هیچ موضوعی در ذهنم نیست برای نوشتن..اما گاهی کسی که عادت کرده باشد به کوبیدن بر کی بورد دلش برای ردیف کردن حروف تنگ می شود... دلش می خواهد بکوبد...ولو حرفی نداشته باشد...
این روزها که گذشت تلخ بودند... جز لحظاتی که با عزیزان به سر شد...الباقی جز نگرانی چیزی نداشت... اخبار بد یکهویی که تو تمام سعی ات را میکنی به روی خودت نیاوری و از شما چه پنهان موفق هم میشوی اما یکهو به یادت که بیاید ویرانت می کند... و دل نگرانی ها... اینقدر انرژی ذهنی گذاشته ام وسط و در کنارش حجم کاری بالای کارخانه در این دو روز خستگی دنیا را در بدنم کاشته است... خب... روزگار که همیشه سازش کوک نیست... گاهی هم فالش می زند و گوش ات را می خراشد... خیالی نیست...
همه اینها را می شود گذراند جز خود درگیری های همیشگی... احساس ضعف می کنم... شاید هم عادی باشد و طبیعی... علی ایحال این روزهایم را فقط میگذرانم به امید فردایی بهتر...
عاطفه جانم.. مدتی است طنزم نمی آید..احتمالا روزگار وجهه جدی اش را بهم نشان داده و من در شوک اینهمه جدیت مانده ام... به گمانم کمی که بگذرد... اگرتوانستم این وجهه جدی اش را هم مثل روزهای خوش و بی دغدغه اش به طنز بگیرم... می توانم بخودم امیدوار باشم...
شروع کرده ام به خواندن "مرشد و مارگریتا"... همین چند ده صفحه اول عجیب جذبم کرده است...
شعر و اهنگ و هیچی امروز هم نداریم... شاید یک سفر بلند پر استراحت، یک خواب عمیق چند روزه، یک ذهن خالی ... و یک همصحبتی جانانه آرامم کند...
کاش می شد آدمای اطراف رو خودمون انتخاب می کردیم...اونوقت زندگی ام خالی می شد از همه حرف و حدیثها و همه خاله زنک بازیها و همه خال خان باجی بازی ها و سنتهای کهنه و بی منطق و همه الگوهای دست و پاگیر...
پی نوشت: معلومه که خیلی بد اخلاقم و اصولا با ده من عسل نمیشه منو خورد؟؟؟؟ معلومه که خیلی کسل کننده شدم و اصولا بهانه گیری داره به اوج میرسه؟؟؟
پی نوشت: خداوند این وبلاگ را از من نگیرد که دیوارهایش خوب جایی است برای مشت زدن... و اصولا ادم کاملا بی توجه می شود که چه اعصابی دارد بهم میریزد از جماعت وبلاگ خوان ...



