مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 28 فروردین ماه سال 1387

الف- سه روزه که کتاب 823 صفحه ای شیمی آلی پیشرفته Carey پارت A اش با جلد محکمش وسط اتاقه... و من همت نمیکنم برش دارم و تا حالا سه بار پام آنچنان بهش خورده که آه از نهادم بلند کرده...

 

نتیجه میگیریم:

 

1- من آی کیوم خیلی بالاست؟؟

2- کتاب خیلی سفته؟؟

3- من خیلی حواسم پی امتحانه؟؟

4- من حتما قبول میشم؟؟

 

پی نوشت: گر نگهدار من، آن است که من می دانم.... بنده را در بغل کری* نگه میدارد...

 

* منظور کتاب کری میباشد نه نویسنده اش جناب آقای فرانسیس کری که احتمالا الان سن بابای بابابزرگمو داره و صد البته منظور ماریا کری نیز نمی باشد... گفتم محض اطلاع فقط که مبادا خدایی نکرده..بلا به دور..زبونم لال...روم به دیفال... گلاب به روتون...اینا:دی

 

پی نوشت: یه کم اگه من دلشوره امتحان داشتم خوب بود... کمتر از بیست ساعت به امتحان مانده و من هنوز به عمق فاجعه پی نبرده ام...

 

ب- یه دوست عزیزی لطف کرده اقدام نموده است به آرشیو خوانی وبلاگ بنده...ضمن اینکه کلی قند در دلمان آب می شود وقتی می بینیم اینهمه آرشیومان برایشان جالب واقع شده...جان من بیاد در گوشم بگه کیه که دارم از فضولی درد می میرم...  ببین حواسم پرت میشه نمی تونم امتحان بدما... آخه فکر کنم دیگه الان همه می دونن وقتی من فضولی درد بگیرم... تا خوب نشه... هیچ کاری نمی تونم بکنم.... :دی

 

ج- دقت کردید من چقدر درجه غر زدنم کم شده؟؟؟

حالا دلیلش احتمالا اینه که:

 

1- من خیلی بزرگ (تر؟؟؟؟) شدم؟؟

2- برام این امتحان اهمیت نداره؟؟

3- اهمیت داره اما من نمی دونم عمق فاجعه چقدره؟؟؟

4- یه عزیز دلی داره غر غر های منو شبانه روز تحمل میکنه و دیگه به اینجا نمیرسه؟؟

 

شعر امروز:

 

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی...

 

هر بار از خواندن این شعر سیر نمی شوم که نمی شوم ...که ...نمی شوم....

 

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

فکر کن...من الان باید نشسته باشم یه عالمه بخش هایی که نخوندم رو بخونم...

فکر کن..نه جان من فکر کن... من اخر این هفته امتحان دکترا دارم...

فکر کن..من میخوام دکترا امتحان بدم...تازه انتظار دارم قبول هم بشم

فکر کن...فکر کن بزنه و من قبول شم...به کجای ریخت و قیافه من میخوره آخه..خودمو تو آینه می بینم غش غش میخندم...

فکر کن...نه تو رو خدا...فکر کن ... من اگه بیست صدم همه اش 20/0 معدلم بالاتر بود... بدون این امتحان کوفتی اخر هفته می شد برم مصاحبه..اونم که از بس این استادا با من خوبند نمیدونم چرا... قبول بودم...

فکر کن..تنها شانس من اینه که زده تو این دانشگاه..استادا خیلی خاطرمو میخوان.... یعنی هی پیغوم پسغوم دادن به انحا مختلف که به این دختره بگید بشینه بخونه... کتبی رو قبول بشه...مصاحبه من برش می دارم...

فکر کن...حالا فکر کن بزنه من کتبی قبول بشم...مصاحبه رد بشم... چه میخوره تو حالم اساسی...

فکر کن...تا پارسال ۱۵ نفر می رفتن مصاحبه ۶ نفر قبول میشدن..امسال شده ۷ نفر قبولی... به جان خودم اون یه دونه آخرش منم... محض خاطر من یه دونه به ظرفیت اضافه شده... این اعتماد به نفس کاذبم منو کشته....

فکر کن... آخه فکر کن حالا بزنه و قبول هم بشم...چهار سال باید هی کارای تکراری بکنم..هی واکنش بذارم... ستون بزنم..محصول بگیرم..بدم طیف... مقاله بنویسم..چاپ کنم...دوباره از اول..بعدش هم یه مدرک میدن زیر بغلم..میگن...ببینم کفشاتو....؟؟ااااااااااااااااا (همگی به کسر الف) اینا که آهنی نیست جانم...بدو برو یه آهنی بخر...بدو دنبال کار... بدو ها... ها..ها..ها...

فکر کن...تازه یه کار هم پیدا کردم..اگه من کله خرابم...میرم پست دکترا هم میگیرم..بعدش میبینم اینجا فایده نداره...پا میشم میرم یه مملکت دیگه...اونجا هم میگردم یه چیزی میخونم...بازم میگم نه این هم نشد...

فکر کن...آخرش می افتم می میرم....نه نقاشی یاد گرفتم... نه تار...

به همین راحتی...به همین خوشمزگی

 

پی نوشت: اگه تو نباشی که به من اعتماد به نفس و روحیه بدی...من چه میکردم آیا؟؟؟؟هوم؟؟ اینجاست که شاعر میگه... تو اگه نباشی...کی واسه همیشه... الی آخر  (البته این ابتکار من بود جای "من" از "تو" استفاده کردم..خب من و تو نداریم که...داریم؟؟؟؟؟:دی)

 

پی نوشت: یه سوال واسه من پیش اومده...من که اصلا برام مهم نیست قبول نشم... و معتقدم اگه نشد چه بهتر واسه سال بعد... و هی میگم امسال رو میشه با خیال راحت آرامش داشت...چرا اینهمه دارم بال بال میزنم واسه اخر هفته آیا؟؟؟؟

 

پی نوشت: من خودمو کشتم با این نقاشی و تار :)))))))))

 

پی نوشت: سخن کوتاه میکنم که شما اینقدر فکر نکنید... :دی

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

موهام بوی هندوونه میده...عین اوربیت هندوونه ای... چون شامپو جدیده بوی هندوونه میده...دوست دارم بوشو.... زیر دوش داشت خوابم می برد..فکر کن..چشممو بستم و سرمو بردم بالا... خوابم برد...فکر کن... ملت آب میریزن روشون بهوش میان...من خوابم میبره...خب ... عیبی هم نداره..وقتی تمام شب رو یکساعت و نیم فقط خوابیده باشی و از ساعت هفت تا ساعت شش بعد از ظهر سر جمع یک ساعت نشسته باشی... و مخت هزار جا کار کرده باشه و آخر هفته هم امتحان دکترا داشته باشی... اصولا زیر دوش هم خوابت می بره... چه خوب شد زود اومدم بیرون... واسه اینکه بشینم درس بخونم مثلا....فردا و پس فردا و پس اون فردا رو مرخصی گرفتم... پس پسون فردا هم تعطیلی خودمه...پس پس پس اون فردا و پس پس پس پس اون فردا یعنی پنجشنبه و چمعه هم امتحان دکتراست... خب... من همه زندگی ام شده منتظر یه تاریخ مشخص بودن...که بیاد و بره... منتظرم واکنشهام جواب بده...بعد که جواب داد مقاله اشو بنویسم...بعد که مقاله اشو نوشتم منتظر بمونم چاپ شه...بعد که چاپ شد... تاریخ تحویل پایان نامه برسه... بعد که رسید تاریخ دفاع...بعد که دفاع کردم... امتحان زبان دکترا..بعد که امتحان زبان دکترا دادم... منتظر جوابش... بعد که جوابش اومد... تاریخ امتحان دکترا بعد که یه امتحان دکترا دادم امتحان دکترای بعدی...و بازم بعدی و بازم بعدی... و بعد منتظر باشی جوابش بیاد ...و هیچوقت نمیشه برم کلاس نقاشی... و هیچوقت نمیشه برم تار یاد بگیرم... و همیشه بزرگترین انتظار رو بکشم برای اون چیزی که دوست دارم....عجب حسرت به دلی شدم من!!!...

ما حتی وقت نمیکنیم با هم باشیم...همه سهم ما از همه این روزها و این ماهها میشه یه روز اخر هفته... که وقتی تموم میشه..با حسرت به لحظه های رفتش نگاه کنم و شیرینی هر دقیقه اش رو ببلعم... و دلم بیشتر و بیشتر تنگ بشه....هیچ میدونی...حساب کردم سهم ما از همه سال جدید شده یازده ساعت با هم بودن... خیلی خسیسی زمان...خیلی....

خب این نمیشه...نمیشه که من همه عمرمو منتظر بمونم... میخوام یه جایی رو بذارم واسه خودم اخر جاده... بعد بشینم نفس بکشم.... یه کمی زندگی کنم... با اون چیزی که دوست دارم...با اون کسی که دوست دارم....دوباره یه جاده جدید پیدا کنم... برم.... با اون چیزایی که دوست دارم...با اون کسی که دوست دارم...

 

شعر امروز:

 

با تو از دلم می گویم

دلی که بی‌حیا جلو چشمانت برهنه می‌چرخد

و با هر نگاه تو

وسط چشم‌خانه‌ی پر اشکم

خنده شادی سر می‌دهد.

آن همه باد و طوفان

اگر آنجاست تا تو را گم کنم

آقای من!

لبخندی بزن تا در افق

همچو خورشید تا همیشه پیدا باشی

می‌دانی؟

از آن‌رو نمی‌خوابم

که با تو هیچ گاه شب نمی‌آید.

.

.

یکریز به خودم می‌گویم

تو را خواب دیده‌ام

و تو هنگام خواب

هی دور من می‌چرخی

دلتنگ نگاهت می‌کنم

نگاه بر لب‌هام می‌گذاری

و می‌گویی: عشق من!

صدای تو می‌پرد توی چشم‌هام

و حلقه حلقه اشک درونش می‌گردد.

 

(ع.معروفی)

 

پی نوشت: من سعی میکنم تا اخر هفته غر نزنم..اما قول نمیدم!!!!:دی

پی نوشت: پست قبلی مبجث تکراری نبود...دلم میخواست در موردش بیشتر حرف میزدیم... به نظرم اینکه عشق و س. ک. س باید با هم باشند و یکی بدون دیگری یعنی هیچ... یه جوریه... یه جایی اش بدجوری می لنگه!!!

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387

خانوم "ن" یکی از اقوام منه که تقریبا هم سن من هم هست..و روابط نسبتا خوبی با هم داریم...ولی نه آنقدر صمیمانه... دیشب شنیدن خبر اتفاقی که براش افتاده و همراه با اون دیدن فیلم سفید کیشلوفسکی... منو برد به این سمت که عجب مشکلی است این مشکل!!!

 

خانوم "ن" اخیرا با آقایی که دندانپزشک هم بود و بسیار آقای خوب و متشخصی هم بود آشنا میشه... آقا خواستگاری میکنه... خانواده ها هم میان وسط ماجرا و همه هم راضی... کار به فامیل میکشه...و تقریبا همه دست و پا شکسته می دونستن که به زودی یه عروسی افتادن... اما درست قبل از عید این آقا با خانوم "ن" میره بیرون و .....

بعله...

اقای دکتر به خانوم "ن" گفته بوده که "نمی تونه بچه دار بشه"... خانوم "ن" وقتی بر میگرده خونه و فکر میکنه..میگه خب چه عیبی داره... فدای سرمون..این همه بچه بی سرپرست... بعد به برادرش که پزشک هم هست اطلاع میده و برادرش یه پزشک متخصص رو معرفی میکنه که این اقا بره پیش اش... این آقای دندون پزشک هم میره پیش اش و می فهمن ماجرا فقط این نیست..ایشون فقط مشکل بچه دار نشدن رو نداره... چون متاسفانه یک تومور در اندام تناس.لی اش هست که هم باعث این مشکل شده و هم به مرور زمان باعث میشه که توانایی ج ن س ی اش رو از دست بده و هیچ کاری اش هم نمیشه کرد...و این میشه که قضیه ازدواجشون بهم میخوره... و خانوم "ن" از نظر روحی بهم ریخته...

 

حالا فکر میکنم:

 

اگه این آقا اینقدر صادق نبود که ماجرا رو بگه بعدش چی میشد؟؟؟

بهم زدن رابطه با چنین آقای صادق ای بخاطر چنین نقص جسمی درسته یا غلط؟؟!!

آیا بهم زدن رابطه عاطفی صرف نداشتن رابطه جن.سی حق هر کسی است؟؟؟

اگه رابطه جن. سی توی ازدواج نباشه چی میشه؟

و عشق... این وسط چه کاره است؟؟؟

و عشق...چقدر قدرتمنده؟

و عشق...بدون س.ک.س یعنی هیچی؟؟!!!!!

و اگر هرکس دیگه ای جای خانوم "ن" بود - و این هرکس شامل خودم هم میشه-... همین کار رو میکرد یا نه؟؟!!!

 

پی نوشت: اینا سواله... اعتقاد نیست... چون به شخصه معتقدم وقتی رابطه جن.سی هست..باید عشق و دوست داشتن هم پشت اش باشه... ولی نمیدونم الزاما برعکس اش هم باید صادق باشه یا نه؟؟؟ میدونم که بودنش خیلی خوبه... اما نبودنش چی؟؟ تکلیف عشق بی رابطه جن. سی چی میشه؟؟

 

پی نوشت: من نمیدونم این سیستم فیلتراسیون!!! رو چه کلمه هایی حساسه..واسه همین هر چی که یه جوری امکان داشت طبع نازک سیستم فیلتراسیون را قلقلک بدهد و خدایی نکرده باعث تشویش اذهان عمومی بشود تکه تکه نوشتم..باشد که رستگار شوم!!!:دی

چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387

1- صبح با دلشوره ناشی از خوابهای هشلهفتی(؟؟؟!!!) که دیده بودم حال بلند شدن نداشتم... فکر کن خواب ببینی داری میروی جایی... عجله داری... بعد میرسی..ماشین را پارک میکنی... و می روی به کارت می رسی و بر میگردی می بینی جا تره..ماشین نیست... ماشالله معلوم نبود کدام خیابان تهران هم بود ماشالله طول و درازی اش زده بود روی دست خیابان ولی عصر خودمان... از سر تا ته اش هم ماشین پارک شده بود... ولی هیچکدام ماشین من نبود... حالا هی بابا جان در خواب به ما می گوید فدای سرت (قربانش بروم در خواب هم میگوید فدای سرت) ولی ما مگر وجدان دردمان خوب می شود...هی شک میکردیم نکند قفلش نکرده ایم و دزد جان آمده نشسته درونش و د برو که رفتی...بعد ما زنگ زدیم 110...اما 110 گفت به ما ربطی ندارد...فکر کن... نمیدانم چرا به 110 ربطی نداشت...کسی شماره 110 را در عالم رویا ندارد.؟؟ شاید اشتباه زنگ زده بودیم این دنیا.... بعد وسط اینهمه استرس...یکهو سر در آوردیم از امتحان دکترا... و بماند که تا بحال در خواب هم چنین امتحان افتضاحی نداده بودیم...بعد از آن یکهو رسیدیم به مسافرتی که نمیدانم کی (به کسر کاف)  و با کی (به کسر کاف نیست :دی) رفته بودیم... و نمیدانم چرا اینهمه مسافرت پر استرسی بود... القصه... هنوز در تلاطم این خواب اکشن مانده ایم ...

 

م.ن: این یعنی ما الان ذهنمان مشغول است..خوب حق داریم... نداریم؟؟ شما اگر یک هفته دیگر امتحان دکترا داشتید و درس خواندنتان در حد یک کوییز ساده کلاسی می بود... اصلا خواب به چشمتان می آمد که خواب ببینید؟؟ نه والا... بازم به خودم ... عجب شیر زنی شدم من!!!

 

2- امروز پیاده شدم برم از عابر بانک پول بگیرم... یکی از بچه های دستفروش چسبید به مانتو که سه تا جوراب بخر سه تا 5000 تومان.. نگاهی کردم و گفتم نمیخواهم..دست بردار نبود... با من تا عابر بانک آمد...شاهد پول گرفتنم بود... دوباره برگشت..از خیابان با من رد شد...اگر حواسم بهش نبود...زیر ماشین هم رفته بود... گفتم سه تا نمیخوام...یه دونه می خرم... قبول نمیکرد و اصرار داشت سه تا جوراب مردانه که معلوم نیست کدام یک از آقایان اطرافم حاضر به پوشیدنش هستند بخرم... گفتم یکی میخرم پولش هم میدم...قبول نمیکرد... اما دست برندار..اجازه نمیداد در ماشین را حتی ببندم.... در نهایت خرید نکردم... یک لگد هم به ماشینم زد...عصبی شده بودم..نه از رفتارش...از دست خودم که نمیدانستم باید چه کار کنم... نه دلم میخواست بدون خرید کردن پولی بهش بدهم... نه دلم میخواست همه اش را یک جا بخرم... ماشینی هم که منتظر بود جای ماشین من پارک کند یک ریز بوق میزد و اوضاع خیلی عصبی کننده!! شده بود... پیچیدم توی یک خیابان خلوت... ایستادم...نگاهی بخودم کردم در آینه... عصبانی بودم..به وضوح عصبانی بودم.. میشد بخرم... هر سه تا را...و بعد بدهمشان به کسی که شاید به دردش بخورد...یا اصلا بیندازمش دور...  نمی دانم این کار درست بوده یا نه...من بعد از گذشت اینهمه سال..هنوز نمی دانم با این بچه های دستفروش خیابانی چطور رفتار کنم....!!!

 

شعر امروز:

از ندیدنت هی می‌میرم

به امید دیدنت

هی نو به نو

زنده می‌شوم

.

.

.

سرک بکش

تا ببینی چطور

بی تاب می‌شوم

تمام راه

می‌پروازم

پله‌ها را سه تا یکی

پر می‌وازم

خدا کند

خیالم زودتر از من

تو را نبیند.

   1      2    >>