جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

کار کردن در محیط هایی مثل جایی که من کار می کنم شدیدا نیاز داره به کسی که:

 

1- ظاهرا یک گوشش در باشد و یک گوش اش دروازه

2- حافظه خوبی داشته باشد و کلا هیچ چیز از یادش نرود

3- نگران اینکه دل کسی بشکند یا حرمت کسی از بین برود نباشد

4- اصولا از هر کسی که بخواهد ازش سبقت بگیرد به نوعی بیزاری داشته باشد...

5- حرفش را بزند و اصولا سکوت راست کارش نباشد...

 

و من که کلا هر دو گوشم در می باشد و به کل دروازه که نداریم هیچ..هر چیزی که وارد یک گوشمان می شود تا می آید از آن گوش خارج شود به در بسته خورده و بر میگردد و این رفتنها و این برگشتنها طنینی ایجاد میکند در ارتعاش پرده های سماخ گوشهایمان و آنوقت برایمان به نوعی سرسام می آورد... و از سویی دیگر حافظه امان کلا  کار نمی کند... بماند که خیلی از نتایج کاری فراموشمان می شود اما بزرگترین ضرر این عارضه کم حافظگی همانا این است که یادت می رود یک بار سر حرف کسی، پیشنهاد کسی بهت برخورده..اعصابت بهم ریخته..و یا جایی اشتباهی کرده ای و تجربه اش را فراموش کرده ای... از سویی دیگر باید یاد بگیرم اگرچه از نظر تجربه کاری هنوز خیلی کم دارم اما از نظر علمی می توانم پیشتاز باشم و این دست کم نگرفتن خود می تواند خیلی کارساز باشد... و سبقت بگیرم هر چند این سبقت گرفتن به مذاق کسی خوش نیاید... و باید یاد بگیرم...سکوتی که در برابر خیلی چیزها یاد گرفته ام در محیط کار به کارم نمی اید...حداقل یک جاهایی به کارم نمی آید... سکوت کردن خیلی وقتها درد را دو چندان می کند...میدان را برای تاخت و تاز خیلی ها بازتر... حرف زدن به وقتش را باید آموخت...

 

پی نوشت: گاهی محیط کاری ام به شدت عصبی ام می کنه... از طرفی علاقه ای به کارم ندارم که هولم بده برای پیشرفت کردن... و درد بیشتر می شود وقتی می بینی کسی که ساده ترین چیزها را نمی داند به خودش اجازه می دهد جلوی تو قد علم کند و حرفهایی بزند که تو را بهم بریزد و تو سکوت کنی چون بلد نیستی مثل خودش حرف بزنی...

 

پی نوشت: در بحبوحه این اعصاب خرد شدن ها... وقتی فکر میکنم به ول کردن این کار... نیرویی جلویم می ایستد که "واقعا نمیتوانی ادامه بدهی؟؟"...آنوقت حتی در چشم آن موجود خیالی هم نمی توانم نگاه کنم...این  احساس کمال گرایی...اینجا هم دست از سر من بر نمی دارد... من دارم راه را اشتباه می روم؟؟

 

پی نوشت: به نظرم تجربه کاری خیلی ارزشمنده..درست وقتی حرفی می زنی یا کاری میکنی و بعد می فهمی بهتر بود دست نگه می داشتی می فهمی ارزش این تجربه را... بخصوص در محیطی که از لحاظ فکری و شخصیتی هیچ امنیتی نداری...

 

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387

1- اخر هفته به تمام معنا خوبی بود...

چهارشنبه ای که دوست داشتنی بود... و پنجشنبه ای که از آن هم قشنگتر... خب... شیطنتهای جوانی هر چند وجدان درد برایت می آورد... بخصوص اگر همیشه سعی کرده باشی پا از چهارچوبهای فکری خارج نگذاشته باشی... و همیشه دختر خوب مامان باشی... اصولا کاری نکرده باشی که فکر بدی در موردت کرده باشند... و یک کلوم ختم کلوم اینکه تمام سعی ات را کرده باشی که یک "دختر خانوم" به تمام معنا باشی...اما این شیطنت ها گاهی می چسبد...به قولی چه اصراری است که همیشه همه چیز بر اساس اسلوب و روشهای معمول پیش رود... علی ایحال این چهارچوب شکنی های کوچولو لذتی دارد برای خودش...

 

2- و اما نمایشگاه..اندر وصف نمایشگاه که شنیده اید و ماشالله هزار ماشالله هر سال به از پارسال... نمایشگاه سال گذشته علیرغم تمام انتقاداتی که بهش وارد بود خیلی قابل تحمل تر از نمایشگاه کتاب امسال بود... سیستم اطلاع رسانی... به همان وضعیت افتضاح بود...غرفه ها کاملا بی حال و تکراری... و از همه بدتر سیستم خرید با کارتهای اعتباری بود که امسال رایج بود... گفتیم یک بار خواستند دست نوازشی بر سر دانشجو جماعت بکشند و کارت بانک صادرات دادند به قیمت 50 هزار تومان که تا سقف 100 هزار تومان امکان خرید داشت..اما شما بگو یک غرفه محض رضای خدا دستگاه کارت خوانش کارت میکرد که نمیکرد...لذا ما حتی یک قران هم از کارت مزبور خرج نکردیم... و خب اصولا وقتی آدم خیال می کند می تواند تا 100 هزار تومان کتاب بخرد پول چندانی جهت خرید کتابهای مورد علاقه اش در جیب نمی گذارد... هر چند کتابها اینقدر تکراری بود که به کل ذوق و شوق خرید کتاب را از آدم می گرفت و جز خستگی چیزی برای آدم نمی گذاشت....

 

3- خبر خوشی که نزدیکی های ظهر به سمع و نظرمان رسید سر شوق آوردمان... بیمارمان خدا را شکر بهوش آمده بعد از 15 روز... و تصور اینکه چشمهایش را باز کند و در اولین کلام بخواهد پسرش را ببیند ... شوقی می انگیزد در جان ادم...

 

4- من نمی دانم چرا آدمها حاضر نیستند روی زمین در خیابان بنشینند اما خیال می کنند ... اگر روی لبه یک پله در خیابان... یا لبه جدول خیابان بشینند جای تمیز تری را انتخاب کرده اند ... خب لبه پله هم گربه رد می شود..خرابکاری هم میکند...آدمها با کفشهایشان رد می شوند... عابری آب دهان می اندازد و خیلی اتفاقاتی که می تواند روی سطح مسطح خیابان بیفتد آنجا هم می افتد...

و یا خنده ام میگیرد وقتی می بینم خانم همکار بیسکوییتش را روی میز ازمایشگاه نمی گذارد اما روی کاغذی که روی زمین بوده و حالا روی میز قرار گرفته است و یا دفتر گزارش کار آزمایشگاه که مدتهاست روی همین میز قرار دارد... می گذارد و خیال می کند کار کاملا بهداشتی ای دارد انجام می دهد...

 

5- من آشپزی بلد نیستم، از کار خانه بیزارم، مدیریت زمان را نمی دانم، در تصمیم گیری می لنگم، قاطعانه نمی توانم تصمیم بگیرم، از آینده می ترسم، عجولم و کلا صبر در مرامم معنا ندارد، دقت ندارم، بداخلاقی زیاد می کنم، لوس و حساسم، دلم می خواهد همیشه همه چیز بر وفق مرادم باشد، اگر جایی آن چیزی نباشد که دوست ندارم دچار افسردگی می شوم، اشکم زود در می آید،و کلا خیلی انسان سختی هستم...اما در یک کلام "کاری بجز دوست داشتن تو ...من بلد نیستم" *

 

پی نوشت: روزهای خوبی است

 

* مرسی امیر جان که گردون این هفته و آهنگ هفته ات... شده است آهنگ این روزهایم...

دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387

قبل التحریر: تا حالا  باید هزاران ترفند خلاقانه به کار می بردیم جهت بلند کردن مادرجان از پای کامپیوتر حالا دیگر باید به فکر عملیات ژانگولری چیزی باشیم جهت بلند کردن خواهر جان از پای کامپیوتر...پروردگارا این علاقه به وبلاگ نویسی را هم ژنتیکی کردی رفت پی کارش دیگه ؟؟؟!!!!

 

خودالتحریر!!!!!!!!!!!!

 

اتفاقاتی که این روزها می افتد مرا متعجب میکند.... گاهی روزگار خیلی عادی می گذرد و تو می بینی ماهها گذشته و تو هنوز هیچ کاری نکرده ای که برآیند کاری ماه هایت را بیان کند... اما یک وقتهایی... انگار روزگار به خودش می آید که دارد می گذرد و باید از خود ردی بگذارد...خاطره ای...یادبودی... یادگاری.... و آنوقت برای تو رقم می زند... همه روزهایی که تلخ هستند و شیرین... و یادشان با تو می ماند... بعدها که با یادآوری هردو حتی لبخند بزنی...از شیرینی گذر لحظه های تلخی که گذشت و از شیرینی آنهمه یادهای خوش... این روزهایم...انگار سوار بر اسب تیزپای زمان نشسته ام... و به سرعت از کنار اتفاقات می گذرم...اسب تیزپای زمان من از کنار همه وقایع آنچنان به سرعت می گذرد که حتی فرصت مزه مزه کردنش را از من میگیرد... و من اینجا...سوار بر اسب تیزپای زمان با وجود همه این سرعت انگار دل بسته ام به آن روزهای خوشی که قرار است بیاید... گاهی نیامده مضطربم می کند... گاهی نیامده دلم را میلرزاند...اما می فهمم باید اعتماد کنم به همه آنهایی که می دانم دوستم دارند... که به یمن برکت وجودشان به قول آن قدیمی ترها نمیگذارند آب در دلم تکان بخورد...

 

برای تو التحریر!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو خوب می دانی که نگاهت که همیشه برق مهربانی با خود دارد را چگونه بر من بتابی که من فراموش کنم هر چه را که نگرانم می کند...تو می دانی چطور نگاهم کنی که بیشتر دوستت داشته باشم... تو می دانی چگونه با نگاهت وجودم را تسخیر کنی چنانکه تنها راه فرارش آغوش خودت باشد و بس

 

آخر التحریر: این روزها که درس نیست چقدر ارامش هست... پروردگارا این درس را تا اطلاع ثانوی از ما دور بدار...الهی آمین

 

پی نوشت: دلمان ماکارونی میخواهد...کیک شکلاتی... بادام...آلبالو خشکه... و یک فنجان قهوه!!! (چه تناسبی!!!)

پی نوشت: گویا از آموزش دانشکده برایمان اخطار آمده که بچه پاشو بیا تسویه حساب...اما من هر چی میگردم این ایمیل را نمی یابم...

پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387

ساعت هنوز هشت نشده... و من در میان همهمه خوش آهنگ گنجشکها و آب و تق تق کفشهایم روی سنگفرشهای این دانشگاه که یک روزش را هم دانشجویش نبوده ام....لبخند میزنم و احساس خوبی سراپایم را در بر می گیرد وقتی یادم می افتد تا چهارساعت بعد دیگر امتحانی نخواهد بود...خوشحالم که برای دکترای داروسازی ثبت نام نمی کنم... خوشحالم که حداقل در این زمینه با خودم کنار آمدم... که اندکی استراحت بد نیست...خوشحالم که امروز می توانم یک لیوان چای بریزم و با خیال راحت در حالیکه کتاب میخوانم بنوشمش...خوشحالم که عصر هنگام می توانم بروم خرید بدون اینکه ته دلم نگران چیزی باشد... به قول امید...انگار کن نذر کرده ایم هر جا امتحانی باشد سرمان را بیندازیم و برویم امتحان بدهیم..

امتحان امروز خوب بود...یهو دیدی و قبول شدم..بدبختی ای دارم من با این شانس!!!

 

داشتم می گفتم... ساعت هنوز هشت نشده و من در هوای خنک صبحگاه بهاری در این دانشگاه که یک روزش را هم دانشجویش نبودم قدم می زنم و فکر میکنم به همه آنچه که قرار است پیش بیاید... امروز وقتی خبر رسید که تنفس اش دیشب قطع شده و از تنفس مصنوعی استفاده می کند... مطمئن بودم که دروغ گفته اند..او دیگر پیش ما نیست... خواسته اند هول نکنیم...میدانستم تا چند دقیقه دیگر پدر زنگ میزند و خبر بد این روزها را می دهد... مرور می کنم همه سیزده به در هایی که با او خندیدیم... همه شوخی های بی بدیل اش ... خطاطی با پوست پرتقالش را که زبانزد عام و خاص بود... و خیلی چیزهای دیگر که گاه لبخندی بر لبم نشانده بود و گاه غم بر چهره... یک لحظه یاد عمه افتادم با دو فرزند که من بعد چه می شود؟؟... بعد دیدم مرگ چقدر نزدیک می شود یکهو...می آید... بر میدارد... می برد...می رود... و تو را می گذارد با کوله باری غم و خاطره... و بعد یکهو مرگ با همه این ترسناکی اش لبخند بر لبم نشاند... با اینهمه سادگی اش... که هیچ کاری به دوست داشتن یا نداشتن تو ندارد... که کاری به خوش آمدن و نیامدن تو ندارد... می برد... و تو می بینی چقدر کار نکرده داشته ای.. چقدر حرف نگفته داشته ای... و فهمیدم باید لحظه به لحظه را زندگی کنی...با مامان که فکر میکردیم...دیدیم به ما بدی نکرده بود... هیچوقت... خوبی اما چرا... و حالا که حالش خوب نیست... حالا که فرشته مرگ می آید  و نگاهی می کند و پشیمان می شود... فکر میکنم که چقدر می شود زندگی کرد... چقدر می شود خوب زندگی کرد... چقدر می شود مهربان بود... دوست داشت... خوب بود...

 

نزدیک امتحان است..روی صندلی مینشینم و زل میزنم به شماره داوطلبی چندین رقمی ام ... و اسمم که بالای این شماره نوشته شده است...ذهنم میرود تا آی سی یو و برمیگردد...سوالها را میخوانم...مینویسم... سخت ...آسان... و باز ذهنم میپرد ای سی یو... باز میگردد... یادم نیست از صبح چند بار پرواز ذهنی داشته ام و تصویرش روی تخت آی سی یو با اکسیژن و احتمالا صدای ضربان قلبش....یکبارش را یادم هست... سر میز صبحانه بود انگار.....یک دقیقه تمام خیره به روبرو در حالیکه لقمه نان و پنیر در دهانم مانده بود... در میان بیمارستان قدم زدم... از زوایای مختلف دیدمش... و بعد یادم آمد باید بجوم...و حالا سر امتحان... یادم می آید که باید جواب بدهم....چند بارش از دستم در رفته...

 

امتحان تمام می شود..حکم پرنده ای را دارم که میخواهد پرواز کند ... دیگر هیچ چیز نیست که دست و پایش را ببندد... اما دل و دماغش را ندارد... دوباره قدم میزنم... روی سنگفرشهای دانشگاهی که یک روزش را هم دانشجویش نبودم... اس ام اس مامان می رسد...حالش بهتر است... لبخند می زنم...  دیگر منتظر هیچ چیز نیستم....

سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

هفته تمام نشده اما سه شنبه شب که می رسد برای من یعنی تعطیلات آخر هفته..هر چند که فردا و پس فردا دانشگاه تهران در انتظار حضور مبارک اینجانب می باشد که با تمام قوا در امتحان عظیم دکترایش شرکت کنم و کلهم اجمعین روی جماعت شیمیدان دنیا را سفید کنم... و هر چند بعد n سال تشریف بردیم سر وقت واکنشهای قدیمی و سری به آن آزمایشگاه دوست داشتنی زدیم و برای خودمان کاری دست و پا کردیم که رس امان را قطعا خواهد کشید... اما همین که قدم در آن کارخانه کذایی نمی گذاری تا شنبه..خودش خوشبختی عظیمی است..فلذا می رویم که داشته باشیم یک آخر هفته هیچان انگیز را!!:دی

این هفته... چهار روز سنگین کاری داشتیم... پلاس (:دی...به کسر پ ...این یعنی من خارجی دارم میشم!!) دو روزش که از سر کار فرتی رفتیم دانشگاه... ایضا پلاس داشتن دو بیمار...یکی قلبی..و یکی مغزی را از زیر تیغ جراحی گذراندیم و قریب هفت ساعت در انتظار پایان جراحی ماندیم و  سه روز پشت در آی سی یو منتظر ماندیم بهوش بیایند... و خدا را شکر که به خیر گذشت... پلاس امتحان دکترایی که فردا و پس فردا داریم... جمیعا می شود یک اعصاب خرد کنی جانانه..اینقدر که پریشب مامان جانمان چند دقیقه ای آمدند پهلویمان خوابیدند و بغلمان که کردند ما کمی گریه امان گرفت..فقط کمی...

از همه بدتر اینکه... بداخلاق و غرغرویی شده بودیم که نیا به تماشا!! حالا شما که دور بودید ... تصور بفرمایید آقای مهربان ما چه کشیدند این چند روز... کلا خداوند صبرشان دهد انشالله... ما ضمن اینکه از همین تریبون آزاد مراتب شرمساری خود را اعلام می داریم... از صبوری و مهربانی ایشان تشکر کرده و کلی ذوق مرگ می شویم که ایشان را داریم...

 

پی نوشت: آقای الف..رییس آینده کارخانه..اگر حقیقتا رییس باشد... به محض به ریاست رسیدن رسمی... باید یک کار اساسی بکنند..آنهم اینکه مرا اخراج بنمایند... چرا که در تمام این مدت هر وقت مرا دیده...یا روی میز کامپیوتر اتاق منشی اش نشسته ام و هر هر کرکر می خندیدم..یا لیوان چای به دست در راه پله ها آویزان بوده ام...یا کتاب می خوانده ام... یک بار هم آنچنان ترساندمش با پرش فوق العاده ام که نزدیک بود با آن قد و قامت بیفتد روی دستمان ...

 

پی نوشت: کارگری که داریم که هر چند وقت یک بار می آید به رفت و روب خانه... این آقا کلا انسان جالبی است.. همین الان تلفن کرد و جای سلام فرمودند: "شما کار و زندگی ندارید اینقدر تلفن اتان اشغال است؟؟"!!!!!!!!!!!!!!!!  فردا گویا روز کارگر می باشد... یادمان باشد فردا برایش یک شعر آماده کنیم در بدو ورود وقتی از روی فرش قرمز رد میشود زیر لوای حمایت از حزب کارگر بخوانیمش... والا!!!!!!

   1      2    >>