مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 دی ماه سال 1386

کله مبارکمان را طی یک عملیات انتحاری آنچنان به لبه مبل کوباندیم که اینک ونگ ونگ...می کند...و یا زق زق یا هرچیزی مشابه این .... اینها نشان دهنده این است که ما به کل حواسمان در جایی غیر از  اینجا است...جایی مثلا در هفته دیگر... اصولا لوس که بودیم...این روزها درجه لوسیت!!! ما به حد اعلی دارد می رسد...به کل حرف نازکتر از گل را نمی توانیم بشنویم...چرا که در یک چشم بهم زدن سرخورده اجتماعی می شویم... و به هر بهانه ای از کوره در می رویم و پاچه میگیریم...گرفتنی... و  کلا بهانه گیری در ما به وفور یافت می شود...

کافی است چیزی بر میل و وفق مرادمان نباشد و نچرخد.. زمین و زمان را بهم کوفته و  عصبانیت به اوج میرسد... گزارشات حاکی است در دو سه روز آینده با ضریب احتمال بالایی تلفات خواهیم داد...در زمینه کمر درد... پادرد...و ایضا معده درد... زیرا به طرز خفنی قرار است دچار فشار عصبی بشویم... لذا هشدارهای ایمنی را جدی بگیرید...از فاصله سه متری اینجانب با احتیاط گذر کرده و اگر بنا بر ضرورت نیاز به ارتباط مستقیم و از نوع رو در رو بود...ترجیحا حرفهایتان را مزه مزه کرده باشید چرا که به شدت غضبناکیم و هر حرف بی مربوطی را می توانیم به یک چیزی وصل کرده و شری به پا سازیم که بیا و ببین...

بدین وسیله از کلیه دوستانی که تا هفته آینده این اخلاق مزخرف را تحمل کرده و دندان روی جگر می گذارند کمال تشکر را داریم.

امضا: یک دختر لوس از خودراضی دفاع ندیده...!!!

 

پی نوشت: خیلی آدم بیخودی شدم....

پی نوشت: دستمان بوی پرتغال می دهد...آیا ما حق داریم به شدت اعتراض کنیم و طی یک حرکت نمادین مخالفت خود را با این عمل غیر انسان دوستانه به منصه ظهور برسانیم؟؟؟ مامان جان چرا این دختر را دم دفاع مینشانی وسط هال که پوست پرتغال (به ضم پ و ت) خلال بنماید آیا؟؟؟؟؟

پی نوشت: میدونم اگه دفاع کنم جماعت وبلاگ نویس نفس راحتی میکشند...تو رو خدا به روم نیارید!!!:دی

 

ترانه امروز: سفری کن به شرابخانه ی چشمم/تا در این بیت خمار شکن بمانی/جرعه جرعه از نگاه من بنوشی/مست و دیوانه شوی غزل بخوانی/سالها بی سفر و سیر /مرغ دل در سینه محبوس/با جماعتی نشستی /مبتلا به آه و افسوس/عمر کوتاه می فروشی/به غم و درد زمانه/چشم من میخانه ی تو/تو خمار در کنج خانه/با فسون چشم من /بیهوده می جنگی چرا/کهربایم همچو کاهی /می ربایم من تو را/قسمت هر کس نشد/راه شرابخانه ی ما/برگزیده عاشقم هستی/برخیز و بیا برخیز و بیا

شنبه 29 دی ماه سال 1386

اینکه ظهر عاشورا به اصرار خاله جان راهی خانه اشان بشوی و ماشین را برداری و در محله های تهران وارد هر خیابانی بشوی با بن بست مواجه شوی و جای پارکی گیرت نیاید و آفتاب بخورد وسط مغزت و حماقت مردم هم بشود مزید بر علت و شارژ گوشی ات تمام شده باشد و گوشی نداشته باشی و بدانی همه نگران تو هستند و مسیر بیست دقیقه ای را سه ساعت و ربع در راه باشی... آنقدر عصبانی ات می کند و پتانسیل لیچار بار کردن به زمین و زمان را در تو اینقدر بالا می برد که تا بحال خودت هم خودت را اینقدر عصبانی ندیده باشی... نمی فهمم... نمی فهمم بیرون ریختن در چنین روزهایی یعنی چه؟ نمی فهمم پیشانی بند یا حسین به کله نوزادان زدن و در این سرما بیرون آوردنشان یعنی چه؟ نمی فهمم اینکه بقیه را هل بدهی که دستت را برسانی به آویز فلان علم برای تبرک یعنی چه...؟ نمی فهمم  اینکه روضه خوان وسط جماعت بخواند " امروز روز عاشوراس یا عید قربان است؟؟!!!"..یعنی چه؟؟؟ (اینها به مقدسات خودشان هم توهین می کنند)... نمی فهمم ... شان این روزها را نمی فهمم... قدرت حسین را نمی فهمم..انسان والایی بود..آزاده بود..انسان بود... یک انسان خوب تاریخ بود...اما مگر حسین تنها انسان خوب تاریخ است؟؟؟؟!!

اینها شک نیست...اینها سوال است.... اینها علامتهای سوال گنده است... فاطمه عزیز است... اما چرا الگوی زن ایرانی است..چرا پروین اعتصامی شاعره بزرگ نمیشود الگو؟؟ چرا روز تولد بوعلی سینا را جشن نمی گیرند و آذین نمی بندند؟؟ چرا خیام را نمی شناسانند؟

موافق قهرمان سازی نبودم و نیستم...چه قهرمان حسین باشد...چه بوعلی... چه فاطمه ...چه پروین.... مهم شناختن است و الگو برداری... حالا الگوی تو هر بزرگی می تواند باشد... هر انسان بزرگ تاریخ می تواند باشد... من حالم بهم میخورد وقتی وسط ترافیک... وقتی زمان با ارزشت دارد به وضوح می گذرد... سر نشین های  ماشین جلویی ات راه را می بندند و تا کمر از پنجره اتومبیل بیرون می آیند و که دست بکشند به آویز علم و به صورتشان بمالند...

قصدم توهین به مقدسات  و طرز فکر انسانها نیست...اما آدم دلش می گیرد وقتی می بیند پشت سر  رفتارشان تفکر نیست... من که ادعای شناخت ندارم و نداشتم...از شما چه پنهان هیچوقت هم کتابی دستم نگرفتم که حسین را بشناسم و امثال حسین را...اما تن دادن به خرافه های مذهبی گاهی آنقدر خون تو را به جوش می آورد که دلت می خواهد بزنی زیر همه چیز... سر تا پای اعتقادات را ببری زیر سوال...

اینها را نه از روی عصبانیت حاصل از فشار عصبی امروز نوشتم...نه از روی تعصب... فقط نوشتم که یادم بماند...جماعتی که فکر نمی کنند...جماعتی که تن نمی دهند به دانستن... به اندیشیدن...به خوب نگاه کردن... گاهی حق اش است هر بلایی سرش بیاید....هر بلایی!!!

 

پی نوشت: خیلی وقته علامت های سوالی توی ذهنمه....همین هاست که نمیگذارد بیشتر از 45 دقیقه در حرم امام رضا دوام بیاورم...همین هاست که دارم خیلی چیزها را پس میزنم...نمیدونم..راه درست کدومه...نمیدونم....

 

پی نوشت: اگر فرصت کردید و فردا صبح زود یا اخر شب امشب به خیابانهای اطراف زدید... نگاهی هم به کف خیابان ها بیندازید بد نیست...انبوه ظرفهای یکبار مصرف و شمعهای آب شده و آشغال....

 

ترانه امشب: دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن/چون خموشان بی گنه روی بر آسمان نکن/باده خاص خورده ای جام خلاص خورده ای/بوی شراب می زند خربزه در دهان نکن/این دل پاره پاره را دیدن اوست چاره ام/اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان نکن/کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد‏/ناله کنم ببویدم دم مزن و بیان نکن/خشم کسی کند که او جان و جهان ما بود/خشم مکن تو خویش را مسخره جهان نکن/باده عام از برون باده عارف از درون/بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان نکن...

 

شنبه 29 دی ماه سال 1386

 خوبی این روزها...مثل همه روزهای دیگر خدا... این است که می گذرد... گاهی خیال میکنم خیلی زیاد دارم خودم رو لوس میکنم... و این رسمش نیست...رسمش نیست که بهای این لوس شدن و این غر زدنها...زخم زدن به آنهایی باشد که خالصانه تحمل میکنند و دم فرو می بندند.. و تو شرمسار از اینهمه خودخواهی...شاهد این خلوصی و زبان در کام فرو برده ای...

خیال مبر که نمی خواهم... نمی توانم... قدرت تصمیم گیری در من به صفر رسیده... و این یعنی وحشتناکترین لحظات زندگی آدمی...در بحبوحه چند راهی ها... در هیاهوی انتخابها....

اذیت میکنم...زخم میزنم... بی توجهی میکنم... و در آخر...هزار هزار توجیه دارم..برای تک تک اشان...و چه رنجی میبرم از توجیه... و چه دردی دارد این توجیه...

 

موسیقی امشب: به دریایی در افتادم، که پایانش نمی بینم/ به دردی مبتلا گشتم، که درمانش نمی بینم/ دلا، بیزار شو از جان، اگر جانا همی خواهی/ که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی بیند....

چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386

اگر بابا اجازه بدهد و من نروم...اگر اجازه بدهد که بمانم...دو روز...تنهای تنها... به گمانم روزهای بهتری در پیش خواهد بود... من و دلهره ها...که کمترین اش – کمترین و کوچکترین و کمرنگ ترین اش-  می شود مربوط به آن روز...  تقریبا ده روز مانده به آن روز .... تمام می شود...اینهمه می نویسی...می خوانی...و همه را سر یک ساعت پس میدهی و نمره ات را می دهند و تمام می شود...شب آسوده اگر سرت را بر بالش ات گذاشتی... بخواب... !!!

 

من تو را خوب می شناسم... تو همیشه در حسرت آرامش بوده ای و همیشه برای خودت نساخته ای ....

من تو را خوب می شناسم...

 

شب تلخی بود دیشب... خواب نبود...کابوس بود.... هجوم افکار و تلخی ها... هجوم حرفها و نگاهها... یک لحظه حس کردم وسط هال خانه ایستاده ام و سرم گیج می رود... همه چیز می چرخید... همه جا می چرخید... و من افتادم...

شب تلخی بود... خواب نبود...کابوس بود... حرف بود... نگرانی بود.... و من چه کرده ام ها... و من چرا اینقدر بی توجه بودم ها....

 

اگر بمانم این دو روز...می خوانم...تمام مقاله ها را می خوانم... دفاع می کنم هزار بار...در همین اتاق خالی.... صدایم را بلند می کنم... فریاد میزنم... تا فکر نکنم... تا نیندیشم... تا نفسی تازه بگیرم....

 

اگر بمانم این دو روز... با خودم خلوت خواهم کرد.... نه...نه...خلوت های اینچنین باشد برای روزها بی دغدغه... باشد برای آن روزهای خوب...

 

اگر بمانم این دو روز.... سکوت خانه خلوت را می بلعم... غوطه می خورم در میان خلوتش... آنوقت شاید آسوده تر بیندیشم به آنچه ساخته ام... به آنچه مسبب اش بوده ام....

 

پی نوشت: تلخ بودم امشب... هستم... امشب... دفاع از پروپوزال بهانه است...این روزها تنها چیزی که ذهنم را درگیر نمیکند..یا کمتر درگیر می کند...  همین است...

 

پی نوشت: خواستم ننویسم... چون حرفهایی هست برای گفتن... و هیچ حرفی نیست برای نوشتن... و همین می شود که در نهایت بی انصافی..فقط غر میزنم و شکایت می کنم و ...که چه؟؟ ار خودم عصبانی ام....

 

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

حس عجیبی دارم... حسی که دوستش ندارم... و حتی نمی دانم ریشه در کجا دارد... اینقدر متزلزلم می کند که با کوچکترین باد ناملایمی به لرزه می اندازدم... نمی دانم... نوعی احساس ناامنی خاص... نوعی سردرگمی و به یک جا بند نبودن... درست مثل کلافی قل می خورم و بند ها در هم می پیچند و من در این تاب خوردن ها و پیچ خوردن ها تنها سرم گیج می رود و گیج می شوم... همه چیز خوب است...طبق روال... ولی چیزی در دنیا نیست بدتر از احساس ناامنی.. چه آنزمان که خیال مرگ، خیال غارت، خیال بمباران بر سرت هوار می شود... چه این زمان که نمی دانی ز چه روی در هراسی... هر چه هست حس خوشایندی نیست... شاید همین حس نگذاشت بگویم آنطور که باید که چقدر این سفر بی دغدغه لذت داشت برایم... علی ایحال...چیزی که هست سر درگمی است و دغدغه هایی که همانند تلنگری بر کلافی... آن را پر پیچ و تاب تر میکند و پر گره تر... من از خیلی چیزها در هراسم... و از همه بدتر  این یک جا ماندن و در جا زدن و تلاش نکردن و انگار قفل شدن پاها... شاید به قول آن دوست عزیز  اراده ای باید...  اما... من اراده ام را گم کرده ام...خسته ام از یکجا ماندن... خسته ام از درجا زدن... جلو نرفتن...تلاش نکردن...

زندگی را دوست دارم..خودم را هم... اما نمی توانم از سهل انگاری هایم بگذرم... و چرا نباید تلاش کنم برای بهتر بودن... برای جز این بودن  و بهتر بودن... دنیایی کتاب هست برای خواندن...دنیای تفکر هست برای دانستن... دنیایی راه هست برای رفتن... دنیایی حرف هست برای شنیدن... دنیایی علم هست برای آموختن... دنیایی اندیشه هست برای فکر کردن... و من هنوز هیچ کدام را حتی ندیده ام... نه این من دلخواه من نیست...

 

 

   1      2      3      4    >>