یک وقتایی دل واقعا بهونه گیر میشه...هر چی باهاش راه میای...یه بهونه دیگه میگیره...یه دقیقه میخواد...یه دقیقه نمیخواد... یه دفعه دلتنگ میشه...یه دفعه دلگیر ... یهو میزنه قهر میکنه...یهو خواستنی میشه قدر یه دنیا...یه موقع میشکنه...یه موقع می شکونه...بعد تو وسط اینهمه کشمکش ها و هیاهوها درست مثل دختر بچه مظلومی میشینی به تماشا...حتی حالت از گذر زمان بهم میخوره ... همونی که برات خیلی وقتا مرهمه...این وقتا..دلم میخواد بشم ساکت ترین دختر دنیا.... وقتی ضعف داری در چیزی...بپذیر و سعی کن رفعش کنی... و چقدر سخته این رفع کردن...چقدر سخته نبودن اون چیزی که تا حالا حتی نمیدونستی هستی.... فقط مثل سایه باهات زندگی کرده... بوده... و تو بی توجه بهش...بعد یهو خودشو نشونت داده و تو باید از دستش خلاص بشی... و کدوم آفتابی بود که سایه تو رو پر رنگ تر کرد...که تو ببینی اش...کدوم آفتاب؟؟!!
اینجا نشستم..در سکوت این آزمایشگاه بزرگ...خیلی دلم میخواست هر چی از تو مغزم میگذره بریزم روی صفحه... اما خودسانسوریه دیگه... لامصب رسوخ کرده تو همه جای زندگی امون...
تمام مدت جلسه..همه شش ساعتش رو...جز یکی دو ساعتی که بحث گروهی بود..یک دقیقه هم به شر و ور های آقای استاندارد گوش ندادم...مزخرف می گفت..خودشم میدونست داره مزخرف میگه... تمام مدت فکرم جای دیگه بود...پر میکشید به خیلی جاها... گذشته.. و لبخند...و آینده...
بعضی وقتا پیش خودم میگم... کاش می شد هر حرفی که تو دلته راحت بگی... بعد یه دستی از عالم غیب عین همین حالا...میاد میخوره پس کله ام... که آدم باش...تو که هر چی دلت می خواد داری میگی... و همین میشه که لبخند می زنم به این شرارت..بی خیال...
بعضی وقتا که غول توجیه میاد جلوی چشمام...ازش وحشت می کنم..از همین غولی که همه جا باهامونه..منو میترسونه..بهم میفهمونه چقدر ضعیفم..چقدر قدرت مقابله با واقعیت رو ندارم... بهم می فهمونه که چقدر کوچیک فکر می کردم و اونجا که باید درست قدم بر میداشتم...نداشتم
آخ که چه دل بی دردی دارم من...
امروز حالم بهم ریخته...ظاهرم بهتر از این نمیشه... این مانتو اینقدر بهم میاد که هر بار می پوشمش لبخند رو لبام میشینه... شوخی و خنده ها هم بیشتر از این نمیشه... انرژی کاری هم بیشتر از این نمیشه... اما حالم یه جورایی خوش نیست... میدونی...خوش نیست...میدونم چه امه... بار اولم نیست...حس آشناییه...همین آشنا بودنشه که دیوانه ام میکنه... میدونم ته اش چی داره..به خودم نهیب میزنم که این دفعه نمیذارم مثل همیشه بگذره... اما بازم انگار زورش از من بیشتر...یا حداقل الان بیشتره... بدبختی میدونی کجاس؟؟ اینجا که...کی آخه میتونه جز خودم دست خودمو بگیره...؟؟ کی می تونه واقعا؟؟ ... گیریم این بار هم گذشت...مگه میشه بازم پیش نیاد...؟؟؟
قشنگترین بخش کار توی این کارخونه وقتیه که واسه گزارش خط تولید از کنار درایر ها رد می شم...گرمای خفه کننده ای داره..ولی آدم دلش می خواد...مثل یه گربه یه گوشه بشینه..اونجا...ساکته...به ندرت کسی از اونجا عبور میکنه..تو این سه ماه...اونجا شده جایی که هربار بهش میرسم...یه سری به خودم میزنم..بعضی وقتا حس سرخوشی موقع گذشتن از این ناحیه به اوج میرسه...آدم دلش میخواد بزنه زیر آواز... بشکن بزنه... بعضی وقتا هم دلم میخواد همونجا بشینم زار بزنم...هیشکی هم نمیپرسه چرا..اونجا گرمه... یه کمی هم مرطوبه..و تا دلت بخواد دنج...
چقدر سکوت رو این روزا دوست دارم...وقتی تو برفا راه میری... صبح زود که همه خوابیدن..وقتی از خونه تو تاریکی بیرون میزنی...یه لحظه حس میکنی همه دنیا سکوت کرده... یه سکوت که گوشاتو کر میکنه...
اوخ اوخ..امیرحسین طفلکی بیمارستانه...منو بگو میخواستم برم ملاقاتش..حالا موندم به داداشش روهام چه جوری بگم دوشنبه نمیرسم بیام..بار اولم نیست برنامه امو با این بر و بچ بهم میزنم که... خب حالا یه جوری بهش میگم....
خیلی دلم میخواست یه متن ادبی خوشگل...یه حس قشنگ...یا یه چیزی تو همین مایه های تو دل برو مینوشتم...اما امروز دستم میره به همین پرت و پلا نوشتن...خیالی نیست... هر کی خوند دمش گرم...هر کی هم نخوند بازم دمش گرم...
مساله اینجاست که من با این همه خودخواهی و غر زدن...اونایی که دوستشون دارم..اونایی که دوستم دارن رو دلگیر میکنم...می دونم چقدر بدجنسانه دارم له میکنم ارزشها رو...اما... میگذره...میدونی... من تجربه کردم..این حس رو هزار بار تجربه کردم...هیچکس به اندازه خودم له نمیشه... اما باید بگذره...
خوبی این روزا اینه که میدونی تنها نیستی...اما هر دردی رو نمیشه قسمت کرد... بعضی دردا مال توئه...مال خود خود خودت... اگه قسمتش کنی... کم نمیشه...فقط مثل ویروس منتقل میشه... اذیت میکنه.... تازه کسی کاری نمیتونه بکنه...وقتی مشکل تو از خودته... به بقیه چه ربطی داره که بپیچونی این مرضو به پر و پاشون...
میترسم.... میدونی..یه بخش عظیم درد من چیه؟؟؟ اینکه من خیال میکنم خیلی آدم گنده ای هستم...آره...باید یه کم به خودم بفهمونم که هیچی نیستم...
پی نوشت: مزخرف نوشتم امروز..همه اشو تو کارخونه نوشتم... دیگه الان اینجوری نیستم..یه جور دیگه ام... اما خوبم... حالا دیگه حالم از گذر زمان بهم نمیخوره...فکر میکنم بهتره دمشو ببینم... یه روزایی شاید مثل امروز...مثل همین حالا...هنوز مرهم خوبی باشه...
پی نوشت: تو که هستی...میدونم هستی... فقط بیا باز هم ...مثل همیشه ...یک بار دیگه....یه مردونگی بکن..به روی خودت نیار چی نوشتم خب؟؟؟!!!



