مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 11 دی ماه سال 1386

تا حالا به عادتهای خودتان توجه کرده اید؟؟ کارهایی که روزانه انجام می دهید بدون قصد و نیت قبلی...یا حتی دلیلی مشخص؟؟؟ این دو سه روزه سعی کردم بیشتر روی کارهام دقیق بشم... و خب ببینید چه ها که از توش در نیومد:

 

1- اولین چیزی که به کشفش نائل آمدم به دلیل اینکه صبح کله سحر از خواب بیدار شدم این بود که من هر وقت جلوی آینه دستشویی می ایستم و خودم را تماشا می کنم...با خودم حرف می زنم و تنها این سوال را می پرسم : "مطمئنی؟؟؟!!"... حالا چرا این سوال رو میپرسم و واقعا جواب چه می تواند باشد... چیزی است که خودم هم نمیدانم به جان خودم...بعد که پرسیدم...بر و بر خودم را تماشا میکنم و مات و مبهوت این سوال بی جواب می مانم... و این سوال بی جواب سالهاست که هر روز روزی چندین بار در آینه دستشویی از شخص  شخیص بنده پرسیده می گردد.... به جان خودم می شه از توش یه حکم فلسفی جانانه درآورد :دی

 

2- عادت دیگری که این چند روز به طور عینی مشاهده نمودم این است که همواره ....موقع کرم ضد آفتاب زدن خمیازه میکشم...خمیازه کشیدنی... این زبان کوچیکه رو میبینم که تکون میخوره و چون دستم بنده کرم زدنه اصولا نمی تونم جلوی دهانم را بگیرم... حالا این هیچ ربطی ندارد که در چه ساعتی از شبانه روز به سر می بریم...هر چه که باشد همین که کرم ضد آفتاب با پوست صورت من تماس برقرار میکند ما خمیازه می کشیم ...

 

3-  یک مورد جالب اینکه اولین چای روزانه من حتما باید با شکر شیرین شده باشد و لاغیر...مو لا درزش نمیرود...اگر چای باشد و کرور کرور قند...تا شکر نباشد من چای نمیخورم که نمیخورم... و این نکته ای بود که وقتی بهش پی بردم بسی خوشمان آمد....حالا چرا بماند!!!

 

فعلا اینها رو از اعماق لایه های درونی شخصیتی خود بیرون کشیدم و حقیقتا نمیدانم چه دلیلی پشت همه اینها نهفته است...اما خیلی خنده دار بود...اینکه آدم هر هر به عادتهای خودش بخنده واقعا مضحکه...

 

پی نوشت : یک سری عادتها هم هستند که قبلا به منصه ظهور و مرحله درک رسیده اند مثل تلید کردن نان توی سوپ که بی برو برگرد انجام می شود... علیرغم درد الیم و عظیمی که در مهمانی باید متحمل شوی من باب یواشکی تلید کردن... و یا خوردن نان خالی قبل از خواب حتی اگر مسواک زده باشی...

 

ترانه امروز 1: امشب به کوی ات آمدم دانم که در وا می کنی/ رحمی به این خونین دل رسوای رسوا میکنی/ پیدای من باشد عیان در هر زمان در هر مکان/ صاحب چرا بهر نشان هی لا و الا می کنی... این چرخه میچرخد بسی بهر حساب هر کسی/یک روز جبران میکنم جوری که با ما می کنی/آشفته بازاری مکن ای دزد مادر زاد دل/صد حلقه میپیچی به هم تا یک گره وا میکنی/گه در تماشاخانه ی قسمت مرا بازی دهی/گه نقشهای خویش را در من تماشا میکنی

 

ترانه امروز 2:

بغض نکن گریه نکن اگر چه غم کشیده ای/برای من فقط بگو خواب ِ بدی که دیده ای/اگر که اعتماد ِ تو به دست ِ این و آن کم است/تکیه به شانه ام بده که مثل ِ صخره محکم است/به پای ِ صحبتم بشین ، فقط ترانه گوش کن/جام به جان ِ من بزن ، جانِ مرا تو نوش کن/تورا به شعر می کشم چو واژه پیش می روی/مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی/تو در شب ِ تولدت به شعله فوت می کنی/به چشم ِ من که می رسی فقط سکوت می کنی/اگر کسی در دلِ توست بگو کنار می روم/گناه کن ! به جای ِ تو بر سرِ دار می روم

دوشنبه 10 دی ماه سال 1386

1- معلوم شد..تاریخ دقیق دفاع... یک ماه دیگه...حالا تمام وجودم نگرانه...تا حالا برای هیچکار و هیچ موضوعی اینقدر نگران نبودم... و اینقدر دلهره اذیتم نکرده...شاید برای اینه که از نظر علمی آمادگی اش رو ندارم...خیلی وقته خیلی چیزا رو سر سری گرفتم و بی خیال از کنارشون رد شدم... حالا باید برم دنبال دعوت داور خارجی و پرینت پایان نامه و تکثیر و رزرو اتاق سمینار و اووووه...

 

2- بعضی کارا خیلی سخته... گفتن بعضی حرفا هم سخته... امروز مجبور شدم حرفی رو بزنم که می دونم طرف صحبتم رو با شرایطی که داره خرد میکنه...اما مجبور بودم...و چقدر خودم بیشتر بهم ریختم... بخصوص اگه کسی  که چنین حرفی رو بهش زدی دوست دوست داشتنی ای باشه...کسی که تو بحبوحه دلگیری ها دلگرمی بوده برات...کسی که حرفاش همیشه راهبر بوده...لعنت به اجبار...

 

3- از صبح تا خود همین حالا دلم میلرزه...و نمیدونم چرا..انگار دقیقا حس میکنم لرزشش رو توی سینه...جایی که همه احساسات بشری شکل میگیرد*...همین جاست آن جای دریایی؟؟؟!!... من نمیخوام کسی رو اذیت کنم... من نمیخوام با بودنم دل کسی بلرزه و وقتی رفتم بمونه با آوار دلش... نا خود آگاه زمزمه می کنم "طوری نگاهم میکنی که انگار این بار نیز..باید..همبازی پرواز پریشان تو باشم...نه ...این بار نه..." و سرم را می چرخانم... به سویی که نمیدانم کجاست...لابد به کوههای کله برفی و دور دست ابری.... می شود دوستم نداشته باشی؟؟؟!!!

 

4-  هربار سر زدن به دانشگاه و دیدن دوستان انگار انرژی دوباره بهم میده...چقدر دوستشون دارم.... همه اونایی که بودنشون بهم چیزی یاد میده... وای که از داشتنشون چه حس غرور عظیمی بهم دست میده... لحطه شماری میکنم برای سفری که دو هفته دیگه قراره دسته جمعی بریم...

 

5- نمیشود انتظار داشت همان قدر که تو ملاحظه میکنی و همانقدر که تو به همه چیز توجه میکنی دیگران هم همین باشند... نمی شود.... دخترک...بیا یاد بگیر که یا بدجنس تر باشی... یا بی توقع تر...اوکی؟؟

 

6- این چند روز که گذشت پر بود از خبرهای خوب...خبر ازدواج دوست خوب چندین ساله من-آزاده-  با سعید  عزیز.... خبر بارداری دوست قدیمی ام ...خبر ازدواج رسمی این دختر خوشگله... چه لبخند بزرگی گوشه لبهام میشینه وقتی می بینم دوستان رو غرق در خوشحالی و خوشبختی..

 

7- یه بغض بزرگ تو گلومه که مخلوطیه از خوشحالی و دلگیری... و یه لبخند باریک کنار لب که مخلوطی است از تمسخر و گیجی.... انگار در کشمکش این همه احساس... مونده کدوم وری بباره این بغض... از خوشی..یا ناخوشی...هر چی که هست...کاش زودتر بباره... چه فرقی میکنه...

 

ترانه امروز: ... تا که یک روز تو رسیدی/ توی قلبم پا گذاشتی/ غصه های عاشقی رو/ تو وجودم جا گذاشتی/ زیر رگبار نگاهت/ دلم انگار زیرو رو شد/ برای داشتن عشقت/ همه جونم آرزو شد/ تا نفس کشیدی انگار/ نفسم برید تو سینه/ ابرو بادو دریا گفتن/ حس عاشقی همینه/ ....

 

پی نوشت: رویهم رفته خوبیم...فقط دلمان میخواهد کمی تا قسمتی خودمان را لوس کنیم...

 

* آنچه بزرگ است آنچه که دریایی است٬ تنها برای انسان آفریده شده است..چشمان کوچک ما ناپایان ترین سرزمینهاست و قلب ما...جایی که تمام احساسات بشری آنجاست جایی که انسان در تلفیق اندیشه اش با آن معنا می یابد٬ کهکشانی ترین آسمانهاست و پرستاره ترین که رخشان ترین و ناب ترین قطره های عشق از آن فرو می چکد...( من از دنیای بی کودک می ترسم- هیوا مسیح)

یکشنبه 9 دی ماه سال 1386

آقا ما یک خبطی کردیم به مدیر تولید عزیز گفتیم از آنروی که ما کمی تا قسمتی بخش  آزمایشگاه را بلت!! شده ایم... دلمان میخواهد بدانیم وسط این خط تولید چه خبر است و چه ها میگذرد در این میان...مدیرتولید ما نیز که کلا طرفدار سر سخت پیشرفت زنان و حضور زنان در مجامع بین المللی فنی!!! است به این پیشنهاد ما لبیک گفته و به آقای سرشیفت عزیززززز (که ماشالله هزار ماشالله خدا واسه مامانش ببخشدش... آدم حظ میکنه همچین همکلام میشه... لامصب مگه میشه نگی "تبارک الله..." و اینا*)  امر فرمودند روزی یکی دو ساعت وقت بگذارد و سیر تا پیاز خط تولید را نشان ما بدهد... ما هم که اعتماد به نفس امان در زمینه یادگیری همچین می چسبد به سقف...غافل از اینکه این خط تولید تجربه ها درش نهفته است و موها باید با گچ اش سپید گردد بلکه تو چیزکی بشوی برای خودت...القصه!! ما به سان دانشجویان دهه هفتاد!!! (حالا چرا هفتاد؟؟؟) یک تخته شاسی زدیم زیر بغلمان و سرمان را بالا گرفتیم و با این آقای خوش تیپ تشریف بردیم سر خط تولید... راستش را بخواهید اولش خیلی خیلی خوب بود... یعنی همه چیز اوکی و تیتیش و این آقاهه کلی کلاس و مبادا جلوتر از من راه بره و هوامو داشته باشه نخورم زمین و شست پام نره تو چشمم و اینا.... بعد ییهو دیدیم وسط کار آقا عین چی!! چهارچنگولی چسبیده به پلکانی که فاصله هر پله اش با دیگری می کرد بعبارتی70 سانتی متر... خب آقا شما ماشاله قدت رشیده... من بیچاره چه جوری بیام بالا...اما ما که اصولا نباید در زندگانی کم بیاوریم...یک لحظه بخودمان آمدیم و دیدیم این آقا خوش تیپه رسیده طبقه هفتم ما همچنان عینهو آدم کوتوله ها بالا پایین می پریم که "آقاهه آقاهه..این تخته شاسی رو بگیر منم بیام بالا =))... " و این صحنه بالا پایین پریدن من گویا اینقدر خنده دار بود که این آقاهه نیشش تا بنا گوش گشاده گردد و ما هم که رگ غیرتمان زد بالا و آنچنان چهارچنگولی چسبیدیم به این پلکان که بیا به تماشا... قرقی رو دیدی؟؟؟ منم دیدی... تند تند رفتم بالا و بماند که چه کیفی کردم ... تجربه جالب و هیجان انگیزی بود...آدم یاد ژانگولر می افتاد... خلاصه ... این خان را که رد کردیم...رسیدیم به لبه مرگ!! حالا چرا لبه مرگ؟؟؟عرض میکنم... این فیلمها را دیده ای آقا دزده...یا آقا فراریه از طبقه n ام یه ساختمون از لبه چند سانتی کنار پنجره رد میشه... همون... شما مرا تصور بفرمایید که هر آن امکان داشت از روی چنین لبه ای به اعماق کارخانه اصابت کرده و دار فانی را وداع گویم... آقا خوش تیپه خواست مسیر را عوض کند از یک مسیر فراخ و راحت عبور کنیم ها... اما خب ما که نباید اصولا کم بیاوریم...خلاصه با کلی سلام و صلوات و چهار قلی که واسه خودمان میخواندیم و به وجود نازنینمان فوت میکردیم از این لبه مرگ به سلامت گذر نمودیم .... مراحل دشواری بود... به جان خودم ... این میان بماند که برای ما یک ریخت سیاه و هپلی باقی ماند و پای چلاق و مانتوی درب و داغانی که دیگر به درد قاب دستمال هم نمیخورد... این آقا  خوش تیپه هم عینهو معلمای سختگیر هی درس می پرسید... منم که باهووووووووش!! خلاصه خداوند آخر و عاقبتمان را بخیر کناد...از حالا طی کردم من پامو توی داریر (drier) نمیذارم..تصور بفرمایید آدم بره توی یه محفظه دراز طولانی تاریک و داغ...خب چه کاریه!!!!=))

 

* خب در احادیث آمده از زیبایی تعریف کنید... ثواب دارد... وگرنه من خیلی هم دختر خوب و سر به زیری می باشم..گفته باشم...:دی

 

ترانه امروز: آهنگ نگاه تو، شد زمزمه رو لبهام/ ای عشق بخون با من تو خلوت این شبهام/ تو ساحل آرومی من موج پریشونم/ راز دل دریا رو می دونی و می دونم/ من عطر خوش عشقو از باغ تو بوییدم/ اون یاس بهاری رو از شاخه تو چیدم/ تو معبد چشم تو من شمع شب افروزم/ تا لحظه دیدارت میسازم و می سوزم/ بخشایش دست تو مرهم دل من شد/ حرف شب و روز من از عشق تو گفتن شد...

 

شنبه 8 دی ماه سال 1386

فی الواقع حالمان بسیار خوش است... خداوندگار این تعطیلات مسلسل وار را از ما نگیرد که اینچنین روزگار ما را بر وفق مرادمان می چرخاند و زمان بس دراز نصیبمان می کند جهت چسبیدن به رختخواب که تا لنگ ظهر در آن کش و قوس بیایی و لذت ببری از اینکه یک روز صبح ساعتت ونگ نزده است...

 

فی الواقع از روزی که تصمیم گرفته شد برای دکترا خواندن تا بدین روز...سر جمع هشت صفحه بیوشیمی قرائت گردیده که از مجموع این هشت صفحه، دو صفحه جدول و عکس بوده و مقدار محسوسی نیز مطالب تکراری..فلذا من حیث المجموع... می کند بعبارتی دو صفحه درس خواندن که هیچ نکته ای هم یادمان نمانده است از آن... و به شدت بخودمان حق میدهیم چرا که آخرین باری که همت نمودیم به درس خواندن همی یک سال پیش بود و از آن پس هیچ کتاب درسی را به قصد امتحان جلویمان نگذاشته ایم و چون استعداد عادت کردن به هر چیزی که برایمان راحت طلبی به ارمغان بیاورد ماشالله هزار ماشالله در ما به وفور یافت می شود فلذا به یک ذهن حسابی جهت تمرکز و یک همت عالی برای خواندن نیازمندیم....

 

فی الواقع ما خیلی خوشیم و صد البته نگران... جرات هم نمیکنم بگویم دلم غار می خواهد.... یعنی من غلط بکنم از این قمپزها در بکنم...اما اگه بدونی دلم چقدر غ.ا.ر می خواد.... (نزن بابا... نمیرم که...)

 

فی الواقع کمی تا قسمتی بخش حسودی درد زندگی امان عود کرده است...دست خودمان هم نیست... خب حسودم...اینکه عیبی ندارد.... دارد؟؟

 

ترانه امروز:

 

The time is right, your perfume fills my head, the stars get red and oh the night so blue.

And then I go and spoil it all by saying something stupid like "I love you"

 

"I love you"

"I love you"

"I love you

 

پی نوشت: من چرا این پست رو نوشتم آیا؟؟

پی نوشت: تولدت مبارک

پی نوشت: من دلم میخواد بازم تولدم بشه....

پی نوشت: من دلم کادو میخواد

پی نوشت: من دلم میخواد برم سفر

پی نوشت: من دلم میخواد ....

پی نوشت: همین...

پی نوشت: فکر کنم حالم خیلی خوبه...

 

جمعه 7 دی ماه سال 1386

چیزی نمانده به سه سالگی این وبلاگ... و با سابقه یک سال و اندی وبلاگ نویسی در جایی دیگر... تقریبا 4 سال و خرده ای میشود که می نویسم در انظار و هنوز نفهمیدم چرا... و همین که تو این همه وقت کاری را بکنی که برای اش دلیلی نداری کافی است تا یک مثنوی بشود نوشت در مذمت و نکوهش این بیهودگی... یا نه...در مدح این جسورانه، به کار بی دلیل پرداختن...  هر چه هست... همین یک فقره وبلاگ نویسی یادم داد برای هر چیزی دنبال دلیل نگردم... و این حکم...درست یا غلط... خیلی وقتها به داد آدم می رسد... انگار راه در رویی باشد که مغزت را پرت کنی یک طرف... (حالا اینهمه از مغز می گویم...انگار چقدر هم ازش استفاده میکنم....) بی خیال... امشب شدیدا خوابم می آید... و اینقدر احساسات به غلیان در آمده عجیبی در من جریان دارد که گفتنشان یعنی یک بی آبرویی بی حد و حصر .... :دی.... بعضی وقتها خواندن یک خط نوشته تو را پرتاب می کند به گذشته ها و انگار آتشی در درونت به پا می کند.. حالا شاید نویسنده هیچ قصد و منظوری هم نداشته...اما تو کافی است فقط کمی حسود باشی... یا فقط کمی انحصار طلب ...یا اصلا کمی...فقط کمی خودخواه...

بعضی وقتها اینقدر در دنیای خودت گم میشوی یا غرق می شوی... که جز خودت چیزی را نمی بینی... و اگر جایی بر وفق مرادت نچرخد... سرت گیج می رود...خرد میشوی...له می شوی... و پذیرش این واقعیت که  آدمها تغییر می کنند... آدمها تحت سلطه تو نیستند...آدمها می توانند آن چیزی باشند که تو نمی خواهی... آدمها اصلا آن چیزی هستند که تو خوش ات نمی آید... برای ات گران تمام می شود... اما چاره ای نیست... جز پذیرش... جز پذیرش آدمها همانطور که هستند... با تمام خوبی ها و بدی هایشان... برای اولین بار در زندگی به چشم می بینم کسی عملا از من خوش اش نمی آید...یعنی بدش می آید...یعنی دلش می خواهد سر به تنم نباشد...حس خوبی نیست اما جالب است... تا بحال تجربه نکرده بودم دشمن داشتن یعنی چه... و من به این صحنه های بر تنش این روزها بلند بلند قهقهه می زنم... این هم از خودخواهی و خود بزرگ بینی من است و خود بهتر می دانم... می فهمم که وقتی شاهد نفرتش هستم و لبخند می زنم... چه آتشی به پا می کنم... می دانم چقدر خودم لذت می برم از این خودبرتر بینی... و میدانم که این لذت های موقت چه مسیر مناسبی است برای سقوط...و می دانم اگر کمی فقط کمی بخواهد قدم بلندتر بردارد- و می دانم که می تواند- له می شوم... و البته که حق ام هم شاید باشد... نه چون از من برتر می شود...چون مرور روزهای پر از  اینهمه لبخند از روی خود بزرگ بینی می شود همانند پتکی مخت را از هم بپاشاند...

روی هم رفته حال سرخوشی ندارم... از این دشمن تازه و نوپایی که می خواهد سر به تنم نباشد و صادقانه نفرتش را بروز می دهد... قرار بود بنویسم به طنز...یک بار نوشتم...خوب هم شده بود...اما همه را پاک کردم... اگر می نوشتم... حماقت را به اوج رسانده بودم...

 

ترانه امروز: بار اولم نیست که دل می بازم/ با وسوسه های قول تکراری تو/ بار آخرت نیست که به من میخندی/ دلگیرم از این رسم دل آزاری تو/فردا همین قصه نباشه از شروع/ از صبح تا غروب و از غروب تا به طلوع/  من حوصله باختم از این بازی عشق/ این بازی بد با من عاشق ممنوع/ بازیگر قصه های تو من نیستم/ عاشقم ولی عاشق مردن نیستم/ من صبور و ساکتم ولی نه بیش از این/ تا مرز جنون اهل رفتن نیستم... یک بار فقط یه بار تنهای دیگه/ می تونی منو صدا کنی عاشق وار/ این فرصت آخرین بین من و تو/ طنازی و هر بازی دیگه به کنار....

 

پی نوشت اول : یک مرگی امان شده است...خودمان هم میدانیم چه مرگمان است... لعنت به انتخاب... گاهی فکر میکنم چقدر خوب بود اگر انسان اختیاری نداشت... این جبری بودن چیزی است گرانقدر که باید قدرش را بیشتر می دانستیم....

 

پی نوشت دوم: گاهی آرزو می کنم کاش کمی صبورتر بودم... و کمی خود دارتر....و کمی با اراده تر... و کمی بی ملاحظه تر...

 

پی نوشت سوم: هرچیز را هم/ که تقصیر من بیندازی/ عاشق شدن من/ تقصیر توست... (عباس معروفی)

 

پی نوشت چهارم: عجب خود با آسفالت خیابان یکسان کنی خفنی بود این پست...

 

پی نوشت پنجم: بعضی وقتها مینویسی و وقتی مرور می کنی می بینی می شود هزار حرف از دلش بیرون کشید...هزار چیز بی ربط را مستقیما به آن مربوط کرد... جان من بی خیال...این پست یک جاهایی اش به هیچکس ربطی ندارد...یک جاهایی اش هم به بعضی ربط دارد که چون می خواهد رسما حلق آویزم کند احساس وجدان درد از نوشتن اشان ندارم... اوکی؟؟؟!!! هرگونه برداشت آزاد از این پست ممنوع بوده...و مسوولیت هر گونه برداشتی صرفا بر عهده برداشت کننده می باشد...  ؛)

 

<<    1      2      3      4    >>