مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1387

هیچ موضوعی در ذهنم نیست برای نوشتن..اما گاهی کسی که عادت کرده باشد به کوبیدن بر کی بورد دلش برای ردیف کردن حروف تنگ می شود... دلش می خواهد بکوبد...ولو حرفی نداشته باشد...

 

این روزها که گذشت تلخ بودند... جز لحظاتی که با عزیزان به سر شد...الباقی جز نگرانی چیزی نداشت... اخبار بد یکهویی که تو تمام سعی ات را میکنی به روی خودت نیاوری و از شما چه پنهان موفق هم میشوی اما یکهو به یادت که بیاید ویرانت می کند... و دل نگرانی ها... اینقدر انرژی ذهنی گذاشته ام وسط و در کنارش حجم کاری بالای کارخانه در  این دو روز خستگی دنیا را در بدنم کاشته است... خب... روزگار که همیشه سازش کوک نیست... گاهی هم فالش می زند و گوش ات را می خراشد... خیالی نیست...

همه اینها را می شود گذراند جز خود درگیری های همیشگی... احساس ضعف می کنم... شاید هم عادی باشد و طبیعی... علی ایحال این روزهایم را فقط میگذرانم به امید فردایی بهتر...

 

عاطفه جانم.. مدتی است طنزم نمی آید..احتمالا روزگار وجهه جدی اش را بهم نشان داده و من در شوک اینهمه جدیت مانده ام... به گمانم کمی که بگذرد... اگرتوانستم این وجهه جدی اش را هم مثل روزهای خوش و بی دغدغه اش به طنز بگیرم... می توانم بخودم امیدوار باشم...

 

شروع کرده ام به خواندن "مرشد و مارگریتا"... همین چند ده صفحه اول عجیب جذبم کرده است...

 

شعر و اهنگ و هیچی امروز هم نداریم... شاید یک سفر بلند پر استراحت، یک خواب عمیق چند روزه، یک ذهن خالی ... و یک همصحبتی جانانه آرامم کند...

 

کاش می شد آدمای اطراف رو خودمون انتخاب می کردیم...اونوقت زندگی ام خالی می شد از همه حرف و حدیثها و همه خاله زنک بازیها و همه خال خان باجی بازی ها و سنتهای کهنه و بی منطق و همه الگوهای دست و پاگیر...

 

پی نوشت: معلومه که خیلی بد اخلاقم و اصولا با ده من عسل نمیشه منو خورد؟؟؟؟ معلومه که خیلی کسل کننده شدم  و اصولا بهانه گیری داره به اوج میرسه؟؟؟

 

پی نوشت: خداوند این وبلاگ را از من نگیرد که دیوارهایش خوب جایی است برای مشت زدن... و اصولا ادم کاملا بی توجه می شود که چه اعصابی دارد بهم میریزد از جماعت وبلاگ خوان ...

پنجشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1387

حوصله درس خواندن نیست... به کوه کتابها که هنوز جرات نکرده ام بچپانمشان داخل کمد و لابد از سر وجدان دردهای آتی..خواسته ام مثلا بگویم خواستم درس بخوانم و نتوانستم...نگاهی می اندازم و تا عمق جانم آتش میگیرد که من با خود چه کرده ام... نگاه می کنم به همه روزهای موفقیت آمیز و تحسینها و احسنت گفتنها و به به و چه چه ها و غبطه خوردنها و همه آن چیزهایی که دیدم و شنیدم و هیچ کدام بر دلم ننشسته است... من با خودم چه کرده ام؟؟؟ خود را رها کرده میان امواج زندگی که با خود هر جا می خواهند ببرندم و هر جا که توان شنا کردن بوده است از ترس شنا کردن در خلاف جهت اب دست و پایی هم نزده ام... انتخابی در کار نبوده... تنها آب مرا برده است..و حالا که دور شده ام ..دور دور از همه آنچه که باید روزی مرا می ساخته است...انگار کن تازه فهمیده ام دست و پایی باید زدن... شجاعتی باید..تهوری و انتخابی... انتخاب کردن شهامت می خواهد..انتخاب در لحظه های دردناک و سخت زندگی ... انتخاب در لحظه های سرنوشت ساز و مهم زندگی..اینکه تو بفهمی انسانی..مستقل..دارای اندیشه و توان...انتخاب کردن را باید آموخت ...

حالا امروز... در میان همه دغدغه های کوچک و بزرگ زندگی...حس میکنم تنهام... تنهایی نه از آن رو که کسی نیست... که هست... خوب هم هست... محکم و استوار هم هست..اما تنهام به سبب آنکه باید تنها باشم... این تنهایی را باید زودتر از اینها...خیلی قبل تر از اینها می اموخته ام... که بدانم تنها این منم که باید تصمیم بگیرم و بپذیرم همه نتایجش را... و من امروز دریافته ام این نکته بس عظیم را... دیر نیست..اما زود هم نیست...سربزنگاه گیرم انداخته است و من باید من دیگری باشم...

 

 

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387

خبر خودکشی دانشجوی دکترای شیمی شهید بهشتی رو که دیشب شنیدم... اینقدر خسته فکری بودم که حال پیگیری نداشته باشم...امروز بیشتر پرسیدم و خواندم و نسبتا خونم داشت به جوش می آمد از اینهمه بی انصافی...

در خبرها نوشته اند مشکلات مالی... بی توجهی استاد راهنما و از همه بدتر تحریک دانشجو به خودکشی توسط استاد راهنما...

منکر فشارهایی که بر دانشجوی تحصیلات تکمیلی دانشگاههای کشور وارد میشود نمی شوم.. خودم چند سالی از نزدیک شاهد بودم و گهگاهی هم درگیر...اما استاد راهنمای مذکور را خوب میشناسم..خیلی خوب... دانشجوی یک استاد بودن و دورادور هم آشنایی با وی داشتن حداقل می تواند اینقدر به آدم شناخت بدهد که بدانی کسی اهل تحریک به خودکشی نیست...استاد راهنما سختگیر است، استاد راهنما می تواند سخت بگیرد، بدو بیراه هم میگوید..فشار هم می آورد به انحا مختلف اما جان من بگویید کدامیک دلیل محکمی میتواند باشد برای محکوم کردن یک استاد... به سخره گرفتنش در یک دانشگاه و بی حرمتی به سن و سواد و تجربه اش؟؟

قصدم حمایت از استاد نیست...که در جایگاه یک دانشجو حداقل این چند سال اخیر بسیار دیدم که در حق دانشجو جماعت چه ظلمها می شود... اما انصاف هم خوب چیزی است... به قول آن عزیزترین در دنیا چه مشکلی می تواند وجود داشته باشد که به خودکشی بیارزد؟؟؟

 

به گزارش تابناک متأسفانه به دلیل مشکلات مالی، ایشان توانایی تهیه رساله دکترای خود را نداشت و هنگامی که استاد وی این مطلب را می‌شنود، در جمع دانشجویان از او می‌پرسد که برای چه زنده مانده و او که تهدید به خودکشی می‌کند، در کمال ناباوری و در جلوی چشم همکلاسیان با خوردن سیانور خود را کشت.

 

1- کدام دانشجوی دکترای یک دانشگاه دولتی لازم است اصلا برای رساله اش یک قران خرج کند که این سایت خبری از مشکلات مالی او برای تهیه رساله اش میگوید؟؟؟دانشگاههای دولتی برای هر برگ کپی و پرینت پایان نامه نیز پول می پردازد...

 

2- بحث و جدل بین استاد و دانشجو چیز  جدیدی نیست...همه جا هست و دارد یک مساله عادی میشود... اگر دانشجویی به هزار و یک دلیل مشکل دارد چرا بیاییم همه را سر یک استاد که حداقل تا همین سه روز پیش از شان و منزلت خوبی بر خوردار بوده خالی کنیم و بعد در بوق و کرنا هم کنیم...

 

3- اصلا هیچیک از دانشجویان در جلسه جر و بحث استاد و دانشجو حضور نداشته..اصلا کسی نبوده که بخواهند بگویند جر و بحثی شده است یا نه...فقط همه می دانند دانشجوی مذکور از پیش استاد راهنما بر میگشته...

 

4- به هیچ وجه جلوی چشم دانشجویان سیانور نخورده... بلکه از یکی از دانشجوها که از حال عصبی بدش نگران بوده میخواهد که تنهایش بگذارند و دوستانش به خاطر اینکه اینطور راحت تر باشد از آزمایشگاه خارج می شوند...

 

حالا هی بیایید و بی خود جو ماجرا را متشنج کنید ... چه چیزی میخواهید از دلش در بیاورید؟؟ اینکه عده ای سود جو و منفعت طلب دوره بیافتند در دانشگاه و با محکوم کردن یک استاد به منافع خود برسند؟؟؟ هنوز جوهر خبر ماجرا خشک نشده دانشکده های دیگر معلوم نیست چرا کاسه داغتر از آش شده اند...  اگر خیلی دلتان می سوزد بروید بالاتر... آنجا که سرچشمه مشکلات است... آنجا که کسی دلش نمی سوزد به حال دانشجویی که عمرش را صرف تحصیل میکند.. آنجا که کپسول گاز هیدروژن بر اثر بی توجهی به مسائل ایمنی منفجر می شود و دانشجو جان می بازد و هیچکس صدایش در نمی آید... بروید انجا که دانشجوی دکترا بعد اینهمه درس و تلاش باید دنبال کار بدود و حتی  از در دانشگاهها هم به زور راهش می دهند ...دست بردارید از این خاله زنک بازیها و بسته نگاه کردنها...

 

پی نوشت: روی صحبتم با سایتهای خبری است که معلوم نیست از کجایشان این اخبار را در میاورند

 

پی نوشت: عصبانی ام..معلومه...

 

پی نوشت: منابع موثفی دارم و به هیچ وجه خلاف واقع نگفتم....

 

 

<<    1      2