جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 17 اسفند ماه سال 1386

 

آقا یکی به من یاد بده لطفا که "خانواده یعنی چه؟؟!!"...خب بده..زشته..ادعای تحصیل کردگی و روشنفکری و باسواتی!!! و اینا..داره خفه ام می کنه..بعد در جواب سوال این چنین به نظر ساده ای... نشستم بر و بر آقاهه رو نیگاش کردم..بعد هم معلوم نیست چه مزخرفاتی تحویلش داده که پیش خودش گفته "جوونای این دوره زمونه هیچی حالی اشون نیست... !!"... خب اگه اینو از شما بپرسن چی میگید آیا؟؟؟؟!!!!!  

 

پی نوشت: کاملا جدی پرسیدما... گفته باشم!!!

 

سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386

اندر احوالات کارخانه:

جهت تشویش اذهان عمومی و تقویت حس حسودی درد ابنا بشر... و تنها محض خاطر قمپز در کردن اعلام می دارم بنده تا روز یکشنبه هفته آینده در تعطیلی به سر برده و قرار است تا لنگ ظهر بخوابم و هر وقت دلم خواست درس بخوانم و جلوی تی وی ولو شوم و پای اینترنت خودم را خفه نمایم... لذا میرویم که داشته باشیم یک هالیدی قبل از تعطیلات و برای اینکه زیاد هم خوشحال نشوید و به رویم نیاورید که جاش روز دوم عید میری سرکار عارضم خدمتتان که با اهالی آزمایشگاه کنترل کیفیت به این نتیجه رسیدیم که روزها را تقسیم نماییم...لذا در ایام عید تنها سه روز سر کار می رویم آن هم خوش خوشان...باشد که از تعطیلات به نحو احسن استفاده کرده و به راه راست هدایت شویم...

 

ماجراهای آقای کاف که یادتان هست؟؟؟؟ اها.... از چند ماه آینده احتمالا مجموعه جدید خواهیم داشت به نام ماجراهای آقای الف... ایشان مدیر کارخانه جدید هستند و از آنجا که سرهنگ بازنشسته ارتش نیز می باشند... پیش بینی میشود تا چند ماه آینده علاو ه بر کار کردن در کارخانه به نوعی به خدمت مقدس سربازی نیز نائل آییم... به این ترتیب که صبح به صبح با لباس کار پوشیده و پوتینها به پا کرده در حالیکه جلوی در واحدها به صف می شویم ایشان سان دیده... سرود ملی اجرا می شود... سخنرانی قرایی(غرایی؟؟!!) من باب هدفمند بودن کار ایراد شده و سپس دستورات لازم داده می شود... و سپس به چپ چپ...به راست راست... تکبیر و این احوالات..بعدش هم بدو برو تو واحد... لذا خواب یواشکی..درس خواندن یواشکی..موسیقی گوش دادن یواشکی..چای و نسکافه نوشیدن یواشکی ... مجله خواندن یواشکی ..به یخچال آبدارخانه ناخنک زدن یواشکی... ممنوووووووووع...

 

م.ن: وقتی خودم را با لباس سربازی و پوتین و کلاه (از اون کلاه گردای سربازی) تصور می کنم نمیدونم چرا یاد اون مورچه کوچولوهه می افتم که همیشه ته صف بود کلاش هم همیشه جلوی چشماش بود...شما نمیدونید چرا؟؟؟ :دی

 

 

اندر احوالات کله:

گاهی وقتها آدم دلش می خواهد این مغز را از جایش در بیاورد...بس که یک ریز کار می کند و لحظه ای نمی ایستد..خسته نمیشود؟؟؟!!! آخه من نمی فهمم ما دو قدم راه میریم جانمان در میآید..چطور شبها هم کار میکند و نمیگذارد بخوابیم آخر!!!

 

اندر احوالات دل:

آنچه ناگفتنی است همین جاست...باشد برای وقتی دیگر... زمانی که کلماتی پیدا شود و واژه هایی... از همه اینها گذشته.... زبان دل...چیز دیگری است... و همین که تو می فهمی اش..ما را بس

 

اندر احوالات دکترا:

ما درست چهار روز است که شروع کرده ایم برای دکترا درس بخوانیم..با این روند و سرعت و شتابی که پیش میرویم..احتمالا تا روز دکترا یک دهم دروس مطالعه شده و یحتمل سوالات امتحانی چیزی است در مایه پاسخگویی به سوالات نکیر و منکر... آنهم به زبان عربی که ما قدر درخت هم ازش سر در نمی آوریم...

 

پی نوشت: نداریم

ترانه امروز: نداریم

شعر امروز: نداریم

حوصله: نداریم

اعصاب: نداریم

دلتنگی: داریم داریم داریم..هزار هزار بار داریم...

 

 

 

شنبه 11 اسفند ماه سال 1386

یک پیش درآمد:

من از قدیم الایام از تعطیلات عید خوشم نمی آمد... یعنی که چه ادم بیست روز کار و زندگی نداشته باشد...اما راستش از شما چه پنهان امسال عید را بیشتر تر تر تر بیزاریم... چرا که از روز دوم عید علی الطلوع... چرخهای این کارخانه به چرخش در می آیند و ما باید آنلاین سر کار باشیم... هر چند همه تلاشمان را جهت دو دره کرده می نماییم...و از سویی دیگر... آخر فروردین آن امتحانات کذایی است که ما تازه امروز همت نموده ایم ده صفحه ای مطالعه کرده ایم...و اینجاست که آدم باید قدر عافیت بداند...

 

یک غر کوچولو:

عجب روز به تمام معنا مصیبتی بود... به تنهایی آزمایشگاه پر کار یک کارخانه عظیم را چرخاندن از اندام نحیف من بر نمی آید بخدا... خودمان مانده ایم چطور چرخاندیم و همه چیز دست آخر سر جایش بود..هر چند که چند کار بی اهمیت را ندید گرفتیم... اما به جان خودم خیلی بی انصافی است...اعصابمان هم کمی تا قسمتی خط خطی می نمود... و این خط خطیت تا غروب با ما همراه بود...و آخرش هم که عزیز دل را خسته تر کردیم از غر غرها و قیافه قمر در عقربمان... گفتم قمر در عقرب...به گمانم امروز قمر در نزدیکی عقرب بود... خدا کند تا فردا پا روی دمش نگذارد که آنوقت من را دیده اید...همان کوه آتشفشان را هم دیده اید...این یک اخطار است...:دی

 

یک حس:

دلم گرفته... اما وقتی با تو حرف میزنم... آرامتر می شوم...دلیل اش را هم نمی دانم.. تو خود برایم خواندی که : "عشق بی دلیلی ها را به من آموخت"...

 

یک شعر:

 

نمی‌دانم از دلتنگی عاشق‌ترم

یا از عاشقی

دلتنگ‌تر!

فقط می‌دانم

در آغوش منی

بی آنکه باشی

و رفته‌ای

بی آنکه نباشی

*********

اگر توی گوش‌ت گفتم

دوستت دارم

و فرار کردم چی؟ 

 

از پله‌های کودکی

بالا می‌آیم

تاب می‌خوری در تنهایی من

عاشقت می‌شوم

نگاهت مرا مرد می‌کند.

***********

دلتنگی‌ام را

به کی بگویم وقتی نیستی؟

تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟

مثل یک جاده

...

نیستی که!

من هم عادت نمی‌کنم

آقای من!

همین.

 

پی نوشت: خداوندا میشود مرا صبوری بیاموزی و تامل و بزرگ اندیشی آیا؟؟؟

پنجشنبه 9 اسفند ماه سال 1386

کیفی دارد صبح ساعت شش و نیم با هول و ولا از خواب بپری و ببینی بیست دقیقه است ماشین ات آمده و رفته و تو از ماشین جا مانده ای و بعد یکهو یادت بیاید که تعطیلی و بخزی زیر پتو و تخت بخوابی...بخوابی..بخوابی.. و دلت نخواهد چشمهایت را باز کنی تا آن اس ام اس دوست داشتنی هر روز صبح از راه برسد و تو با لبخند دستت را از زیر پتو بیرون بکشی و کورمال کورمال دنبال گوشی کنار بالش ات بگردی و بعد که خواندی و جواب دادی..غلتی بزنی و ببینی چه روز خوبی می تواند باشد....

 

دیروز روز خوبی بود... روزهایی که به هر نحوی کنجکاوی ام رو به ارضا شدن پیش می رود... روزهایی که فضولی درد های دیرینه ام فروکش می کنند...

 

این روزها اتفاقات تازه.... نگرانی های تازه... تجربه های تازه... نوعی دلچسبی خاص دارد...دارم چیزهایی یاد می گیرم... سخت گیری های همیشگی را کم کم کنار می گذارم... روی ریز بینی های همیشگی ام حساستر شده ام... نه که حساس تر شده باشم... که می دانم ریز بینی نا بجایی است و نباید میدان جولان به آن داد... گاهی انگار از کالبدت بیرون می آیی...میشوی یک شخص ثالث... و  آنوقت به خودت نگاه میکنی...انگار کاملا بزرگتر شدن خودت را می بینی... این روزها... گاهی حس ناخوشایندی...بخصوص صبحها..وقتی هنوز بین خواب و بیداری ام بر من غالب می شود... این احساس را دوست ندارم... اما انگار آنزمان تو بر خودت و تفکرت تسلط نداری...

شعارهای زندگی چیزهای قشنگ و هیجان آوری هستند...اما وقتی می بینی در برهه ای از زمان...نمی توانی پای شعار همیشگی ات بایستی...بهت بر میخورد..نوعی انزجار از خودت...آنوقت دو حالت دارد...یا خودت را لعنت میکنی که چرا چنین شعاری ورد زبان ات بوده است...یا خودت را لعنت می کنی که چرا چنین شعاری ورد زبان ات بوده است :دی

 

بگذریم... امروز حس خوب و بد توامان دارم... از آن حس ها که مثل چی ازش در می روم... کاش می شد هیچوقت اسیر این طرز رفتار نبودم...ازش بیزارم...از این هم بگذریم....

 

به یک چیزی همیشه پایبند بوده ام...قول های اخلاقی... دوست دارم خودم را درست وقتی می بینم لحظه هایی... روی قولهای اخلاقی که به خودم یا دیگران داده ام...پایبند می مانم..ولو به قیمت از دست دادن چیزهایی که برایم مهم بوده است... وقتی قول می دهی که دروغ نگویی...خیلی لذت بخش است که در خلوت خودت حتی دروغ را ترسیم نکنی..وقتی قول داده ای که به قولت هر چه که هست وفادار باشی... خیلی کیف دارد وقتی می بینی بای اش می ایستی و جا نمیزنی... بگذریم...

 

پی نوشت: در راستای وفای به عهد..هم اکنون باید بروم اتاقم را بریزم بیرون و بتکانم... چرا که قول داده ام تا قبل از ساعت دو اینجا دسته گل روییده باشد...

 

ترانه امروز: من از صدای گریه تو به غربت بارون رسیدم/ تو چشات باغ بارون زده دیدم/ چشم تو همرنگ یه باغه تو غربت غروب پاییز/ مثل من از یه درد کهنه لبریز/ با تو بوی کاهگل و خاک/ عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه/ با توی بوی خاک و بارون/ عطر ترمه و گلابدون زنده میشه/ تو مثل شهر کوچیک من هنوز برام خاطره سازی/ هنوزم قبله معصوم نمازی/ تو مثل یاد بازی من تو کوچه های پیر و خاکی/ هنوزم برای من عزیز و پاکی/

 

شعر امروز:

کجای این ذهن در به در

جای پای تو نبود

که خاطرات حضور خودت را هم

چال کردی؟

کجا در آغوشت پر باز نکردم

که تصویر نفس زدن‌هام را

در این تقویم نمی‌بینم؟

...

دوشنبه 6 اسفند ماه سال 1386

خب ما یک چیزی درون مغزمان داریم به نام حافظه...عارضم به حضور انورتان که این حافظه خیلی وقتها از کار می افتد..اینقدر که یادم میرود گاهی خودم چه گفته ام... یاچه دیده ام...از خاطره های تلخ که به زودی جز تصویری محو باقی نمی ماند..خوبهایش هم همینطور..جز بعضی ها که مخصوصا دلم میخواهدباشند و هی تکرارشان میکنم دائم.... این از خاطره ها... مطالب درسی هم که معلوم نیست کجا غیب می شوند... می دانم یک جایی این ته ته های ذهن مانده اند و خاک خورده اند چون به محض غبارروبی آنچنان نو می شوند که انگار همین حالا یادشان گرفته ام خووووب... اما یک چیزی هست و آن اینکه به طرز عجیبی پسوورد دو تا عابر بانک خودم...عابر بانک مامان..عابر بانک بابا...پسوورد ایمیل و وبلاگ خودم... و پس وورد کلیه سایتهایی که توشون عضو هستم و به سلامتی هرکدوم هم با اون یکی فرق دارن...همچنین پسوورد ایمیل بابا جان... ایمیل مامان جان...وبلاگ مامان جان... و الخ در حافظه ام مانده است و قدرتی خدا... فراموشم هم نمیشود...لذا از همین تریبون آزاد به مامان جان و ایضا بابا جان هشدار میدهم که حواسشان باشد..این دخترک فضول هنوز طبق عادت کودکیهایش  گاهی بدجوری کیف میکند از زیر و رو کردن بعضی چیزها :دییییییییییییییییی

 

پی نوشت: این هفته را به طرز خفنی دوست میدارم... دلیل داره جانم..دلیل داره....

 

پی نوشت: در گوش ات میگم :دی

<<    1      2      3    >>