دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386

شدیدا و اکیدا و تحقیقا و عمیقا توصیه می شود که حتما یک بار در زندگانی لذت دفاع کردن را بچشید ... اوکی..اوکی...لطفا عصبانی نشوید... قبلش هم تا می توانید اجازه دارید غر بزنید و سر جماعت وبلاگی و غیر وبلاگی را بعبارتی بخورید و روی اعصابشان پیاده روی نمایید... :دی... ولی این دفاع کردن قبلش مکافات است و بعدش دنیایی لذت...اصلا ما حاضریم یکبار دیگر هم دفاع کنیم...اصلا کی گفته دفاع کردن نگرانی داره.. اضطراب داره...فقط یه ذره یه هفته قبل ترش بی خوابی به سراغتان می آید... و کمی تا قسمتی احساس می کنید که به کل هر چه تا بحال خوانده اید و می دانسته اید به سان اثر الکل بعد از یک خواب  طولانی پریده است... و سپس دو سه روز مانده به دفاع آنچنان به زمین و زمان می توپید که انگار قرار است چه شق القمری بکنید...و اصولا شما تنها کسی هستید که در زندگانی به این امر خطیر می پردازد... و شب دفاع هم که اصولا قلبتان اندر دهانتان بوده و کلا غذا از گلویتان پایین نمی رود اما برای حفظ آبرو به روی خودتان نیاورده و سعی میکنید نشان دهید که چقدر همه چیز رله می باشد... و شب هنگام ساعت دو از خواب بیدار شده و دیگر خوابتان نمی برد و تا ساعت سه و نیم یک سری در رختخواب به دفاع می پردازید (اوا خاک عالم..چه حرفا!!)... صبح هنگام سر و مر و گنده از خواب برخاسته و هنگام دفاع عین خیالتان نمی باشد... تو بگیر انگار قرار است جک تعریف کنی... آی آرام می شوید...آی شیطنتتان گل میکند...آی احساس فیلسوف بودن می کنید...اصلا علامه دهر که می گویند خود شمایید و بس...تازه استاد راهنمایتان اینقدر از شما تعریف می کند... و آنقدر به شما اعتماد به نفس می دهد که نگو و نپرس ...لذا دفاع را انجام داده و سوالات را هر طور که دلتان می خواهد آنچنان با چهره حق به جانب جواب می دهید که خودتان هم می مانید در عجب این همه پر رویی... و سپس منتظر می مانید تا نمره اتان را بگذارند کف دستتان... شما که خودتان بهتر از هر کس دیگری می دانید که چند مرده حلاج بوده و هستید...منتظر می ایستید و اصلا انتظار ندارید که استاد راهنمایتان رای هیات ژوری را "بیست" معرفی کند... و شما که بعد از مدتها قرار است عدد 20 را بعنوان نمره مشاهده فرمایید... قند در دلتان آب شده و بسیار خرسند می شوید...اینقدر که دلتان می خواهد هی دفاع بنمایید...

القصه اینهمه بدو بدو و غر زدن و عصبی شدن و خل و چل بازی و سر و کله ملت رو خوردن و لوس بازی و عنق بازی... همه چیز در عرض یکساعت تمام می شود ... و شما می مانید و یک نمره و یک عالمه خاطره....

 

پی نوشت: عجب روز دلنشینی بود...احساس آرامش شدید میکنم...

پی نوشت: به به... خوشمزه ترین قسمت..بخش هدایاست... اگه بدونید چقدر کادو گرفتم من!!!!

پی نوشت: ما که آدم نمی شویم... بهرحال هنوز دکترا هست و الخ....

پی نوشت: مرسی از دوستانی که اومدن...مرسی از دوستانی که زنگ زدن...مرسی از دوستانی که اس ام اس زدند...مرسی از دوستانی که کامنت گذاشتن... و مرسی که اینقدر لوس بازیامو تحمل کردید ...ایشالله تو دفاع شما  جبران می کنیم :دی

پی نوشت: بخدا من اینقدر لوس نیستم... اما خب غر زدن پتانسیل کاری ادم رو بعضی وقتا بالا می بره.... :دی

پی نوشت: ما خیلی خوشحال می باشیم...

 

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

می نشینم این اسلایدها را تماشا می کنم.. و زیر لب غر میزنم....پروردگارا... من اگر یک روزی اینقدر بهم رو بدهی که بنشینم یک دل سیر برایت غر بزنم مطمئن باش کچلت خواهم کرد بس که بنالم از این کمبود حافظه... من اینهمه اسلاید راه دو ماه پیش ساخته ام...تو بگو اگر چیزی یادم مانده باشد... دوباره باید بنشینم همه مقالاتی را که معلوم نیست از کجایشان اینها را در آورده و چسبانده ام بیخ این اسلایدها بخوانم آخر!!! خلاصه من می دانم و تو... پروردگارا دعا کن که من اینقدر رودار نشوم....

این پایان نامه را ورق می زنم تازه می فهمم چقدر گند زده ام و داورها وقتی خوانده اند چقدر قاه قاه در دلشان به اینهمه بی سواتی ما خندیده باشند خوب است... ما هم که قرار است هر چه دلمان می خواهد روز دفاع بگوییم دیگر... ولو همین خزعبلات را...

بدبختی اینجاست که وسط اینهمه دلهره... همتی هم نداریم یک بار عین بچه آدم ادای روز دفاع را در بیاوریم..تایم بگیریم ببینیم چقدر قرار است مخ ملت را بخوریم...یکبار زد به سرمان... اینقدر بخودمان خندیدیم قاه قاه...که یکساعت و نیمی به گمانم طول کشید...تصور قیافه جدی من ای که قلبش در دهانش است...اینقدر خنده دار هست که خودمان هم بترکیم از خنده... خب دست من نبود..هر اسلایدی که می آمد کلی باید فکر میکردم که داستانش چی هست... نشسته ام هر چه قرار است بگویم از ب بسم الله تا عذرخواهی بخاطر یه قلپ آب رو روی کاغذ نوشتم که یادم نرود:))))

قسمت هیجان انگیز ماجرا اینجاست که فردا باید بروم پیش بداخلاقترین داور قرن... جناب دکتر ع... که برایش توضیح بدهم قرار است همه خزعبلاتی که به غلط در پایان نامه نوشته ام را عوض کنم...اگر دید به روی خودش نیاورد...فکر میکنم بهتر است وقتی در طبقه اول هستیم موضوع را با وی در میان بگذارم....

عمق فاجعه را پریشب فهمیدم وقتی تا ده شب با بر و بچ ازمایشگاه نشسته بودیم  به اسلاید بینی و بحث بر سر هر اسلاید... من مانده ام این بچه ها چرا اینقدر با سوادند و من چرا هیچی حالی ام نیست...

علی ایحال..هی بخودمان روحیه می دهیم که خیلی هم بلتی!!! خیلی هم با سواتی!!! خیلی هم قراره بیست بشی!! خیلی هم قراره خوش بگذره... ماشالله روحیه ام در حد تیم ملی داره میره بالا و اعتماد به نفس که داره می چسبه به سقف..فقط من موندم چرا با اینهمه روحیه هر شب یه سری خواب دفاع می بینم و هر بار هم در خواب مشکل جدیدی پیش می آید... دیشب اسلایدهام باز نمیشد...پریشب استاد نیومده بود... احتمالا امشب قراره من همه چیز یادم بره...شایدم با احتمال بسیار بالایی در خواب غش کنم :)))))

 

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را میگذرانم... دلم هری می ریزد و این دلهره مرا یاد آن روزهایی می اندازد که روی دست اندازهای بزرگ خیابان دل کوچکمان فرو میریخت و از خنده ریسه می رفتیم...این دلهره ها... که دلم را می ریزاند خنده بر لبانم می آورد و قلقلکم می دهد لامصب...

 

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را می گذرانم... روزهایی پر از بی تابی... انگار مقصدی بوده در دوردست و من که آمده ام...آمده ام و رسیده به چند قدمی مقصد...و می دانم مرا یارای ایستادن نیست... اما گذر از این منزل لبخند بر لبانم می نشاند و چشمهایم از شادی برق می زند...

 

آخ  که اگر بدانی چه روزهایی را میگذرانم... حس مادری باردار... که از دل سختی ها گذشته و سرگیجه ها و تهوع ها و بدخلقی ها...و حالا در انتظار کودکش...دلش تاب نمی آورد و نگرانی نگرانی... که سالم باشد این نوزاد... حتی حسودی ام می شود به مادر کودک...که پدری هست نازش را بکشد و من اینجا به تنهایی بار اینهمه دلهره را می کشم... عجب مثال نغزی است این مثال....

 

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را می گذارنم...روزهای پر سرزنش... که دخترک بی جنبه... هزار بار گفته ام ماجراها این قدر بزرگ نیستند...اما انگار کودکی است اینجا که دلش می خواهد بگوید... اشکالی که ندارد...دارد؟؟؟

 

آخ که اگر بدانی چه روزهایی را می گذرانم... اگر بدانی... فقط این دل ما که دل نیست... که هرجا پایش باز می شود... تنم را می لرزاند... هرجا می خوانم ازش... تنم را می لرزاند... که هرجا نیست... تنگ می شود دلم برایش... زیاد...

 

ترانه امروز: هر که‌ دل آرام‌ دید از دلش‌ آرام‌ رفت‌/چشم‌ ندارد خلاص‌ هر که‌ در این‌ دام‌ رفت/یاد تو می‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بی‌دل‌ بدیم‌/پرده‌ برانداختی‌ کار به‌ اتمام‌ رفت/ گر به‌ همه‌ عمر خویش‌ با تو برآرم‌ دمی‌/ حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقی‌ ایام‌ رفت/ ما قدم‌ از سر کنیم‌ در طلب‌ دوستان/ راه‌ به‌ جایی‌ نبرد هر که‌ به‌ اقدام‌ رفت...

 

پی نوشت: لازم است که هر چه سریعتر از این احوالات خارج شویم..خطرناک است بخدا...یا یه کاری دست خودم میدم... یا ....:)))

سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386

 

 حس پر تلاطم این روزها...که گاهی مرا به حضیض می برد و گاه به اوج... آنقدر خواستنی هست که بیشتر ببینم اش و بخواهمش...

 

بی تو برای شاعری واژه خبر نمی شود/بغض دوباره دیدن ات هست و بدر نمی شود/فکر رسیدن به تو ، فکر رسیدن به من/از تو به خود رسیده ام اینکه سفر نمی شود...

 

این احساس پر شور و پر دلتنگی و پر عذاب و پردرد...این حس خواستنی دل دل کردن و سر گشتگی... که گاه دلت را به یکباره فرو می ریزاند و گاه می شوی سخت ترین دختر روزگار...

 

دلم اگر به دست تو به نیزه ای نشان شود/برای زخم نیزه ات سینه سپر نمی شود/صبوری و تحمل ات همیشه پشت شیشه ها/پنجره جز به بغض تو ابری و تر نمی شود

 

دست می کشم...به روی شیشه عرق کرده .... وه که چه کار شگفت انگیزی است... شیشه که از نوازش سر انگشتت تر شد..تو از ورای اشک پنجره به آنجا می نگری که پر است از هیاهو و سکوت....

 

صبور خوب خانگی ، شریک ضجه های من/خنده خسته بودنم زنگ خطر نمی شود/حادثه یکی شدن حادثه ای ساده نبود/مرد تو جز تو از کسی ، زیر و زبر نمی شود/

 

گاه لبخند میزنی...گاه فریاد... گاه دلت گریه می خواهد.. و گاه قهقهه...و در میان این همه سرگشتگی و "ندانم چه کنم" ها... نوایی میشنوی از دور دست ...که گویی صدایت می زند... و تردید تو برای یک لبیک ساده...به ظاهر ساده... و دل دل کردن ات... اگرچه سخت است و تلخ...اما دوست داشتنی است و گرم...

 

به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات/گریه بخشایش من که بی ثمر نمی شود/همیشگی ترین من ، لاله نازنین من/بیا که جز به رنگ تو ، دگر سحر نمی شود/...

 

ترانه امروز: (به وجد می آورد این موسیقی مرا چون اسپند به روی آتش)....بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود/ داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود/ دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو/ گوش طرب به دست تو بیتو به سر نمیشود/ جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند/عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود/ خمر من و خمار من باغ من و بهار من/ خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود/ جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی/ آب زلال من تویی بیتو به سر نمیشود/ گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی/ جان منی کجا روی بیتو به سر نمیشود/ دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی/ این همه خود تو میکنی بیتو به سر نمیشود

 

پی نوشت: نداریم

 

دوشنبه 1 بهمن ماه سال 1386

کم طاقت و کم حوصله... تو از دیدن فیلم بگیر... که ده دقیقه اول را می بینم و خاموش می کنم...یا خواندن فلان داستان که به پاراگراف دوم نرسیده سر سری ورقی میزنم و می بندم....تا شنیدن حرفهای مستر کاف... سه تا سوال شیمی داداش کوچیکه رو توضیح میدم...میاد چهارمی رو بپرسه...مثل چی میپرم بهش... غذا می خورم..به لقمه پنجم که رسید قاشقو می ندازم و ظرف تو ظرفشویی.... اخبار نمی خوانم... درس فقط سر فصل و مباحث مهم... هزار بار یک مقاله را عزم کردم که از اول بخوانم...وسط کار دیده ام هیچ نفهمیده ام... سه بار می گوید ویسکوزیته گازوئیل می خواهد...هر سه بار به یک نقطه می رسد...حواسم معلوم نیست به کدام ناکجا آباد می پرد... دوباره میپرسم..دوباره توضیح می دهد... عصبانی میشوم....ایمیل بلند بالای بابا را ترجمه میکنم...یکی در میان میگذرم... با قلم غریبه ام... برای حرف زدن کسی باید باشه باید... که لغاتو بیرون بکشه از این لامصب... !!!... جواب سوالها تک جمله کوتاه... نفهمید...داد میزنم...عصبانی میشوم اگر حواسش نباشد...  کم طاقت و کم حوصله...

این وسط شاید ...فقط شاید ... چند کاری باشد که تا ابد می نشاندم یک گوشه... صدایم در نمی آید... در این میان شاید فکر کردن... ساکت یک گوشه نشستن ... یا تن سپردن به تکانهای  آرام اتومبیل و پاک کردن بخار شیشه... دست کشیدن رو عرق پنجره و مات آدمای بیرون شدن... یه مرگی ام هست... می دونم... اما چه مرگی... نمی دونم...

دلم یه هنر می خواد...که برم یادش بگیرم... که هرچی این تو میچرخه...خالی کنم روی بوم... یا زخمه بزنم به تار...

 

پی نوشت: خاموش کردم این دستگاه مسخره رو... خواستم بخوابم... خوابیدم... اما این کم طاقتی در خواب هم هست... به یک ساعت نرسیده پرید... این حرفا از مغزم گذشت... نفهمیدم دست من بود که نوشت... یا ....

 

پی نوشت: بهانه میگیرد...دستهام... دلم....

 

پی نوشت: کامنتها رو نمی بندم...اما آخه تو بیای چی بگی؟؟؟؟ چقدر تازگیا از اینجور نوشتن بیزارم و می نویسم... حس بیهودگی از سر و روش می باره....

<<    1      2      3