یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

می دانی... بعضی وقتها به تو اینقدر خوش میگذرد... تو اینقدر در میان هجوم احساسات قشنگ و خوشی ها غوطه می خوری... که فقط و فقط دلت می خواهد یک گوشه بنشینی و فکر کنی و به همه اتفاقات قشنگ آن روزها لبخند بزنی... سفر این بار ما اگرچه هدف اش یادآوری یک روز تلخ بود... و حس کردن دوباره جای خالی دوستی... اما دوستی ها اینقدر صمیمانه و نزدیک و بی دروغ هست که نبودن ها و تلخیها را جبران می کند... و چه سفری...

 

سفر این بار ما..مثل همه سفرهای این چند وقت...پر بود از خوشی... خب تصور بفرمایید...مسوولیت گروهتان به عهده معاون نمی دانم چی چی حراست دانشگاه که رییس بسیج هم بود(گویا!!) بیفتد و به اهتمام ایشان محل اقامتی وابسته به سپاه در اختیارتان باشد و اول بسم الله اتاق خواهران!! طبقه اول و اتاق برادران!! طبقه ششم باشد و شما هر شب به دور از چشم برادران عزیز تا سه- چهار نصف شب در اتاقتان پذیرای جماعت دختران و پسران هدایت نشده این مرز و بوم باشید... که یواشکی در یک اتاق جمع می شوند و بماند که چه آتش ها سوزانده شد و چه بحثها شد و چه چیزها آموختیم ... این جمع شدنهای دوستانه شبانه... چه لذتی داشت... چه لذتی... و بماند که دست آخر آقای مسوول... نا امید شده بود و فکر می کنم حتی از خیال خودکشی هم گذشته بود چرا که عاقل بودندی و در درک اشان می گنجید خدا را شکر که این روابط یعنی چه!!!

 

مشهد امسال...برعکس همه مشهد رفتنهای همیشگی... از حال و هوای زیارت خالی بود... یک بار به مدت 45 دقیقه حرم رفتم... و نبود...حس و حال همیشگی نبود... و میدانم وقتی شک... وقتی سوال... وجودت را در بر میگیرد... احساس تو را می برد... اعتقاد هست... ایمان هست.... اما علت خیلی چیزها را نمیدانم... حتی نمیدانم که باید ندانسته بپذیرم یا نه...

 

همه  روزهای اقامت یک طرف... خوشی های برگشت یک طرف...احتمالا تصورش سخت باشد که یک کوپه چهار نفره ظرفیتی معادل 13 نفر پیدا کند به طوری که اسلام به خطر نیفتد!! اما همه چیز امکان دارد... و حتی در این کوپه چهار نفره پر شده از 13 نفر رقص و برف بازی هم به راه بود... حالا اینکه در کوپه برف کجا یافت می شود خود حدیث مفصلی است که گفتنش باشد برای وقتی دیگر...

 

من جمعهای اینچنین را دوست دارم که تو تنها اگر شنونده باشی یاد میگیری...درس میگیری...می آموزی و از اینهمه انسان بودن، انسانی اندیشیدن، عاقلانه تفکر کردن، توجیه را ندیدن، واقعیت را پذیرفتن، آینده نگر بودن، درست قدم برداشتن لذت می بری...

 

پی نوشت: روزهای خوبی بود... دل ما هم آرام... در پی آرامش... برگشته ایم... کارهای ناتمامی است که باید تمام شود... و امید اینکه دیر نشود...

 

شعر امروز:نغمه روس.پی (در سفر به توصیه دوستی خواندمش به دلم نشست)

 

بده آن قوطی سرخاب مرا / تا زنم رنگ به بی رنگی خویش/بده آن روغن ، تا تازه کنم /چهر پژمرده ز دلتنگی خویش/بده آن عطر که مشکین سازم /گیسوان را و بریزم بر دوش/بده آن جامه ی تنگم که کسان /تنگ گیرند مرا در آغوش/بده آن تور که عریانی را /در خمش جلوه دو چندان بخشم /هوس انگیزی و آشوبگری /به سر و سینه و پستان بخشم /بده آن جام که سرمست شوم /به سیه بختی خود خنده زنم / روی این چهره ناشاد غمین /چهره یی شاد و فریبنده زنم /وای از آن همنفسی دیشب من/ که روانکاه و توانفرسا بود /لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم /کس ندیدم که چنین زیبا بود /وان دگر همسر چندین شب پیش/او همان بود که بیمارم کرد /آنچه پرداخت ، اگر صد می شد /درد ، زان بیشتر آزارم کرد /پر کس بی کسم و زین یاران /غمگساری و هواخواهی نیست /لاف دلجویی بسیار زنند /لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست /نه مرا همسر و هم بالینی /که کشد دست وفا بر سر من /نه مرا کودکی و دلبندی/که برد زنگ غم از خاطر من /آه ، این کیست که در می کوبد ؟/همسر امشب من می اید /کاین زمان شادی او می باید /لب من ای لب نیرنگ فروش/بر غمم پرده یی از راز بکش /تا مرا چند درم بیش دهند /خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

(سیمین بهبانی)

سه شنبه 18 دی ماه سال 1386

1- سرمای بدی است... واقعا وحشتناک است...این را وقتی برای لحظه ای از اتومبیلت پیاده می شوی که بروی خرید بهتر می فهمی...وقتی پاهایت علیرغم جوراب گرم و بوت هم یخ می زند... وقتی دستهات نای پیچاندن فرمان را ندارد...وقتی چند بار سر می خوری و چیزی نمانده کله پا شوی...وقتی موهای تن گربه حیاطتان سیخ شده است... وقتی در خانه اتان باز نمی شود... وقتی گنجشکها برای یافتن دانه قرار ندارند... وقتی آقای رفتگر محله اتان سر در گریبان دارد، وقتی گاز خانه ها قطع می شود، وقتی نان پخت نمی شود، وقتی کسی بخاطر اینکه نیمساعت بیشتر از تو در صف نانوایی مانده از 15 نان خواسته اش کوتاه نمی آید و به تو و بقیه اجازه نمیدهد که 50 نان باقیمانده را به مساوات تقسیم کنید... این روزها می گذرند... یعنی به ما که خیلی سخت نمیگذرد..در خانه کنار شومینه می نشینیم ... کافی میکس می نوشیم و لذت می بریم از سپیدی پارک روبروی خانه.... یا می روی برف بازی میکنی و عین خیالت نیست که سردت می شود...چرا که جایی گرم...آبی گرم و غذایی گرم در انتظارت است... و شاید کمتر به ذهنمان خطور کند که روی دریایی از نفت و گاز نشسته ایم اما گاز نداریم، نفت نداریم، بنزین نداریم، نان نداریم.... اینها که حرفهای تازه ای نیست... اما با وجود کهنگی و قدیمی بودن...هر بار نیشتری می شود... درد دارد...هر بار....

 

2- یک سال گذشت...یک سال از آن شب تلخ گذشت...یک سال از آن شب پر گریه... پر بی خوابی... پر درد... آن شب تلخی که تو رفتی... یک سال گذشت از آن روزی که تن سرد تو را به خاک سپردیم.... آن شب خوب یادم هست... خبر رفتن تو رسیده بود... و من در هجوم بهت و حیرت... در هجوم ناباوری ها... در ازدحام چرا باید میرفتی... قطره قطره اشک می ریختم... و شاید در انتظار آن کسی که بیاید آرامم کند... و آن شب تلختر هم شد... وقتی نیمه شب اش خبر هولناک دیگری رسید از کسی که میشد آرامم کند... و خطری که گذشته بود...  آن شب را هیچوقت فراموش نمیکنم...آن شب تلخ پر گریه را... حالا ما باز می آییم...به سوی خانواده ات...که یک سال فقدان ات را چشیده اند...نبودن ات را....

 

م.ن: میرم مشهد... مراسم سالگرد دوست عزیزی که سهل انگاری ها ما را از نعمت بودنش محروم کرد... رفتن مسافرت اینچنین تلخ است... اما بودن با دوستانی عزیزتر از جان... که در کنارشان بودن یعنی زندگی کردن و آموختن و  تجربه کردن...لذت بخش است...بسیار لذت بخش...

 

3- سرمای بدی خورده ام... از آن سرماخوردگیها که می طلبد بروی زیر لحاف گنده و بجسبی به رادیاتور و سوپ و آش داغ بخوری و آب پرتغال و به نوای موسیقی ملایمی گوش کنی و عین خیالت نباشد هیچ چیز...اما حیف که نمیشود... نمی شود...

 

ترانه امروز: خوابیدی بدون لالایی و قصه/بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه/دیگه کابوس زمستون نمی بینی/توی خواب گلهای حسرت نمی چینی/دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه/جای سیلی یا یه باد روش نمی مونه/دیگه بیدار نمی شی با نگرونی/یا با تردید که بری یا که بمونی/...

 

شعر امروز: چه آرزوی دل انگیزی است/ نوشتن افسانه ای عاشقانه/ بر پوست تن ات/ و خواندن آن...برای تو/... چه آرزوی شور انگیزی است/ تملک قیمتی ترین کتاب خطی جهان/ ورق ورق کردنش/ دست به آن کشیدن/ و همین نوازش ساده/ که زیر نگاهم لبخند بزنی/.../ چه افسانه قشنگی به تن ات می نویسم/ بانوی من/ چه قشنگ به تنت افسانه می خوانم/ سراسیمه آمدن و دستپاچه بوسیدن/ با تو/ زیر نگاهت افسون شدن/ با من...(معروفی)

 

پی نوشت: دارم خودمو با شعرای معروفی کمی تا قسمتی خفه می کنم...:)

 

دوشنبه 17 دی ماه سال 1386

از وقتی که کتاب "نیمه تاریک وجود" را به پیشنهاد امیر عزیز دست گرفتم برای خواندن مدت زمان زیادی میگذرد... از آن کتابهایی است که دلم نمیخواهد سریع بخوانم و بگذرم... شاید هر چند روز چند صفحه ای میخوانم تا فرصت فکر کردن داشته باشم...اوایل برایم فرافکنی قابل درک نبود...اما وقتی تو در تعامل با اطرافت دقت بیشتری میکنی متوجه می شوی که تا چه اندازه اسیر فرافکنی هستی...

بعد از دو ماه و اندی کار کردن در این کارخانه که کم کم بهش عادت هم میکنم... تقریبا با همه کادر توانستم ارتباط خوبی برقرار کنم...حتی دیگر زیر آب زنی ها و بداخلاقی های خانم همکار هم اذیتم نمیکند... اما در این میان تنها یک نفر...دخترکی از نژاد ترکمن – که شدیدا من را یاد مارال آق اویلر می اندازد- ...با ظرافت و زیبایی ای وصف ناشدنی و اعتماد به نفسی بالا و هوشی سرشار هست که من نتوانستم دیوارهایش را بشکنم... و به اندازه ای که لازم است با او احساس صمیمیت کنم... این دختر بلند بالا که من شیفته راه رفتن و قدمهای محکم و استوار و پر طنین اش هستم علیرغم تمام این دیوار کشی ها و نزدیک نشدن ها هرگز نتوانست ذهنیتی منفی در من ایجاد کند... این را امروز وقتی فهمیدم که برای همکار دیگری از فرافکنی می گفتم..با همان اطلاعات اندکی که دارم... و برای مثال زدنی ساده گفتم: "مثلا من همیشه از راه رفتن "ش" خوشم می آید.... از این پر صلابت قدم برداشتن و پر غرور نگاه کردن و اطمینانی که بخودش دارد... و این به من می فهماند که این ویژگی در من نیز می تواند باشد و من گمش کرده ام یا نادیده گرفتمش "... دخترک داستان ما که متوجه شد موضوع صحبت است چرخی زد و من در جواب کنجکاوی اش از  فرافکنی گفتم و گفتم که چقدر دوست دارم رفتارش را... اندکی سکوت کرد و بعد با لبخندی گفت: "نرگس! برام جالبه که اینطوری میگی... من آدمی هستم با چهارچوبهای رفتاری خاص... و حریمهای خاص... و دیوار کشی های معین... و همیشه این مساله مرا در ذهن دیگران موجودی غیر قابل تحمل می سازد و تصویری درست میکند کاملا خلاف آن چیزی که هست... و تو اولین کسی هستی که چنین دیدگاهی نداری و به من اینگونه نگاه میکنی...."... بلافاصله یاد خودم افتادم...من ای که دیوار کشی هایم زبانزد دوست و آشنا و فامیل بود...من ای که دوست صمیمی امروزی ام تا قبل از آشنایی نزدیکتر از من نفرت داشت... من ای که در هر برخوردی غول بی شاخ و دمی میساختم از خودم با رفتارم...دختری مغرور و سرد و بد اخلاق که به زمین و زمان فخر می فروشد و گویی همه دنیا ار آن اوست... (حالا اینکه چرا ملایمتر شدم یا اصلا ملایمتر شدم یا نه...موضوعی است که نیاز به بررسی بیشتر دارد...)... اما همین که من این خصوصیت را در خودم پذیرفته بودم..یا زمانی تجربه اش کرده بودم... باعث شده بود که هیچوقت نسبت به رفتار "ش" جبهه نگیرم...قضاوتی نکنم... و یا حتی ویژگی های زیبایش هم بیش از پیش به چشم ام بیاید... و همین مساله و اینچنین عنوان کردنش باعث شد که صمیمیت قشنگی بین ما امروز شکل بگیرد و این حتی در نحوه خداحافظی کردن امروزش هم هویدا و آشکار بود...

 

پی نوشت: اتفاقات این چنینی همیشه به من می فهماند که چقدر ساده می شود زنده گی را زندگی کرد...

 

موسیقی امروز: رضا دربندی و رقصیدن دف در دستانش را آنقدر دوست دارم که هربار مرا  مسحور نوای دف اش می کند و دلتنگ دف نوازی :)...پیشنهاد می کنم بیداد اش را از دست ندهید...

 

جمعه 14 دی ماه سال 1386

اخبار امروز: تا اطلاع ثانوی در یک رکود ذهنی، در یک بحران غرغرانه، در یک اخم ممتد، و در یک تریپ تفکر به سر می بریم..اصلا هم خیال نکنید اینها ربطی به دفاع دارد و من دارم از دلشوره رو به قبله میشوم..چون من اصلا دختر لوسی نمی باشم و به هیچ وجه من الوجوه مسائل کوچکی همچون دفاع از پایان نامه نمی تواند مرا اینچنین ویران کند... مسائل شخصی ای موجود می باشد که از گفتن اشان معذوریم...اما به همین مقدار بسنده کنیم که ما هر وقت یک غلطی میکنیم و می دانیم که داریم اشتباه می کنیم و باز هم انجامش می دهیم...بعدش وجدان درد گرفته و هی به خودمان سر کوفت می زنیم...

 

گله امروز: من اصلا نمی فهمم خداوندگار این دنیا وقتی داشته جاده زندگی ما را ترسیم می نموده چرا هوس چهارراه و سه راه و دو راه کشی فراوان کرده و تا می توانسته از این خیابان کشی ها راه انداخته که ما تا می آییم سر خود گیریم در گریبان و مستقیم طی طریق کنیم...شترق...می خوریم به یک خروار راه و بیراه... کلا پروردگار دو عالم قربانش بروم...خیال کرده ما خیلی آدم مختاری می باشیم...و کلا پتانسیل انتخاب کردن در ما خیلی بالا می باشد... خب قربون قد و بالات برم... تو که اینهمه راه و بیراه در زندگی ما گذاشتی...یک حس ششمی...یک اراده قوی ای... یک آینده نگری...یک عقل درست و حسابی هم می دادی که ما تا تقی به توقی می خورد در گل نمانیم .... یک غار درست و حسابی هم که در این جاده نگذاشتی که ما اینهمه قمپز در میکنیم..حداقل یک بار برویم در غار بلکه خودمان باشیم و آدم شویم.... خلاصه خداوندگارا... باید یک گپ مبسوط با هم داشته باشید اندر باب فلسفه آفرینش ات از من!!!

 

اعتراف امروز: اعتراف می کنم خیلی بدجنسم.... لازمه بیشتر توضیح بدم؟ برای رهایی از این بدجنسی هم نیازمند یک چیزهایی می باشیم که بعلت کمبود امکانات ناخواسته بدجنس میشویم... ولی به همه مقدسات عالم قسم... قصد مردم آزاری در من نیست...

 

ترانه امروز: عسل بانو هنوزم پیش مایی/ اگرچه دست تو  تو دست من نیست/ هنوزم با توام تا آخرین شعر/ نگو وقتی واسه عاشق شدن نیست/ حالا هرجا که هستی باورم کن/ بدون با یاد تو تنهاترینم/ هنوزم زیر رگبار ترانه/ کنار خاطرات تو میشینم/ عسل بانو عسل گیسو عسل چشم/ منو یاد خودم بنداز دوباره/ بذار از ابر سنگین نگاهم/ بازم بارون دلتنگی بباره/ تو رفتی بی من اما من دوباره/ دارم از تو برای تو میخونم/ سکوت لحظه های تلخو بشکن/ نذار اینجا تکو تنها بمونم

 

 

پی نوشت جدی: کاش یک روز ...یعنی همانروز که هنوز نیامده...یعنی همان روز که شاید از راه برسد... شاید همان روزهای تلخ... بتونی ببخشی ام... کاش...

 

پی نوشت خیلی جدی: زندگی ام گره خورده... زندگی ام بدجوری بهم ریخته...انگار افتاده  باشم در جریان یک رودخانه...و تو ببینی که هر لحظه به آبشار عظیمی نزدیک می شوی و کاری نمیتوانی بکنی..دست و پا هم نمیتوانی بزنی... زندگی ام بدجوری به هم گره خورده است... تمایلات قلبی یک طرف... خودخواهی از طرفی دیگر...مشغله های زندگی از یک سو... و همه اینها...در کنار فکر مبادا ظلمی کنی...مبادا... کاش می شد حرف زد...کاش می شد ...

 

پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386

 یک خواهش دل: من دلم میخواست میرفتم نمایشگاه موسیقی.... یکی با من بیاد خب!!!

 

بعدالتحریر: الان متوجه شدیم نه تنها این آقاهه...که این آقاهه هم میگن به درد نمیخوره...اما من دلم میخواد برم خب....!!!

 

یک توصیه اکید: حتما یه سر به این بزنید..احتمالا البته خیلی ها دیده باشید...خوشمان آمد...این آق کیوان کلا در نظر خواهی ید طولانی دارند و به حق پیشتاز.... دست مریزاد!!!

 

ترانه امروز: چون طلای ناب مرا بی منت از خاکم بکن/یک شبی را عاشقانه از هوس پاکم بکن/هر نگاهت موجی بر هر تخته سنگ پیکرم/پرتلاطم تر ز پیشم. غرق امواجم بکن...


 میپسندم بازوانت را به دور شانه ام/اول کارم هنوز. فکر سرانجامم بکن/با تو من در شب خیال دیگری دارم به سر/ همچو شبگردی مرا از خواب بیدارم بکن...

 

دوست دارم همچو پیچک بر سر و پای تو پیچم/باز امشب چون گل وحشی شدم. رامم بکن/شبنمی شو. بوسه بر گلبرگ اندامم بزن/بوسه بارانم بکن. بی تاب بی تابم بکن/بخت و قسمت را بگو دستی به دست هم دهند/دست به دستم ده. کنار سایه ات خوابم بکن...

 

حس امروز: پروردگارا این چه اضطرابی است؟؟؟ تا بحال سابقه نداشته است اینهمه دلهره...خب دخترک دفاع میکنی تموم میشه میره پی کارش..این ادا و اصولا چیه دیگه....

 

پی نوشت: داریم اما نمیگیم..!!

 

<<    1      2      3      4    >>