می دانی... بعضی وقتها به تو اینقدر خوش میگذرد... تو اینقدر در میان هجوم احساسات قشنگ و خوشی ها غوطه می خوری... که فقط و فقط دلت می خواهد یک گوشه بنشینی و فکر کنی و به همه اتفاقات قشنگ آن روزها لبخند بزنی... سفر این بار ما اگرچه هدف اش یادآوری یک روز تلخ بود... و حس کردن دوباره جای خالی دوستی... اما دوستی ها اینقدر صمیمانه و نزدیک و بی دروغ هست که نبودن ها و تلخیها را جبران می کند... و چه سفری...
سفر این بار ما..مثل همه سفرهای این چند وقت...پر بود از خوشی... خب تصور بفرمایید...مسوولیت گروهتان به عهده معاون نمی دانم چی چی حراست دانشگاه که رییس بسیج هم بود(گویا!!) بیفتد و به اهتمام ایشان محل اقامتی وابسته به سپاه در اختیارتان باشد و اول بسم الله اتاق خواهران!! طبقه اول و اتاق برادران!! طبقه ششم باشد و شما هر شب به دور از چشم برادران عزیز تا سه- چهار نصف شب در اتاقتان پذیرای جماعت دختران و پسران هدایت نشده این مرز و بوم باشید... که یواشکی در یک اتاق جمع می شوند و بماند که چه آتش ها سوزانده شد و چه بحثها شد و چه چیزها آموختیم ... این جمع شدنهای دوستانه شبانه... چه لذتی داشت... چه لذتی... و بماند که دست آخر آقای مسوول... نا امید شده بود و فکر می کنم حتی از خیال خودکشی هم گذشته بود چرا که عاقل بودندی و در درک اشان می گنجید خدا را شکر که این روابط یعنی چه!!!
مشهد امسال...برعکس همه مشهد رفتنهای همیشگی... از حال و هوای زیارت خالی بود... یک بار به مدت 45 دقیقه حرم رفتم... و نبود...حس و حال همیشگی نبود... و میدانم وقتی شک... وقتی سوال... وجودت را در بر میگیرد... احساس تو را می برد... اعتقاد هست... ایمان هست.... اما علت خیلی چیزها را نمیدانم... حتی نمیدانم که باید ندانسته بپذیرم یا نه...
همه روزهای اقامت یک طرف... خوشی های برگشت یک طرف...احتمالا تصورش سخت باشد که یک کوپه چهار نفره ظرفیتی معادل 13 نفر پیدا کند به طوری که اسلام به خطر نیفتد!! اما همه چیز امکان دارد... و حتی در این کوپه چهار نفره پر شده از 13 نفر رقص و برف بازی هم به راه بود... حالا اینکه در کوپه برف کجا یافت می شود خود حدیث مفصلی است که گفتنش باشد برای وقتی دیگر...
من جمعهای اینچنین را دوست دارم که تو تنها اگر شنونده باشی یاد میگیری...درس میگیری...می آموزی و از اینهمه انسان بودن، انسانی اندیشیدن، عاقلانه تفکر کردن، توجیه را ندیدن، واقعیت را پذیرفتن، آینده نگر بودن، درست قدم برداشتن لذت می بری...
پی نوشت: روزهای خوبی بود... دل ما هم آرام... در پی آرامش... برگشته ایم... کارهای ناتمامی است که باید تمام شود... و امید اینکه دیر نشود...
شعر امروز:نغمه روس.پی (در سفر به توصیه دوستی خواندمش به دلم نشست)
بده آن قوطی سرخاب مرا / تا زنم رنگ به بی رنگی خویش/بده آن روغن ، تا تازه کنم /چهر پژمرده ز دلتنگی خویش/بده آن عطر که مشکین سازم /گیسوان را و بریزم بر دوش/بده آن جامه ی تنگم که کسان /تنگ گیرند مرا در آغوش/بده آن تور که عریانی را /در خمش جلوه دو چندان بخشم /هوس انگیزی و آشوبگری /به سر و سینه و پستان بخشم /بده آن جام که سرمست شوم /به سیه بختی خود خنده زنم / روی این چهره ناشاد غمین /چهره یی شاد و فریبنده زنم /وای از آن همنفسی دیشب من/ که روانکاه و توانفرسا بود /لیک پرسید چو از من ، گفتم /کس ندیدم که چنین زیبا بود /وان دگر همسر چندین شب پیش/او همان بود که بیمارم کرد /آنچه پرداخت ، اگر صد می شد /درد ، زان بیشتر آزارم کرد /پر کس بی کسم و زین یاران /غمگساری و هواخواهی نیست /لاف دلجویی بسیار زنند /لیک جز لحظه ی کوتاهی نیست /نه مرا همسر و هم بالینی /که کشد دست وفا بر سر من /نه مرا کودکی و دلبندی/که برد زنگ غم از خاطر من /آه ، این کیست که در می کوبد ؟/همسر امشب من می اید /کاین زمان شادی او می باید /لب من ای لب نیرنگ فروش/بر غمم پرده یی از راز بکش /تا مرا چند درم بیش دهند /خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش
(سیمین بهبانی)
