جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

خواب عجیبی دیدم دیشب...

خواب دیدم در تهرانیم...مثل همیشه...هوا گرم...مثل الان... سرمان را بلند می کنیم...رو به آسمان... مردی می بینم با لباسی سفید و عجیب... سقوط میکند..مستقیم به سمت زمین... از ترس و وحشت زبانم بند امده بود...فقط به تو نشانش دادم... و دعا می کردم چتر نجات داشته باشد... نزدیک تر که می شود... دلم می ریزد... که چترش باز می شود..هنوز خنده ای که بر لبم آمد را حس نکرده ام که مردی دیگر..دورتر...اما اینبار چتر آن یکی باز نمی شود... می افتد...می میرد... و از افق...هواپیماهایی پدیدار می شوند... در اولین لحظات خیال برمان می دارد جشنی در راه است...هواپیماها با چنان نظمی کنار هم در آسمان حرکت می کنند و رد سفیدی از خود بر جای میگذارند که انگار مراسم با شکوه را جشن می گیرند...اما وقتی بمبی کنارمان فرود آمد...یادم می آید حمله نظامی است... و چه وحشتی...چه آتشی...

خواب بدی بود... تلخ بود...

 

حالا فکر می کنم... حمله هوایی می تواند همین روزها..نه خیلی دور پیش بیاید... می توانند بیایند خاکمان را با خاک یکسان کنند... نیروگاه هایمان را ویران کنند...خانه هایمان را...خانواده هایمان را... جنگ که بشود... من و تو می مانیم... انکه نباید می رود... آنکه نباید میجنگد...آنکه نباید به قدرت می رسد... و بعد معلوم نیست آیا من و تو همچنان مانده ایم ...امن و بی دغدغه؟؟!!

میدانم برای داشتن باید از دست داد...برای خواستن هم باید تلاش کرد... اما اگر جنگ شود... من تاوان چه چیز را پس خواهم داد؟؟؟!!

 

پی نوشت: من از جنگ می ترسم...خیلی هم میترسم...

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387

نه که وقت نشه...وقت که البته نبود...اما یه جور رخوت و سستی در من نمیذاره از همون اندک زمانها هم استفاده کنم... انگار ذهنم رو دربست گذاشتم واسه کارای شخصی و به کل از جهان ارتباطات بشری زدم بیرون.... پسر کوچولوی فرشته که به دنیا اومد هفته پیش...تا همین الان نشده بهش زنگ بزنم...ببینم این نی نی تازه به دنیا اومده اینقدر حالش خوب هست که بفهمه کجا اومده؟ و مادر نازنینش چه حس و حالی داره... به آزی نشد زنگ بزنم بعد از اون روز که حالش بد شد و رسوندمش خونه... ببینم رفته دکتر اصلا؟؟؟ ترانه که ازم گله کرد چرا جواب اس ام اس هاش رو نمیدم... به روی خودم نیاوردم... و این یعنی یک فاجعه در رابطه دوستی امون... شاهین که از بعد از عید..درست از بعد از عید منتظره که بهش زنگ بزنم و برنامه جدید کار پایان نامه اش رو نصب کنه روی کامپیوترم... به عادله نشد زنگ بزنم وقتی تهران بود...حتی نشد درست و حسابی براش کامنت بذارم... مریم که برادرش هم داماد شد و ما نشد یه تبریک درست و حسابی بهش بگیم حالا قرار مدار های دیدنش به کنار... سارا که اونور دنیاست و یه حالی هم ازش نپرسیدم عین آدم... آرمین هر شب انلاینه و من یک بار هم بهش سلام نکردم که ببینم چند ماه زندگی سخت تو انگلیس چه جور ادمی ازش ساخته ... رامین وقتی پشت سرم پیش دیگران سر قضیه دفاع ازم گله کرد که چرا یه جایی تو اون هاگیر واگیر درست و حسابی معرفی اش نکردم مستقیم گفتم : "مرده به خودم گله کنه..حوصله ناز کشیدن ندارم"... و این یعنی بی خیالی به تمام معنا.... مریم که رتبه اش شد 19 اینقدر بیشعور بودم که یه تبریک هم نگم و چه شرمنده شدم وقتی بهم اس ام اس زد... تولد حمیدرضا جون دادم یه کامنت تبریک فقط براش گذاشتم...آناهیتا و منصوره رو که برای کار معرفی کردم... نشده یکبار زنگ بزنم بپرسم ببینم اوضاع احوال کاری اشون چطوره با اینکه می دونم روی اونها به مراتب بیشتر از من فشار هست....از امیرحسین که بعد از مرخصی اش از بیمارستان یک بار هم سراغ نگرفتم...  برای هیچکدومتون هم که عین آدم کامنت نمی ذارم... کلا در شبانه روز نیم ساعت بیشتر آنلاین نمی شم... و این دو حالت داره یا من خیلی بیشعور شدم که اینقدر از روابط انسانی و دوستی ام فاصله گرفتم...یا یه چیزایی هست توی زندگی که نمی ذاره مثل سابق به این مسائل بچسبم...

ناگفته نماند بابت این قضیه خودمو سرزنش نمی کنم... یعنی علیرغم اینکه می دونم لازمه خیلی کارا رو ادم از روی ادب انجام بده اما با نوعی بی ادبی این روزهام دارم حال می کنم...اینو می دونم که همه زندگی ام رو خیلی خیلی خیلی از وقتها گذاشتم سر اینکه بهترین باشم... و اگرچه نبودم حداقل بهترین جلوه کردم .... و  این کاسه تحمل ادمی... وقتی سر ریز میشه...دیگه میشه... و وقتی شد... ساده ترین اصول رو هم نادیده میگیره...و این هم برای من یعنی فاجعه....

با توجه به اینکه چشم امید دوخته ام به گذشت دوستان.... ولی زمان می خوام تا خودمو پیدا کنم... ببینم کجا ایستادم...دارم چیکار می کنم... هماهنگ کردن همه چیز با هم سخته.... وقتی نگران باشی به هیچکس توهین نشه...فشار نیاد... عصبی نشه.... گله نکنه و ....

وجدان خفته: توجیه گری و به طور کلی ننه من غریبم بازی ات حرف نداشت....

 

پی نوشت: چه خوب که تو هستی که هوای منو داری دربست...

 

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387

 

 

پی نوشت: به کسی که به یک پست طنز در این رابطه بپردازد و در وبلاگش بگذارد جایزه تعلق میگیرد..اصلا هم معلوم نیست من استعداد نویسندگی ام قدر سوزن بود اونم پرید..

پی نوشت: جایزه اش هم خوبه...:دی

پی نوشت: به جان خودم امروز رفتم سر کار بخشنامه اش رو گذاشتن جلوم... فکر کردن می تونن حال منو بگیرن :دی

پی نوشت: خالی بندی هم باشه خالی بندی خلاقانه و جالبیه و جا داره که از طراحانش قدردانی بشه :)

 

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

برای تو بغض می کنم...اما اشک نمیریزم... چرا که تو خود خواسته بودی... در چهلمین نامه کوتاه به همسرت... که زندگی کرده ای بسیار بهتر از انچه که میخواسته ای... خودت خواسته بودی اشک نریزیم که بسیارند زندگان و ماندگانی که اشک ریختن برای آنها واجبتر است و بر حق...

برای تو بغض می کنم ..اما اشک نمی ریزم... چرا که به احترام تو ایستادن و به حرمت تو گفته ها و نوشته هایت را مرور کردن... از هزار هزار عزاداری و مرده پرستی عظیم تر...

 

دیشب که شنیدم رفته ای و دیگر نیستی... دیشب که شنیدم بعد اینهمه تحمل درد بیماری... اینک نیستی.. ذهنم پر کشید به اولین باری که خواندمت... به "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" ات ... و هلیای تو... و  حرف تو که چه خوب گفته بودی:

 

نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه درقلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟... نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا  تنها مجرمان التماس خواهند کرد...

 

بگذار بگویم...تو... و خط به خط نوشته هایت..."عشق" را برای من آنچنان عظیم کرد و مقدس... که  از هراس آلودن معنای عظیمش یک لحظه جرات نکردم نامم را عاشق بگذارم...حتی امروز که "دوست داشتن" را ارام ارام حس می کنم ...حتی امروز که بیش از هر روز دیگر با "عشق" عجین شده ام... اما هنوز تا معنای مقدسی که تو برای من ساختی راه بسیار است... بگذار اعتراف کنم "یک عاشقانه آرام" تو... که واژه به واژه اش را با حسرت عاشق ماندن خواندم در نبودنت چه گنجی است برای من... چه راهگشایی است و چه راهنمایی... تو که نمی دانی... هربار به عشق خواندن همین چند خط کتابت را باز می کنم و چه عشقی سرشار می شود در من وقتی میخوانم:

 

نمی شود که تو باشی

و من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من هزار بار خوبتر از این باشم

و باز هزار بار عاشق تو نباشم

نمی شود

می دانم

 

تو که نمی دانی "آتش بدون دود" تو... کنار جمیع عاشقانه هایش... عشق به وطن را انچنان در ذهنم فرو کرد... که شرم می کنم از اینکه بگویم ایرانی ام..از تو چه پنهان... هنوز اینقدر خودخواه هستم که عشق به وطن را نیاموخته باشم...اما اگر کسی باشد که مرا با این مفهوم آشنا کرده باشد...بی شک تو بوده ای و "آتش بدون دود" ات...تو که نمی دانی... چه اشکی ریختم در نامه آرتا به مارال... انگاه که نوشتی:

 

قلبم عاشق شدن را می خواست

قلبم عاشق شدن را می خواست...

قلبم عاشق شدن را می خواست...

مادر! چه کنم؟ قلبم عاشق شدن را میخواست...

مادر! سلام!

مادر! خداحافظ!

به همین کوتاهی، به همین اختصار

 

 

حالا که دست می کشم بر کتابهای تو...که کنار هم ...در کتابخانه کوچکم چیده شده اند... بغض می کنم...اما اشک نمی ریزم... بغض میکنم...اما اشک نمیریزم... به جرات میگویم...تنها نویسنده و شاعری هستی- جرات نمیکنم بگویم بودی- که بعد ار رفتن ات بغض کرده ام... نه چون شناختمش...که تو بسیار به من شناساندی ...خیلی چیزها را... اشک نمیریزم بر نبودنت...اما بغض می کنم... و لبخند می زنم... که قبل از رفتنت خواندمت... یاد گرفتمت... و حالا که نیستی... لااقل قضیه این است...که اینبار... از این بابت....سرم را پیش خودم بالا می گیرم... بغض می کنم..اما اشک نمیریزم...

 

تو امروز نیستی... تو امروز رفته ای... و یقینا دلشاد رفته ای... چرا که خود گفته بودی:

 

با جهان شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

و هرگز نیم نگاهی هم به جانب انها که بر مزار من زار میزنند و شیون می کنند نینداز

آنها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند

 

برای تو بغض می کنم..اما اشک نمیریزم...به حرمت خواسته تو اشک نمی ریزم...

دیدی...دیدی بالاخره یک روز دل بانوی ات شکست...نه با سفری یک روزه... بل با سفری بلند...نه با حرفی سخت...که با آخرین کلام...دیدی!!!

 

پی نوشت: اینجا می تونید فایل صوتی بخشی از کتابهاش رو با صدای خودش بشنوید!

 

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان در زمینه های ذیل هستیم...پیشاپیش از همکاری شما سپاسگزاریم...پساپس هم سپاسگزار خواهیم بود:

 

1- لطفا یک نفر مجض رضای خدا یک کلاس نقاشی به ما معرفی بنماید که ما بتوانیم از این مداد رنگی های خوشگلمان استفاده کنیم و عقده های فرو خورده کودکی خویش را باز بنماییم... از آنجا که بنده اولین بار است که می خواهم نقاشی بکشم لذا امکان اینکه خیلی زود بفهمم برای این کار ساخته نشده ام وجود دارد اما باز هم از همانجا که بنده باید بروم تا سرم به سنگ بخورد و اصولا باید از هر کاری و جایی سر در بیاورم وگرنه فضولی دردم خوب نمی شود لذا باید حتما کلاس نقاشی را بروم...پس لطفا یک کلاس نقاشی ترجیحا در غرب تهران با شرایط خوب به من معرفی بنمایید.

 

2- لطفا یک نفر یک کلاس زبان خوب که تاکیدش روی مکالمه باشد و ترجیحا غرب تهران باشد و باز هم ترجیحا اقایان و خانومها را برنداشته باشد جدا کرده باشد معرفی بنماید... زبان انگلیسی امان ته کشیده و دو کلام حرف حسابی به زبان بیگانه از دهانمان خارج نمی شود.

 

3- اگر کسی احیانا کلاس تار یا یک استاد تار خوب سراغ دارد معرفی بنماید. البته تار در اولویت نیست چون اصولا وقت ندارم براش ولی حالا شاید یه جوری شد و ما تار زن هم شدیم...

 

4- یک نفر لطفا آلبوم جدید مارتیک را به من برساند حالا یا سی دی ... یا لینک دانلود...مارتیک خونم اومده پایین خفن...

 

 

پی نوشت:

من: بذار جواب امتحان دکترای دانشگاه تهران بیاد "اگر" قبول نشده بودم میرم دنبال نقاشی و تار و زبان...

مامان: خیلی پررویی خیلیییییییییییییییییی

 

پی نوشت:

ادم اگه چهار روز در هفته بره سر کار اونم یازده ساعت و از سه روز باقیمانده یک نصف روزش را کار خاصی داشته باشد و در دو روز و نیم الباقی حداقل حداقل یک روزش را کار مهمتری هم داشته باشد...آیا در یک روز و نیم مانده می تواند هم نقاشی یاد بگیرد هم زبان هم تار؟؟؟؟؟؟

 

دعای هفته: پروردگارا یک کاری کن زمین کند تر دور خودش بچرخد شاید شبانه روز طولانی تری داشته باشیم..قول میدم اگه 24 ساعت شد 25 ساعت اون یک ساعت رو نخوابم :دی

 

   1      2    >>