مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 20 بهمن ماه سال 1386

یک وقتایی دل واقعا بهونه گیر میشه...هر چی باهاش راه میای...یه بهونه دیگه میگیره...یه دقیقه میخواد...یه دقیقه نمیخواد... یه دفعه دلتنگ میشه...یه دفعه دلگیر ... یهو میزنه قهر میکنه...یهو خواستنی میشه قدر یه دنیا...یه موقع میشکنه...یه موقع می شکونه...بعد تو وسط اینهمه کشمکش ها و هیاهوها درست مثل دختر بچه مظلومی میشینی به تماشا...حتی حالت از گذر زمان بهم میخوره ... همونی که برات خیلی وقتا مرهمه...این وقتا..دلم میخواد بشم ساکت ترین دختر دنیا.... وقتی ضعف داری در چیزی...بپذیر و سعی کن رفعش کنی... و چقدر سخته این رفع کردن...چقدر سخته نبودن اون چیزی که تا حالا حتی نمیدونستی هستی.... فقط مثل سایه باهات زندگی کرده... بوده... و تو بی توجه بهش...بعد یهو خودشو نشونت داده و تو باید از دستش خلاص بشی... و کدوم آفتابی بود که سایه تو رو پر رنگ تر کرد...که تو ببینی اش...کدوم آفتاب؟؟!!

اینجا نشستم..در سکوت این آزمایشگاه بزرگ...خیلی دلم میخواست هر چی از تو مغزم میگذره بریزم روی صفحه... اما خودسانسوریه دیگه... لامصب رسوخ کرده تو همه جای زندگی امون...

تمام مدت جلسه..همه شش ساعتش رو...جز یکی دو ساعتی که بحث گروهی بود..یک دقیقه هم به شر و ور های آقای استاندارد گوش ندادم...مزخرف می گفت..خودشم میدونست داره مزخرف میگه... تمام مدت فکرم جای دیگه بود...پر میکشید به خیلی جاها... گذشته.. و لبخند...و آینده...

بعضی وقتا پیش خودم میگم... کاش می شد هر حرفی که تو دلته راحت بگی... بعد یه دستی از عالم غیب عین همین حالا...میاد میخوره پس کله ام... که آدم باش...تو که هر چی دلت می خواد داری میگی... و همین میشه که لبخند می زنم به این شرارت..بی خیال...

بعضی وقتا که غول توجیه میاد جلوی چشمام...ازش وحشت می کنم..از همین غولی که همه جا باهامونه..منو میترسونه..بهم میفهمونه چقدر ضعیفم..چقدر قدرت مقابله با واقعیت رو ندارم... بهم می فهمونه که چقدر کوچیک فکر می کردم و اونجا که باید درست قدم بر میداشتم...نداشتم

آخ که چه دل بی دردی دارم من...

امروز حالم بهم ریخته...ظاهرم بهتر از این نمیشه... این مانتو اینقدر بهم میاد که هر بار می پوشمش لبخند رو لبام میشینه... شوخی و خنده ها هم بیشتر از این نمیشه... انرژی کاری هم بیشتر از این نمیشه... اما حالم یه جورایی خوش نیست... میدونی...خوش نیست...میدونم چه امه... بار اولم نیست...حس آشناییه...همین آشنا بودنشه که دیوانه ام میکنه... میدونم ته اش چی داره..به خودم نهیب میزنم که این دفعه نمیذارم مثل همیشه بگذره... اما بازم انگار زورش از من بیشتر...یا حداقل الان بیشتره... بدبختی میدونی کجاس؟؟ اینجا که...کی آخه میتونه جز خودم دست خودمو بگیره...؟؟ کی می تونه واقعا؟؟ ... گیریم این بار هم گذشت...مگه میشه بازم پیش نیاد...؟؟؟

قشنگترین بخش کار توی این کارخونه وقتیه که واسه گزارش خط تولید از کنار درایر ها رد می شم...گرمای خفه کننده ای داره..ولی آدم دلش می خواد...مثل یه گربه یه گوشه بشینه..اونجا...ساکته...به ندرت کسی از اونجا عبور میکنه..تو این سه ماه...اونجا شده جایی که هربار بهش میرسم...یه سری به خودم میزنم..بعضی وقتا حس سرخوشی موقع گذشتن از این ناحیه به اوج میرسه...آدم دلش میخواد بزنه زیر آواز... بشکن بزنه... بعضی وقتا هم دلم میخواد همونجا بشینم زار بزنم...هیشکی هم نمیپرسه چرا..اونجا گرمه... یه کمی هم مرطوبه..و تا دلت بخواد دنج...

چقدر سکوت رو این روزا دوست دارم...وقتی تو برفا راه میری... صبح زود که همه خوابیدن..وقتی از خونه تو تاریکی بیرون میزنی...یه لحظه حس میکنی همه دنیا سکوت کرده... یه سکوت که گوشاتو کر میکنه...

اوخ اوخ..امیرحسین طفلکی بیمارستانه...منو بگو میخواستم برم ملاقاتش..حالا موندم به داداشش روهام چه جوری بگم دوشنبه نمیرسم بیام..بار اولم نیست برنامه امو با این بر و بچ بهم میزنم که... خب حالا یه جوری بهش میگم....

خیلی دلم میخواست یه متن ادبی خوشگل...یه حس قشنگ...یا یه چیزی تو همین مایه های تو دل برو مینوشتم...اما امروز دستم میره به همین پرت و پلا نوشتن...خیالی نیست... هر کی خوند دمش گرم...هر کی هم نخوند بازم دمش گرم...

مساله اینجاست که من با این همه خودخواهی و غر زدن...اونایی که دوستشون دارم..اونایی که دوستم دارن رو دلگیر میکنم...می دونم چقدر بدجنسانه دارم له میکنم ارزشها رو...اما... میگذره...میدونی... من تجربه کردم..این حس رو هزار بار تجربه کردم...هیچکس به اندازه خودم له نمیشه... اما باید بگذره...

خوبی این روزا اینه که میدونی تنها نیستی...اما هر دردی رو نمیشه قسمت کرد... بعضی دردا مال توئه...مال خود خود خودت... اگه قسمتش کنی... کم نمیشه...فقط مثل ویروس منتقل میشه... اذیت میکنه.... تازه کسی کاری نمیتونه بکنه...وقتی مشکل تو از خودته... به بقیه چه ربطی داره که بپیچونی این مرضو به پر و پاشون...

میترسم.... میدونی..یه بخش عظیم درد من چیه؟؟؟ اینکه من خیال میکنم خیلی آدم گنده ای هستم...آره...باید یه کم به خودم بفهمونم که هیچی نیستم...

 

پی نوشت: مزخرف نوشتم امروز..همه اشو تو کارخونه نوشتم... دیگه الان اینجوری نیستم..یه جور دیگه ام... اما خوبم... حالا دیگه حالم از گذر زمان بهم نمیخوره...فکر میکنم بهتره دمشو ببینم... یه روزایی شاید مثل امروز...مثل همین حالا...هنوز مرهم خوبی باشه...

 

پی نوشت: تو که هستی...میدونم هستی...  فقط بیا باز هم ...مثل همیشه ...یک بار دیگه....یه مردونگی بکن..به روی خودت نیار چی نوشتم خب؟؟؟!!!

 

 

 

پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386

قبل التحریر: آقای شین رفیق دوران جوانی دانشگاهمان طی یک تماس تلفنی از ما خواستند که کامپیوتر نازنینمان را یک هفته ای در اختیار برنامه های محاسباتی اشان بگذاریم تا بلکه زودتر جواب گرفته و دفاع نمایند و بشوند فوق اش لیسانس...ما هم که کلی مرام رفاقت و اصلا  آماده در راه خدمت به علم و جامعه علمی و دانشگاهی.. متهورانه به این درخواست ایشان لبیک گفتیم و گفتیم : پسرم بند و بساط رو بردار بیار امروز خونه ام... هر بلایی میخوای سر کامپیوتر ما بیار... کامپیوتر چه قابل داره در راه پیشرفت علم... داداشمون هم نه گذاشت و نه برداشت..بی تعارف آمد و هم اینک کامپیوتر ما 100 درصد سی پی یو اش اشغال بوده و جان می دهد وقتی ما یک حرف تایپ می کنیم ... اصولا یک ساعت و پنج دقیقه فکر میکند که یک حرف تایپ کند... کامپیوترمان آلزایمر گرفته...باز خدا را شکر ... نابغان طراح برنامه گوسین به مغزشان خطور کرد یک دکمه پاز برای این برنامه تعبیه کنند که امثال من که جانشان بند است به کامپیوتر...در صورت نیاز اقدام به متوقف کردن برنامه محاسباتی نمایند...به گفت آق شین کامپیوتر نازنینمان یک هفته ای شب تا صبح و همچنین صبح تا شب باید روشن بماند و هی چرتکه بیندازد و انرژی مولکولهای خیالی عالم را محاسبه نماید... بعد از محاسبه به گمانم کامپیوترمان به درجه رفیع شهادت در راه علم نائل می گردد...و نصر من ا.. و فتح قریب...

 

اصل التحریر: این زمان با آدم سر شوخی دارد... وقتی میخواهی بگذرد... زبانش را برایت در می آورد و از نوع بی تربیت اش باشد شکلکی و یک چیزهای دیگری و هی میگوید: نمیخوام بگذرم حرفیه آیا؟؟؟... و  شما که دستتان از عالم زمانی کوتاه است... حرص می خورید و ثانیه ها را میشمرید به تیک تاک ساعت لعنت می فرستید...بعد بخش عذاب آور ماجرا آنجاست که وقتی میخواهی زمان کش بیاید... خاک بر سر... (با زمان بودما) ... انگار سوار جت شده... آنچنان میگذرد و تو را در گرد و غبار پشت سرش رها میکند... که در خماری اش می مانی...القصه... اگه خدا بودم می دونستم چه بلایی سر زمان بیارم...

 

اصل اصل التحریر: همه چیز اینقدر یکهویی اتفاق افتاد... که گم کردم خودم را در میان دنیایی خواستنی... دلم نمیخواهد پیدا شوم... دلم میخواهد گم شوم...بیشتر و بیشتر... گم شوم...تا پیدا کنم آن حقیقتی را که در اعماق سر گردانی ها و بی دل گشتن ها یافت می شود.... گرانبهاتر از هر الماسی ... که درخشش آن می تابد بر روح انسان و میسازدش انسان وار...

 

اند التحریر (این الان یک واژه ترکیبی به معنای آخرین نوشته است :دی): ما مثلا می خواهیم امتحان دکترا بدهیم...اگر من امسال قبول شدم...شک نکنید که معجزه هنوز هم در این دنیا و این عصر اتفاق می افتد چرا که غیر قابل باور تر از ید بیضا و شق القمر و دم مسیحایی قبول شدن دکترا می باشد با این وضع درس خواندن (نخواندن!!) من...:دی

 

 

قابل توجه: بیست دقیقه پیش فرمان دادیم به کامپیوترمان که یک پنجره را ببندد.... الان بسته شد... تکبیر!!!!

 

پی نوشت: من موندم اگه ۱۰۰درصد سی پی یو اشغال نبود قرار بود من چه طویل التحریری بنویسم:دی

 

 

دوشنبه 15 بهمن ماه سال 1386

قبل التحریر: صبح که چشمهایم را باز کردم...در کمد دیواری باز بود..وحشت کردم چشمهام رو بستم... پروردگارا..من چطور در این مدت در این وضعیت زندگانی کرده ام و جل الخالق چه صبری داده ای به مادر جان ما... فلذا تصمیم بر آن شد که امروز بیفتیم به جان این اتاق کذایی..باشد که از این وضعیت بیریخت قاراشمیش خارجش کنیم..اما از شما چه پنهان از موقع بیدار شدن نشسته ایم پای پی سی و تی وی ....

 

آغاز التحریر:  دیده ای بعضی روزها شوق و شور زندگانی در تو به اوج میرسد..امروز از همان روزهایی است که ما یک جا قرار نیست بند شویم...و لبخندی به پهنای صورتمان و با عمقی به عمق وجودمان در ما ساری و جاری است... یک روزهایی هست که حتی دلهره هایی کوچک به سان قلقلکی به خنده وا میدارند تو را... و به نگرانی های کوچک چشمک میزنی و میگذاری برای خودشان ول بگردند...

 

میان التحریر: کتاب "جامعه شناسی خودمانی" را احتمالا خوانده باشید و در ادامه "پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی"... حسن نراقی...بی هیچ دیدگاه کارشناسی... و بی هیچ ادعایی.... بسیار ساده دست گذاشته روی نقطه ضعفهای جامعه ایرانی و ایرانی جماعت... و الحق که تصویر گویایی از همه ما ساخته است..از آنچه حقیقتا هستیم...به دور از تعصبات فرهنگی و عرق میهن پرستی...

 

" این قدر از محاسن ما سخن گفته اند که دلیلی ندیدم من هم چنین کاری را صورت دهم...پس تصمیم گرفتم معایب خودمان را بر شمرم. به حال ما تبریکات فراوانی برای هم فرستاده ایم. واقعا چگونه می شود یک نفر نداند که مشکل دارد و مشکلش را نشناسد و آن وقت توقع داشته باشد که مشکلش حل شود؟؟..." (بخشی از متن کناب)

 

شدیدا توصیه اکید!!!! می شود به خواندن این کتاب که در این روزگاران از اوجب واجبات است...

 

 

اصل التحریر: امروزمان را با این آلبوم آغاز کردیم با صدای خوش پرستویی...با عاشقانه هایش... و با عاشقانه هایت... که چه زخمی میزند دل را... که چه  میلرزاند دل را... که چه میخنداند دل را... که چه نگران می شوم...که چه میخندم... که چه دردی دارد... و چه لذتی...

 

شماره 17:

 

از یاد نمی برم، هرگز تو را و عشق زیبای تو را،

لحظه قشنگ دوست داشتن و به اوج رسیدن را،

خواستنی و تمام نشدنی

حالا اینجا کنار این همه خاطره بارانی،

تنها به تو می گویم، دوستت دارم، که می خواهم بمانی، بمانم،

نه در لحظه‌ها و ثانیه‌ها، نه، که در تمام نفسها،

بی دریغ‌تر از همیشه

حضور معطر تو، بودن، درست همان زمان که نیستی

و لحظه ها با بوی خاطره‌ها جان می گیرند

می مانند، می مانند

برای من، فقط یک نگاه تو

همینقدر که بدانم هستی، کافی است، بابایی

حالا همینجا و هرجا، که نباشی و باشم، یک حس آشنا مرا با خود میبرد

فریاد می‌زنم، که هستم، با تو، کنار تو...

شنبه 13 بهمن ماه سال 1386

ریاست محترم دنیا

 

با سلام

 

اینجانب ن ح دخترک دست پرورده شما به جهت واماندگی در امور معوقه و به دلیل نداشتن فرصت کافی برای رسیدگی به کلیه امورات مورد علاقه خویش دچار سر درگمی وخیم شده و از ریاست محترم تقاضای یک مسیر هموار و یک برنامه ریزی منظم توام با خوشحالی خواستارم. شایان ذکر است زحمات شما در راستای تقلیل تشنج فضای حاکم و اعطای صبر جزیل به اطرافیان من باب تحمل غر غر های اینجانب مزید امتنان خواهد بود *. به پیوست کلیه برنامه ها و تعلقات خاطر تقدیم می گردد.

 

با احترام

ن. ح

 

 

پیوست:

1- امتحان زبان دکترای دانشگاه تهران مورخ سه هفته دیگر

2- امتحان دکترای یک دانشگاه  مورخ دو ماه و نیم دیگر

3- امتحان دکترای یک دانشگاه دیگر مورخ سه ماه دیگر

4- امتحان دکترای داروسازی مورخ چهار ماه دیگر

5- امتحان دانشگاه آزاد مورخ پنج ماه دیگر

6- کلاس نقاشی مورخ هر چه سریعتر بهتر

7- کلاس موسیقی مورخ ایضا هر چه سریعتر بهتر

8- کلیه امور مربوط به فارغ التحصیلی

9- کلاس طراحی داخلی به زودی

10- این مورد در گوشی خدمتتان عرض می گردد...

 

رونوشت:

ریاست محترم دنیا

معاونت محترم آن دنیا

دفتر ریاست محل

 

* جون دادم تا این جمله رو نوشتم...به نظرم بازم غلطه :دی

 

پی نوشت: حالمان اینقدر خوب است..اینقدر خوب است...اینقدر خوب است که ....اصلا خیلی خوب است... خوشا شادیهای زائد الوصف زندگانی...

 

پی نوشت: تو رو خدا... من اگه غر نزنم اصلا به شما خوش میگذره؟؟؟؟؟!!!:دی

 

ترانه امروز: با من امشب چیزی از رفتن نگو/ نه نگو، از این سفر با من نگو/من به پایان می رسم از کوچ تو/ با من از آغاز این مردن نگو/ کاش میشد لحظه ها را پس گرفت/ کاش میشد از تو بود و با تو بود/کاش می شد در تو گم شد از همه/کاش میشد تا همیشه با تو بود/ کاش فردا را کسی پنهان کند/ لحظه را در لحظه سرگردان کند/ کاش ساعت را بمیراند به خواب/ ماه را بر شاخه آویزان کند/ میروی تا قصه را غمنامه تدفین گل/ میروی تا واژه را باران خاکستر کنی/ ثانیه تا ثانیه پلواره‌ی ویران شدن/ میروی تا بخشی از جان مرا پرپرکنی

چهارشنبه 10 بهمن ماه سال 1386

روزهایی که دلم مسافرت شمال می خواهد و امکانش نیست...روزهایی که دلم سینما رفتن می خواهد و وقتش نیست...روزهایی که دلم پیاده روی های فراوان می خواهد و شرایطش نیست...روزهایی که دلم استراحت جانانه می خواهد و فرصتش نیست.... روزهایی که دلم تفریح حسابی می خواهد و زمانش نیست... روزهایی که خوابم می آید و خواب نمی آید... این وقتها... می روم یک دوش اساسی می گیرم... می آیم... لباسی که دوستش دارم می پوشم... با یک آرایش ملیح... و یکی از زیباترین گردنبدنهایم... و موهایم را به ساده ترین شکل ممکن می بندم... و یک موسیقی ملایم می گذارم... و یک کافی میکس درست می کنم... و عطری که دوستش دارم میزنم...و یک کتاب بر میدارم و گوشه دنجی می نشینم... و میخوانم و می نوشم .... و گاهی... میخوانی و می خوانی ... و در می یابی که فقط از روی جملات رد شده ای...بی آنکه فهمیده باشی اشان... و بعد فکر می کنی... و می بینی...ذهنت پر کشیده... به آن سو تر ها...به خط به خط نوشته ای دیگر... که جایی دیگر خوانده ای ... به عمق معنای کلامی... به لطافت سرشار واژه ای.. و آنوقت...کتاب را می بندی... چشمهایت را هم می بندی... و دیگر نه دلت مسافرت شمال می خواهد... نه  استراحت...فقط یک چیزهایی می خواهد...یک چیزهایی مثل جسارت بیشتر... توان بیشتر... دل دریایی تر... زبان تواناتر... کلام گیراتر... اراده ای قویتر... و قدرت رویارویی با تفکر و احساسی که نه بودن آن.... که نبودنش در تو...آنقدر که باید.... ، تو را می ترساند... من کمی ...شاید کمی بیشتر از کمی فرصت می خواهم....

 

ترانه امروز: دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من/دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من/عشق تو در/دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد/رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکـر مـن/مـی سـوزم از اشتیاقت در آتشم از فـراقت/کانــون مـن سینه مـن سـودای مـن آذر مـن/بـار غـم عشق او را گـردون نیـــارد تحمـل/چـون مـی تـوانـد کشیـدن این پیکر لاغر من/اول دلم را صفــا داد آیینــه ام را جــلا داد/آخـر بـه بـاد فنـا داد عشق تـو خاکستـر مـن...

 

پی نوشت: دختر بداخلاق!!! (با خودم بودما)

پی نوشت: احساس خستگی بعد از یک شنای طولانی می کنم...

 

<<    1      2      3    >>