حس عجیبی دارم... حسی که دوستش ندارم... و حتی نمی دانم ریشه در کجا دارد... اینقدر متزلزلم می کند که با کوچکترین باد ناملایمی به لرزه می اندازدم... نمی دانم... نوعی احساس ناامنی خاص... نوعی سردرگمی و به یک جا بند نبودن... درست مثل کلافی قل می خورم و بند ها در هم می پیچند و من در این تاب خوردن ها و پیچ خوردن ها تنها سرم گیج می رود و گیج می شوم... همه چیز خوب است...طبق روال... ولی چیزی در دنیا نیست بدتر از احساس ناامنی.. چه آنزمان که خیال مرگ، خیال غارت، خیال بمباران بر سرت هوار می شود... چه این زمان که نمی دانی ز چه روی در هراسی... هر چه هست حس خوشایندی نیست... شاید همین حس نگذاشت بگویم آنطور که باید که چقدر این سفر بی دغدغه لذت داشت برایم... علی ایحال...چیزی که هست سر درگمی است و دغدغه هایی که همانند تلنگری بر کلافی... آن را پر پیچ و تاب تر میکند و پر گره تر... من از خیلی چیزها در هراسم... و از همه بدتر این یک جا ماندن و در جا زدن و تلاش نکردن و انگار قفل شدن پاها... شاید به قول آن دوست عزیز اراده ای باید... اما... من اراده ام را گم کرده ام...خسته ام از یکجا ماندن... خسته ام از درجا زدن... جلو نرفتن...تلاش نکردن...
زندگی را دوست دارم..خودم را هم... اما نمی توانم از سهل انگاری هایم بگذرم... و چرا نباید تلاش کنم برای بهتر بودن... برای جز این بودن و بهتر بودن... دنیایی کتاب هست برای خواندن...دنیای تفکر هست برای دانستن... دنیایی راه هست برای رفتن... دنیایی حرف هست برای شنیدن... دنیایی علم هست برای آموختن... دنیایی اندیشه هست برای فکر کردن... و من هنوز هیچ کدام را حتی ندیده ام... نه این من دلخواه من نیست...



