یکشنبه 18 فروردین ماه سال 1387

نکته اول: اینجانب مصداق کامل "عقل سالم در بدن سالم" می باشم و از آنجا که معمولا عقل سالمی در من یافت می نشود لذا در اکثر ایام یک جای بدن بنده مشکل دارد...مثلا اگر عقلمان سر جایش باشد..اصولا باید شب بخوابیم...اما چون نیست...شب هزار و یک جور فکر ناجور و جور (واج آرایی جور بود:دی) به ذهنمان میرسد... و تا خواب می آید روی پلکهایمان پیاده روی کند ساعت لعنتی صدایش در می آید و ما باید سر کوچه منتظر ماشینمان باشیم... و همین بی خوابی باعث می شود که ما پا درد بگیریم..حالا پا درد چه ربطی دارد به کم خوابی الله اعلم... از دیگر کمالات ما این است که تا کمی...فقط کمی..آن ته ته های ناخودآگاهمان درگیر یک چیزی میشود معده امان از مرکزش تیر میکشد..و این فرایند تیرکشی کلافه امان می کند...و ما وقتی به اعماق ناخودآگاهمان می رویم می فهمیم قضیه از کجا آب می خورد... همانا عقلمان از کار افتاده که به مسائل جزیی اینهمه بها می دهد... از سویی دیگر... کافی است کمی عقلمان را بفرستیم تعطیلات تا هرکاری دلش میخواهد بکند...مچ دست راستمان قفل میکند...انگار منتظری هر آینه یک تقی بکند و قفلش باز شود... از کمر بهتره نگم... که اصولا بی عقلی همانا و کمر درد هم همانا...از آنجا که من خیلی قرار است تازگیا به بدن خود توجه نشان بدهم... فکر کنم یک پروسه عظیم لازم است برای سرویس کردن این عقل!!!

 

م.ن: هر بار هم خواستیم برویم دکتر...دکتر وسط مطب جلوی مادر گرامی زد وسط حالمان که این دختر شما خواسته خودشو لوس کنه...هیچی اش نیست :اس

 

نکته دوم: روزهای هیجان انگیزی را میگذرانم... دلمان هی هری می ریزد..دوباره جمعش میکنیم...دوباره هی میریزد... و این میان دلمان گرم است و خوش ...به حضور تو... که می دانم تنهایم نمیگذاری... که بودنت یعنی همه آرامش دنیا....

 

ترانه امروز:

اگه قهر کردم و گفتم دارم از خونه میرم بگو نرو/ درو وا کردم و گفتم واسه همیشه میرم بگو نرو/ اگه گفتم دیگه دنبالم نیا . گوشه کنار منو نپا/ شب تا سحر چشمام بیدار . برو تو خواب من نیا/ بگو نرو پیشم بمون . دوستت دارم . اینو بدون/ بگو نرو پیشم بمون . دوستت دارم . اینو بدون/ اگه ناز کردم و با عشوه صدا کردم/ یه قطره اشک تو چشمام بود . یواشکی نگات کردم/ یواشی رامو کج کردم . یا جای منه یا تو/ بد اخلاقی و لج کردم . که جون منه یا تو/ نگاهی توی چشمام کن . منو عاشقم فردام کن/ یه جوری التماسم کن . با گریه هات کبابم کن/ آخه من رفتنی نیستم . بی تو موندنی نیستم/ دلم بید و تو مثل باد . ولی لرزیدنی نیستم

پی نوشت: شان نزول عنوان بر میگردد به تناول مقادیر انبوهی آلو برقانی طی دو سه روز اخیر... خداوند عاقبتمان را بخیر بگذراند الهی آمین

 

چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

 

امروز به طور کاملا اتفاقی بساطی فراهم شد که 5 ماه اخیر را دوره کنم... و به نوعی ارزیابی داشته باشم از خودم...  نگاه میکنم به پرونده چند ماه گذشته و می بینم نسبتا روزهای پر و پیمانی بوده است... و به گمانم علت اینکه اینهمه زود گذشته همین بوده..روزهایی هست می بینی چقدر فشار کاری و فکری روی توست... و تو کاملا ناخواسته تحت شرایط محیطی و زندگی ات مثل یک کامپیوتر برای همه کارهایت برنامه ریزی میکنی و همه اشان را به موقع و به بهترین وجه ممکن انجام می دهی... گاهی فکر می کنم رفتن از مرحله ای به مرحله بعد شاید خیلی محسوس نباشد... اما تو ناگهان خود را وسط مرحله ای می بینی که تا بحال برایت خیلی دور بوده و حالا به ناگهان در آنی بدون اینکه فهمیده باشی... و از آن بهتر می بینی کاملا آداپته شده ای به شرایط... تصور اینکه روزی بتوانم چندین کار را توامان به انجام برسانم برای من امری غیر قابل تصور بود...نه اینکه کاری که کرده ام کار بزرگی بوده ... با توجه به تواناییهای خودم و اینکه تا بحال بیشتر از یک مشغله فکری نداشته ام همیشه باعث شده بود که از تصور بودن در مخمصه چندین کار همزمان هم فراری باشم... و حالا که خیلی از کارها تمام شده... و من به گذشته نگاه می کنم می توانم لبخند بزنم...اما حس و حال خوبی به من دست نمی دهد... و این بر میگردد به همان "عدم رضایت از خویشتن" که همیشه در همه زمانها همراه من بوده است...در هر مرحله از زندگی...به هرچیزی هر قدر کوچک یا هرقدر هم بزرگ دست یافتم... تنها به لبخندی قناعت کردم و بی تفاوت رد شدم..چرا که آنکار را اینقدر بزرگ ندیدم که بتواند به پرونده افتخاراتم اضافه کند... یا سنگ محکی باشد برای به رخ کشیدن تواناییهایم... همین الان هم که می نویسم... از فکر اینکه یک نفر خارج از من بخواند میتواند لبخند بزند که "حالا مگر چه کار شاقی کرده ای؟؟"... در حالیکه می بینم... و حس میکنم... بسیارند کسانی که یافته هایشان به همین مقدار اندک هم نرسیده اما از آنچه هستند و دارند احساس رضایت می کنند.... همین عدم احساس رضایت باعث می شود به عرضه کردن کارم تمایلی نداشته باشم... به نشان دادنش..ابراز کردنش... و یا هرچیز دیگر... و همین است که می شود "سخت گرفتن زندگی"... و من در این سخت گرفتن ها از هر کسی آسیب پذیرترم و آسیپ هم می بینم...بدون اینکه راهی از پیش ببرم... شاید تنها مزیت این احساس تشویق شدنم برای جلوتر رفتن و بالاتر رفتن باشد که آنهم وقتی باور داشته باشی که انسان ای و توانایی هایت محدود... جایی میرسی که دیگر نمی توانی..خسته میشوی... و همین می شود باز هم بساطی برای سرزنش خویشتن که "چرا نتوانستی؟؟".... این ذهنیت خیلی وقتها خسته ام می کند... خیلی وقتها.... مثل همین امروز..همین الان...همین دیشب...

 

پی نوشت: باز من زدم جاده خاکی...

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387

 اینی که مشاهده می فرمایید دیروز افتاده بود تو حیاط ما...

همیشه اونایی که شغلشون براشون اهمیت داره حالا تو هر سطحی که هستن تحسین منو بر انگیخته اند... نه جان من ببینید:

 

 

محمد نعیم

نظافت داخل ساختمان، راهرو، راه پله خدمات مجالس و عروسی، فرش شویی و باغبانی...

همراه با تلفن همراه و آدرس... و صد البته عکس پرسنلی ....

آی حال کردم دیدم اینو :دی

 

 

جمعه 9 فروردین ماه سال 1387

از آنجا که احتمالا برای خیلی از دوستان عزیز پیش آمده که مادر محترمشان یا زوجه گرامی اشان (اینجا روی صحبتم با اقایان می باشد)... چند روزی به سفر بروند و ایشان را در خانه تنها بگذارند چند نکته را لازم دیدم متذکر شوم من باب تمیز کردن منزل...اصولا صحنه ای وحشتناک تر از این نمی باشد که خانمی وارد خانه اش بشود بعد از چند روز و خانه ای بیند زیر و رو شده نه سرش پیدا و نه ته اش... بوِیژه اگر قبل رفتن خانه ای بسان دسته گل تحویلتان داده باشد... و یا از آن مهمتر خانه تکانی عید قبل آن به انجام رسیده باشد... لذا خدمت دوستان بویژه آقایان عزیز لازم است چند نکته ای را متذکر شوم که بدین وسیله از اتفاقات غیر مترقبه ای همچون قهر احتمالی یک هفته ای، غر غر کردنهای شدید هشت ریشتری و مواجهه با چهره ای غضبناک پیشگیری کرده باشیم... که از قدیم الایام گفته اند "پیگشیری بهتر از درمان است"...و من الله توفیق:

 

1- هیچ جای خانه به اندازه آشپزخانه مورد توجه بانوان قرار نمی گیرد... و این آشپزخانه خود شامل چند قسمتی حیاتی می باشد...

 

1-1- مهمترین بخش آشپزخانه همانا اجاق گاز می باشد... توجه داشته باشید..قبل از تشریف فرمایی بانوی خانه بخصوص اگر قبل از آن اقدام به سرخ کردن چیزی کرده اید اجاق گاز را تمیز کرده باشید و مبادا زبانم لال لکه چربی روی اش مانده باشد زیرا کثیف بودن آن همانا و همه خوشی سفر از تن بانوی مکرمه خارج شدن همان!!!

 

۲-۱- کف آشپزخانه را حتما حتما حتما جارو کشیده و تی (طی) فراموشتان نشود... چرا که قطعا هنگام آشپزی مقدار محسوسی روغن روی زمین چکانده اید..شما که نمیخواهید بانوی محترمه در حالیکه از دستتان عصبانی است در آشپزخانه سر بخورد که...هوم؟؟؟؟

 

۳-۱- ( این نکته مربوط میشود به خانه هایی که ماشین ظرفشویی ندارند اگر ماشین ظرفشویی بود می توانید دکمه اش را بزنید و اینجای قضیه را بی خیال شده بروید بند بعدی )

ضرورتی ندارد که در خصوص شستن ظرفها اشاره بکنم چرا که از بدیهیات است اما یک نکته گفتنش نه تنها خالی از لطف نیست بلکه بسیار ضروری است آنهم اینکه حتما سبد آشغال ظرفشویی را خالی کرده باشید و خود ظرفشویی را بعبارتی اساسی سابیده باشید... تا کف یا لکه چربی و آشغال در آن نمانده باشد ...

 

۴-۱- یخچال جانم...یخچال... حالا نگفتم یخچال را تمیز کنید .. اما شما را جان هر که دوست می دارید... روی درش را که احتمالا چیزی شره کرده و یا جای دستهایتان را که به احتمال قریب به یقین مزین به زرد چوبه یا پیاز بوده و روی دستگیره اش مانده تمیز بفرمایید...

 

2- قسمت دوم که بسیار مورد توجه قرار می گیرد همانا سرویس بهداشتی می باشد... لذا کمی مانده به ورود بانوی خانه حتما آستینها و پاچه های شلوار را بالا زده و به پاکروبی سرویس بهداشتی اهتمام ورزید و حتما از خوشبو کننده توالت نیز استفاده کنید که از اوجب واجبات است...

 

3- تختخوابتان را حتما مرتب کرده باشید... میدانم در این چند روزی که بانو در سفر به سر می برده است یک بار هم به تمیز کردن تختخواب اقدام نکرده اید اما سر جدتان این موقع مرتبش کنید...

 

4- زیر مبلها و فرشها... می دانم که جارو برقی کشیدن و گردگیری کردن اولین چیزی است که هنگام تمیز کردن خانه به ذهنتان می رسد...اما بازرسی زیر مبلها و فرشها جایی است که معمولا از چشم بانوی خانه مخفی نمی ماند... پس اگر هنگام تماشای فوتبال یا تماشای سریال خانوادگی... دراز به دراز تخمه شکانده اید و یا چیپس و ماست تناول فرموده اید هنگام جارو کشیدن فراموشتان نشود که گوشه چشمی  زیر مبلها، لای تشک مبلها و زیر فرشها حتما داشته باشید...

 

دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه.... جز اینکه مادر گرامی احتمالا فردا یا پس فردا تشریف می آورند و من هر چه به این خانه نگاه می کنم می بینم اوضاع خیلی وخیمتر از این حرفهاست...

 

شاد باشید..و برای مادر و همسر گرامیتان سفری خوش آرزو میکنم

 

امضا: دبیر انجمن حمایت از مسافرت بانوان :دی

 

پی نوشت: آب دادن گلها فراموشتان نشود :دیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

 

سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387

 چرکنویس:

اصولا ما هم اکنون باید سر کار باشیم...یعنی در کارخانه باشیم... علیرغم اینکه روز تعطیل می باشد..اما نیستیم... چرا؟؟؟ چون که امروز در بدو ورودمان به خداوند متعال متذکر شدیم که حوصله نمی داریم، درس می داریم، دست تنها هم می باشیم...لذا خط تولید ییهو متوقف شد..و طی چهار ساعت تعمیرات چنین نتیجه حاصل شد که برویم خانه :دی

 

 

 

اصولا ما هم اکنون باید سر درس باشیم.. یعنی برای دکترا درس بخوانیم..اما نمیخوانیم...چرا؟؟؟ چون که از صدقه سر تعمیرات خط تولید...ما مثل دخترهای خوب آزمایشگاه کنترل کیفیت کارخانه را تبدیل نمودیم به کتابخانه خصوصی و آی خواندیم و آی خواندیم...

 

 دعای امروز: از شیر مادر حلال ترم باشه حقوق این ماه :دیییییییییییی

 

پاک نویس:

روزهای خوبی است این روزهای اول سال... علیرغم اینکه گاهی شیطنت و بدجنسی ام هم گل کرد... و بعضا حال گیری هایی انجام دادم که طی سالهای اخیر سابقه نداشته ... و اگرچه برخی رنجیدند...اما ناراحت نیستم... بعضی وقتا مثل بادکنک باد میشی...باد میشی..بعد یهو میترکی... حالا اگه تو این ترکیدن گوش کسی درد بگیره تقصیر من بادکنکه که ترکیدم؟؟؟؟(چه توجیهی واقعا!!!!:دی)... ولی بعضی وقتها می بینی از صدقه سر کوتاه آمدن و دم بر نیاوردن و سکوت کردن و بعبارتی خانووووم بودن و صبور بودن و سر به زیر بودن... مارک حماقت و خریت و تو سری خور عین چی می چسبه روی پیشونی ات..اونوقته که متولد ماه عقرب تحمل نمیکنه اینا رو...یهو نیش میزنه...میزنه زیر کاسه کوزه هرچی شخصیت و وقاره... میزنه زیر کاسه کوزه هر چی از موضع بالا برخورد کردن و به روی خود نیاوردنه... میزنه زیر هر چی که اسمش تواضع و فروتنیه...

 

 

پاکتر از پاکنویس:

سال جدید رو با دلتنگی آغاز کردم... و حالا که داره این دلتنگی رو به تمام شدن میره... انگار کن سالی دوباره را آغاز کرده باشم.... خوشا نو شدنهای اینچنین...

 

ترانه امروز:

فقط یکبار فقط یکبار نگاهم کن/ منو با یک نگاهت سر به راهم کن/ بیا مهمونی عشق و فراهم کن/ برای کعبه ی عشق سر پناهم کن/ شبای زندگی من نور چشماتو کم داره/ ببین بی تو یه زن یه دنیا غم داره/ برای ساختن دروازه های عشق/ دو تا دستام دو تا دستاتو کم داره/ برای داشتنت هر شب به ماه شب نگاه کردم/ شبو رنجوندم و دیدم گناه کردم/ تو اینجا در کنارم رو زمین بودی/ ببین رفتم کجا من اشتباه کردم

 

 

پی نوشت: حیاط خانه امان آنقدر دوست داشتنی شده که به جان خودم آدم هی عاشق می شود و هی نفس می کشد و دوباره عاشق می شود... اما من با عطر گلها نفس نمیکشم که....  به هوای توست هر نفس...

 

 

پی نوشت: از مزایای در عید داخل پذیرایی درس خواندن  این است که می بینید:

 

 

چیه خب...آدم درس میخونه ..انرژی صرف میکنه..گلوکز می سوزونه... باید تقویت بشه... حالا مامان جان هی میاد بادوم و بادوم هندی و پسته میریزه تو ظرف دوباره میاد میبینه ظرف آجیل فقط تخمه داره و نخود :دی

 

 

<<    1      2