ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را میگذرانم... دلم هری می ریزد و این دلهره مرا یاد آن روزهایی می اندازد که روی دست اندازهای بزرگ خیابان دل کوچکمان فرو میریخت و از خنده ریسه می رفتیم...این دلهره ها... که دلم را می ریزاند خنده بر لبانم می آورد و قلقلکم می دهد لامصب...

 

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را می گذرانم... روزهایی پر از بی تابی... انگار مقصدی بوده در دوردست و من که آمده ام...آمده ام و رسیده به چند قدمی مقصد...و می دانم مرا یارای ایستادن نیست... اما گذر از این منزل لبخند بر لبانم می نشاند و چشمهایم از شادی برق می زند...

 

آخ  که اگر بدانی چه روزهایی را میگذرانم... حس مادری باردار... که از دل سختی ها گذشته و سرگیجه ها و تهوع ها و بدخلقی ها...و حالا در انتظار کودکش...دلش تاب نمی آورد و نگرانی نگرانی... که سالم باشد این نوزاد... حتی حسودی ام می شود به مادر کودک...که پدری هست نازش را بکشد و من اینجا به تنهایی بار اینهمه دلهره را می کشم... عجب مثال نغزی است این مثال....

 

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را می گذارنم...روزهای پر سرزنش... که دخترک بی جنبه... هزار بار گفته ام ماجراها این قدر بزرگ نیستند...اما انگار کودکی است اینجا که دلش می خواهد بگوید... اشکالی که ندارد...دارد؟؟؟

 

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را می گذرانم... اگر بدانی... فقط این دل ما که دل نیست... که هرجا پایش باز می شود... تنم را می لرزاند... هرجا می خوانم ازش... تنم را می لرزاند... که هرجا نیست... تنگ می شود دلم برایش... زیاد...

 

ترانه امروز: هر که‌ دل آرام‌ دید از دلش‌ آرام‌ رفت‌/چشم‌ ندارد خلاص‌ هر که‌ در این‌ دام‌ رفت/یاد تو می‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بی‌دل‌ بدیم‌/پرده‌ برانداختی‌ کار به‌ اتمام‌ رفت/ گر به‌ همه‌ عمر خویش‌ با تو برآرم‌ دمی‌/ حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقی‌ ایام‌ رفت/ ما قدم‌ از سر کنیم‌ در طلب‌ دوستان/ راه‌ به‌ جایی‌ نبرد هر که‌ به‌ اقدام‌ رفت...

 

پی نوشت: لازم است که هر چه سریعتر از این احوالات خارج شویم..خطرناک است بخدا...یا یه کاری دست خودم میدم... یا ....:)))