1- اخر هفته به تمام معنا خوبی بود...
چهارشنبه ای که دوست داشتنی بود... و پنجشنبه ای که از آن هم قشنگتر... خب... شیطنتهای جوانی هر چند وجدان درد برایت می آورد... بخصوص اگر همیشه سعی کرده باشی پا از چهارچوبهای فکری خارج نگذاشته باشی... و همیشه دختر خوب مامان باشی... اصولا کاری نکرده باشی که فکر بدی در موردت کرده باشند... و یک کلوم ختم کلوم اینکه تمام سعی ات را کرده باشی که یک "دختر خانوم" به تمام معنا باشی...اما این شیطنت ها گاهی می چسبد...به قولی چه اصراری است که همیشه همه چیز بر اساس اسلوب و روشهای معمول پیش رود... علی ایحال این چهارچوب شکنی های کوچولو لذتی دارد برای خودش...
2- و اما نمایشگاه..اندر وصف نمایشگاه که شنیده اید و ماشالله هزار ماشالله هر سال به از پارسال... نمایشگاه سال گذشته علیرغم تمام انتقاداتی که بهش وارد بود خیلی قابل تحمل تر از نمایشگاه کتاب امسال بود... سیستم اطلاع رسانی... به همان وضعیت افتضاح بود...غرفه ها کاملا بی حال و تکراری... و از همه بدتر سیستم خرید با کارتهای اعتباری بود که امسال رایج بود... گفتیم یک بار خواستند دست نوازشی بر سر دانشجو جماعت بکشند و کارت بانک صادرات دادند به قیمت 50 هزار تومان که تا سقف 100 هزار تومان امکان خرید داشت..اما شما بگو یک غرفه محض رضای خدا دستگاه کارت خوانش کارت میکرد که نمیکرد...لذا ما حتی یک قران هم از کارت مزبور خرج نکردیم... و خب اصولا وقتی آدم خیال می کند می تواند تا 100 هزار تومان کتاب بخرد پول چندانی جهت خرید کتابهای مورد علاقه اش در جیب نمی گذارد... هر چند کتابها اینقدر تکراری بود که به کل ذوق و شوق خرید کتاب را از آدم می گرفت و جز خستگی چیزی برای آدم نمی گذاشت....
3- خبر خوشی که نزدیکی های ظهر به سمع و نظرمان رسید سر شوق آوردمان... بیمارمان خدا را شکر بهوش آمده بعد از 15 روز... و تصور اینکه چشمهایش را باز کند و در اولین کلام بخواهد پسرش را ببیند ... شوقی می انگیزد در جان ادم...
4- من نمی دانم چرا آدمها حاضر نیستند روی زمین در خیابان بنشینند اما خیال می کنند ... اگر روی لبه یک پله در خیابان... یا لبه جدول خیابان بشینند جای تمیز تری را انتخاب کرده اند ... خب لبه پله هم گربه رد می شود..خرابکاری هم میکند...آدمها با کفشهایشان رد می شوند... عابری آب دهان می اندازد و خیلی اتفاقاتی که می تواند روی سطح مسطح خیابان بیفتد آنجا هم می افتد...
و یا خنده ام میگیرد وقتی می بینم خانم همکار بیسکوییتش را روی میز ازمایشگاه نمی گذارد اما روی کاغذی که روی زمین بوده و حالا روی میز قرار گرفته است و یا دفتر گزارش کار آزمایشگاه که مدتهاست روی همین میز قرار دارد... می گذارد و خیال می کند کار کاملا بهداشتی ای دارد انجام می دهد...
5- من آشپزی بلد نیستم، از کار خانه بیزارم، مدیریت زمان را نمی دانم، در تصمیم گیری می لنگم، قاطعانه نمی توانم تصمیم بگیرم، از آینده می ترسم، عجولم و کلا صبر در مرامم معنا ندارد، دقت ندارم، بداخلاقی زیاد می کنم، لوس و حساسم، دلم می خواهد همیشه همه چیز بر وفق مرادم باشد، اگر جایی آن چیزی نباشد که دوست ندارم دچار افسردگی می شوم، اشکم زود در می آید،و کلا خیلی انسان سختی هستم...اما در یک کلام "کاری بجز دوست داشتن تو ...من بلد نیستم" *
پی نوشت: روزهای خوبی است
* مرسی امیر جان که گردون این هفته و آهنگ هفته ات... شده است آهنگ این روزهایم...
