست... اما بعضی وقتها تا ساده ترین اصول را تجربه نکنی..به عمق آن پی نمی بری... روزی که نوشتم از چهارراه انتخاب... بر سر درس خواندن و نخواندن... بر سر ماندن و رفتن... واقعا نمی دانستم درس خواندن را انتخاب کنم یا نه... شاید...همین یکماه تجربه زندگی کارمندی و تجربه محیط کار و جایی خارج از محیط آکادمیک... درایوینگ فورس خوبی بود برای تصمیم گیری و انتخاب دکترا خواندن... ولو به قیمت اینکه ته اش هیچی نباشد... اما ترجیح می دهم تا می شود دیرتر از محیط دانشگاهی بیرون بیایم...محیطی که اگر هیچی هیچی برایت نداشته باشد.... دست کم یک طرف ماجرا دانشجویانی هستند که صادقند... که همراه تو اند... که با تو فرقی ندارند... که خط فکری اتان یکی است...هدفهایتان یکی... حرفهایتان یکی... در مورد رفتن و نماندن...این را هم سپرده ام به زمان... به زمانی که باید بگذرد تا انگیزه ماندن یا نماندن را در من قویتر کند... دست کم حرفها را می فهمم...از همصحبتی ها لذت می برم... یاد میگیرم و رغبت پیدا میکنم برای یاد دادن... و اینها آن چیزی است که برای فرار از روزمرگی بهشان احتیاج مبرم دارم...مگر اینکه این روزمرگیها و تن دادن به همین سطح از زندگی... از من سبقت بگیرد و مسخ ام کند...که آنوقت... فاتحه دکترا خواندن را دسته جمعی می خوانیم و با یک فوت نثار روان پاکش...
دوست من! گفته بودی آدم بیرون آمدن از این راه نیستم... راست گفته بودی... هر بار در چند راهی تصمیم گیری هایم در این مورد....یاد این حرف ات بودم..اما لجبازی ذاتی ام نمی گذاشت صراحتا اعتراف کنم که شناخته بودی ام... باز... و حق داشتی...باز.... و من الان خیلی صادقم...باز... نه؟؟؟؟!!:دی
...........
...
...............
پی نوشت: کسی می تواند وطن روح مرا عاشق باشد، که روی خاکش راه رفته باشد- پای پیاده، سالها و چنین موجودی، در سراسر جهان تویی، برای ابد- تو
نادر ابراهیمی ( آلنی می گوید به مارال)
بعد از گپ دوستانه و دلنشین دیشب با دوست عزیزی... بعد از گفتگوها در باب دوست داشتن... تمام روز...زیر لب جمله بالا را زمزمه کردم... و تمام روز... در اندیشه این خاک پا نخورده... و در اندیشه اولین گامهایی که به قصد تصاحب این وطن بر آن گام میگذارد... بی صبرانه چشم به راه مانده ام... نمی شود که آدم بمیرد و عاشق نباشد و بگوید زندگی کرده ام...خوب زندگی کرده ام...نمی شود بگویی خوشبخت بوده ام و عاشق هیچوقت... اصلا نمی شود.... و نگو که عاقل باش و عاشق نشو...نگو... که عشق تو را باز می دارد از هر آنچه که باید... که من...باز انتظارش را می کشم... ولو اگر حقیقتا چنین باشد...



