آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 30 بهمن ماه سال 1386

مامان جانمان می گوید:

فرض کنیم زندگی مشترک 50 سال باشد. از این 50 سال شما تقریبا یک سوم اش را در خواب هستید... یعنی میکند بعبارتی 16 سال و اندی... یک سوم دیگرش هم سر کار تشریف می دارید... که تا اینجا میشود بعبارتی 33-34 سال (حالا تقریبی بگیرید..به من چه 50 بر سه بخش پذیر نمی باشد!!!)... از تقریبا 16 سال باقیمانده... تقریبا نصفش هم میگذرد به مشغله و خرید و مهمانی و ترافیک الخ... می ماند 8 سال... حالا آدم با این 8 سال چه می تواند بکند آیا؟؟؟

 

و من می گویم:

در این هشت سال چه ها که نمی شود کرد :دی

 

نکته استنتاجی : توجه داشته باشید اگر زن و شوهری بعد از یکسال از هم جدا شوند... میشود بعبارتی دو ماه زندگی مشترک داشته اند...فلذا جالب نیست بعد دو ماه آدم بفهمد سر سازگاری نمی دارد؟؟؟

 

 

سوال: گزینه صحیح کدام است؟؟!!

 

1- هشت سال زندگی مشترک چیزی است در مایه های هشت سال دفاع مقدس

2- مامان جان ما نابغه می باشد

3- من به مامان جانم رفته ام

4- من چرا به مامان جانم نرفته ام؟؟

 

سوال: اقدام اصلاحی* چه می تواند باشد؟؟

 

1- هشت سال زندگی کنید بدون کار و خواب و مهمانی و مشغله و خرید... فقط زندگی مشترک داشته باشید

2- به جای اقدام اصلاحی اقدام پیشگیرانه* پیشنهاد می شود که اصلا خودتان را واس خاطر هشت سال مچل (به فتح م و چ) نکنید

3- 50 سال را به عشق همین 8 سال بگذارنید

4- هیچکدام                        

 

پی نوشت: اگر نبودی معلوم نبود امروز چطور میگذشت و من با این بغض در گلو مانده چه میکردم ...اگر نبودی...حالا این همه خنده و لبخند یک جایی در ناکجا آباد ذهن من گم شده بود جان من!!

 

 

 

* اینها نشانه های درگیری چندین هفته ای ما با خودمان و کارشناسان ایزو کار است...

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386

قبل التحریر: تصمیم داشتیم کل "ای کاش" هایتان را بگذاریم اینجا در ملا عام که جماعتی بخوانند و درس عبرتی بشود برای خلق الله...اما قسمت نبود... سه بار با اعمال شاقه تایپ نمودیم هر بار به طریقی از عرصه گیتی محو شد...لذا گمان برمان داشت دست استکبار جهانی در کار بوده و ما را چون یارای مشت کوبی بر دهان استکبار جهانی نیست... فلذا سرمان را پایین انداختیم و گفتیم تو را چه به "ای کاش" های جماعتی آرزو به دل... باشد که خودمان به آرزوی دلمان برسیم و بقیه هم ایضا... ققط این میان آرزوی آن دوست عزیز باشد که سریع الاجابه باشد که آرزو فرمودند "ای کاش تو اینقدر درس نمی خواندی..."... و ایضا "ای کاش"  "تو" عزیز دل... که میدانی تنها کاشف واژه های "دوست ات دارم" ای هستی که بدجوری بر دلم نشسته است... :)

 

ما یک خبطی کردیم و جلوی سرشیفت این شیفت کارخانه قمپز در کردیم و حالا مانده ایم اندر حل این مساله ریاضی... باشد که مخمان کار کند...از کلیه دوستان و آشنایان و اقوام که در زمینه ریاضیات سر رشته دارند تقاضا میگردد در حل این مساله ما را یاری نموده و جوانی را سرخوردگی اجتماعی و تبعات آن رهایی بخشند..یادتان نرود که "بنی ادم اعضای یکدیگرند و الخ"...هر کس خواست یه کمکی به این بینوا بکنه... بی زحمت بگه یه توضیح مبسوط بدم براش سخته توضیحش... اعلام آمادگی بفرمایید لطفا

 

اصل التحریر:  چه حال خوشی دارد شنیدن صدایت... وقتی نیستی...

 

ترانه امروز: قسم به عشقمون قسم/همش برات دلواپسم/قرار نبود اینجوری شه/یهو بشی همه کسم/راستی چی شد ، چه جوری شد/اینجوری عاشقت شدم/شاید میگم تقصیر توست/تا کم شه از جرم خودم/ به ملاقات آمدم ببین که دل سپرده داری/چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری/نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم/تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری/ من از پروانه بودن ها/  من از دیوانه بودن ها/ من از بازی یک شعلهٔ سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم/ من از هیچ بودن ها/ از عشق نداشتن ها/ از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم/ من از عمق رفاقت ها/ من از لطف صداقت ها/ من از بازی نور در سینهٔ بی قلب ظلمت ها نمی ترسم/ من از حرف جدایی ها/ مرگ آشنایی ها/ من از میلاد تلخ بی وفایی ها می ترسم

 

 

 

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

گاهی نیازی به سخن گفتن نیست... گاهی همه جهان به احترام لحظه هایی از زندگی سکوت می کند... گاهی نیازی نیست دنبال کلمه بگردی یا واژه... ساده ترین واژه ها و بی ریاترین اشان آنچنان دلت را خوش می کند و جشنی در وجودت بر پا می کند که تصورش هم نمی توانی بکنی...

خوشحالم...بسیار خوشحالم... هزار بار تکرار کردم با خودم: "تنها یک بار بگویید دوستت دارم چرا که آذرخش هرگز خود را تکرار نمی کند"... و خوشحالم...خوشحالم... خوشحالم... دیر یا زود می رسد زمان خروش یک آذرخش.... و چه خوب که اطمینان داشته باشی به کلامی که می گویی... و چه حس خوشایندی است وقتی بی هوا می گویی اش... چه حس خوشایندی است وقتی دلت هری پایین می ریزد از گفتن کلامی چنین ساده و روان و آنگاه انگار همه پاکی های دنیا جمع میشود میان دو دست...  و بعد می بینی چه دوست داشتنی است معجزه "دوستت دارم" ها...

تنها یک لحظه ...یک لحظه کافی است که تو در یابی می توانی دوست داشته باشی... انگار همه تردیدها، دودلی ها به یکباره از بین می روند...و تو می بینی چه رها شده ای میان زیباترین و پاک ترین لحظه ها...

 

ولنتاینم مبارک.. روز عاشقی ام مبارک...

 

 

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386

روزهای پر مشغله کاری را خوب یا بد...شیرین یا تلخ... بهرحال میگذرانی... و خسته... وقتی بر میگردی خانه... خیلی دلچسب می شود وقتی می بینی مهمان عزیزی داری که همین امروز ناخودآگاه یادش کرده بودی... نمی دانم چه سری است میان چشمها و کلام این دوست قدیمی .... که هر بار سخن می گوید آرام می شوم و تا از خودم می گویم بغض راه گلویم را می بندد..و باز نمی دانم چه سری است که در بحبوحه مشغله ها به سراغمان می آید...

حلیم بادنجان می خوریم با نوشابه!!!! و اون چای می نوشد...و یک سیگار روشن می کند... بعد مامان می زند وسط خال... خب فهمیده تمام دیشب نخوابیده ام...و هر ده دقیقه مثل برق گرفته ها از خواب بیدار می شدم و نگاهی به ساعتم و گوشی موبایلم می انداختم و بعد مثل جنازه ولو می شدم توی رختخواب و ده دقیقه بعد..باز همان آش  و همان کاسه.... خواهر کوچیکه ماشاله گزارشات کامل را مخابره کرده زودتر از اینها... و بعد من وسط این حالت آچمز..یا شاید هم کیش و مات...لبخندی میزنم و شاید دو کلمه ای هم بگویم در تایید حرفهای مامان...اما میدانی نمیشود..نمی شود همیشه راحت حرف زد... بهرحال ..حرفها نه که از جنس نگفتنی باشند... که انگار زمان میخواهد و مکان... ولی این روزها خوب است...

 

پی نوشت: من بازیهایی که دلم با من می کند را دوست ندارم... دل که همیشه همبازی خوبی بوده... دلم میخواهد مثل دل های خوب بنشیند یک گوشه و هر چه بهش میگویم حرفی نزند...

 

پی نوشت: یه کمی دلم میخواد حس بی وزنی داشته باشم... و یه کمی روی آب دراز بکشم... و یه کم روی چمن به ابرهای سفید نگاه کنم ... و یه کمی .... و یه کمی...و یه عالمه...

 

پی نوشت: لعنت به چهارشنبه ای که نشد اون چیزی که باید میشد...

 

ترانه امروز: ای چراغ هر بهانه/ از تو روشن از تو روشن/ ای که حرفای قشنگت/ منو آشتی داده با من / من و گنجشکای خونه/ دیدنت عادتمونه / به هوای دیدن تو/ پر می گیریم از تو لونه / باز میایم که مثل هر روز/ برامون دونه بپاشی / من و گنجشکا می میریم/ تو اگه خونه نباشی / همیشه اسم تو بوده/ اول و آخر حرفام / بسکه اسم تو رو خوندم/ بوی تو داره نفس هام/ عطر حرفای قشنگت/ عطر یک صحرا شقایق/ تو همون شرمی که از اون سرخه گونه های عاشق / شعر من رنگ چشاته رنگ پاک بی ریایی / بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی/من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه/به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386

صبح (ظهر) خیال کردم مراسم صبحگاهی مدرسه ای رو داره پخش میکنه... آقا جان!! با صدای "کی خسته است؟؟" دکتر مهرورز که از خواب بیدار شوی و جمعیت ایستاده در خیابان را ببینی که متفق القول فریاد می زنند "دشمن"... کور بشم...لال بشم... اگه بگم من این وضعیت را نمیخوام...خب دخترم...چشماتو باز کن...ببین اینایی که توی خیابون ایستادن تو این سرمای سگ لرز... هموطن تو هستند... یه خواسته ای دارند...تو که می دونی دموکراسی یعنی چی؟؟  حتما اینم می دونی که آدم باید تابع اکثریت باشه... خب لابد اکثریت همینو می خوان دیگه... حالا تو چرا کاسه داغتر از آش شدی؟؟؟ چیه؟؟ خیال میکنی تو بیشتر می فهمی و میخوای قدم بذاری در راه روشن کردن اذهان عمومی و لابد از سر روشنفکری قراره سری هم از روی تاسف تکان بدهی...که هیهات..ببین با ایرانی جماعت چه کردند؟؟؟ بیا یه لحظه فکر کنیم که ما داریم اشتباه می کنیم...حقیقت همان حق مسلم خواستن است ولو به قیمت هر چیز... حقیقت همان مرگ بر فلان و فلان است... حقیقت این استکه فقر و فساد و تبه کاری و جرم و جنایت بخش لاینفک جامعه بشری است..ربطی به اینجا و آنجا و هر جای دیگر ندارد... بیا فکر کنیم حقیقت یعنی همین بازیهای سیاسی... بیا بپذیریم حقیقت آن چیزی نیست که اقلیت می گوید... بیا بپذیریم که در اقلیتیم...

 

درد از ریشه زدن قدرت تفکر و تحلیل هر روز بیشتر می شود... دیگر هیچکس دلش به حال هیچکس نمی سوزد...دیگر حس ناسیونالیستی در وجود هیچکس جاری نیست...دیگر عرق ملی معنا ندارد..عزم ملی هم... دیگر کسی نمی خواهد زندگی اش را بگذارد در راه اعتلای وطن...دیگر کسی انگیزه ساختن ندارد... دیگر کسی جز به منافع خودش به چیزی فکر نمیکند... دیگر کسی خودش را قاطی آن سیاست بازی که منافعش را تامین نکند نمی رود...دیگر کسی به کسی یاد نمی دهد... خیال نمیکند روشن کردن یک کبریت در تاریکی می تواند راه نشان بدهد...

 

راهش اما نه سنگ انداختن است... نه شعار دادن..نه شیشه شکستن... نه هیچ چیز دیگر...باید خواند...خواند...خواند... خرخوانی کرد... به قول دکتر میم... باید فرهنگ خرخوانی را اشاعه داد... خواند و یاد گرفت... پیش رفت... اگر میخواهی اثر داشته باشد...حرف ات ...عمل ات..نگاهت... باید قدرتمند باشی... و قدرت هیچ جا نیست جز در دانش...

 

حالا وسط اینهمه شعار دادنهایم...بد نیست سر بزنم به خودم... می دانی... گاهی از اینهمه کوتاهی خودم شرم ام می آید... از اینکه نشسته ام و می گویم وعمل نمی کنم... قبول که گفتن تا عمل کردن راه بلندی است... اما تا قدم اول را برنداری...چگونه می شود گله کنی از سختی راه...موانع... نشدنها... سد شدنها...  تا وقتی زخم نخوری... انگیزه نداری برای درمان...تا وقتی درد نکشی... دلت نمیسوزد به حال دردمند...تا وقتی نان شب داری... گرسنگی را نمی فهمی... و تا وقتی نفهمی و نکشی و ندانی... اینقدر خودخواهی در وجودمان جاری هست که سرمان را بالا بگیریم و شانه بالا بیندازیم و یه وری از کنار همه چیز بگذریم...

 

پی نوشت: دوباره می سازمت وطن... به کل حالم بهم میریزه... بعضی آهنگهای حماسی از این دست... انگار چنگ میزنه به همه وجود من و یه چیزیه تو این مایه ها که یکی جلوم ایستاده و هر چی فحش ناموسیه نثارم میکنه

   1      2      3    >>