مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386

صبح (ظهر) خیال کردم مراسم صبحگاهی مدرسه ای رو داره پخش میکنه... آقا جان!! با صدای "کی خسته است؟؟" دکتر مهرورز که از خواب بیدار شوی و جمعیت ایستاده در خیابان را ببینی که متفق القول فریاد می زنند "دشمن"... کور بشم...لال بشم... اگه بگم من این وضعیت را نمیخوام...خب دخترم...چشماتو باز کن...ببین اینایی که توی خیابون ایستادن تو این سرمای سگ لرز... هموطن تو هستند... یه خواسته ای دارند...تو که می دونی دموکراسی یعنی چی؟؟  حتما اینم می دونی که آدم باید تابع اکثریت باشه... خب لابد اکثریت همینو می خوان دیگه... حالا تو چرا کاسه داغتر از آش شدی؟؟؟ چیه؟؟ خیال میکنی تو بیشتر می فهمی و میخوای قدم بذاری در راه روشن کردن اذهان عمومی و لابد از سر روشنفکری قراره سری هم از روی تاسف تکان بدهی...که هیهات..ببین با ایرانی جماعت چه کردند؟؟؟ بیا یه لحظه فکر کنیم که ما داریم اشتباه می کنیم...حقیقت همان حق مسلم خواستن است ولو به قیمت هر چیز... حقیقت همان مرگ بر فلان و فلان است... حقیقت این استکه فقر و فساد و تبه کاری و جرم و جنایت بخش لاینفک جامعه بشری است..ربطی به اینجا و آنجا و هر جای دیگر ندارد... بیا فکر کنیم حقیقت یعنی همین بازیهای سیاسی... بیا بپذیریم حقیقت آن چیزی نیست که اقلیت می گوید... بیا بپذیریم که در اقلیتیم...

 

درد از ریشه زدن قدرت تفکر و تحلیل هر روز بیشتر می شود... دیگر هیچکس دلش به حال هیچکس نمی سوزد...دیگر حس ناسیونالیستی در وجود هیچکس جاری نیست...دیگر عرق ملی معنا ندارد..عزم ملی هم... دیگر کسی نمی خواهد زندگی اش را بگذارد در راه اعتلای وطن...دیگر کسی انگیزه ساختن ندارد... دیگر کسی جز به منافع خودش به چیزی فکر نمیکند... دیگر کسی خودش را قاطی آن سیاست بازی که منافعش را تامین نکند نمی رود...دیگر کسی به کسی یاد نمی دهد... خیال نمیکند روشن کردن یک کبریت در تاریکی می تواند راه نشان بدهد...

 

راهش اما نه سنگ انداختن است... نه شعار دادن..نه شیشه شکستن... نه هیچ چیز دیگر...باید خواند...خواند...خواند... خرخوانی کرد... به قول دکتر میم... باید فرهنگ خرخوانی را اشاعه داد... خواند و یاد گرفت... پیش رفت... اگر میخواهی اثر داشته باشد...حرف ات ...عمل ات..نگاهت... باید قدرتمند باشی... و قدرت هیچ جا نیست جز در دانش...

 

حالا وسط اینهمه شعار دادنهایم...بد نیست سر بزنم به خودم... می دانی... گاهی از اینهمه کوتاهی خودم شرم ام می آید... از اینکه نشسته ام و می گویم وعمل نمی کنم... قبول که گفتن تا عمل کردن راه بلندی است... اما تا قدم اول را برنداری...چگونه می شود گله کنی از سختی راه...موانع... نشدنها... سد شدنها...  تا وقتی زخم نخوری... انگیزه نداری برای درمان...تا وقتی درد نکشی... دلت نمیسوزد به حال دردمند...تا وقتی نان شب داری... گرسنگی را نمی فهمی... و تا وقتی نفهمی و نکشی و ندانی... اینقدر خودخواهی در وجودمان جاری هست که سرمان را بالا بگیریم و شانه بالا بیندازیم و یه وری از کنار همه چیز بگذریم...

 

پی نوشت: دوباره می سازمت وطن... به کل حالم بهم میریزه... بعضی آهنگهای حماسی از این دست... انگار چنگ میزنه به همه وجود من و یه چیزیه تو این مایه ها که یکی جلوم ایستاده و هر چی فحش ناموسیه نثارم میکنه