برای تو بغض می کنم...اما اشک نمیریزم... چرا که تو خود خواسته بودی... در چهلمین نامه کوتاه به همسرت... که زندگی کرده ای بسیار بهتر از انچه که میخواسته ای... خودت خواسته بودی اشک نریزیم که بسیارند زندگان و ماندگانی که اشک ریختن برای آنها واجبتر است و بر حق...
برای تو بغض می کنم ..اما اشک نمی ریزم... چرا که به احترام تو ایستادن و به حرمت تو گفته ها و نوشته هایت را مرور کردن... از هزار هزار عزاداری و مرده پرستی عظیم تر...
دیشب که شنیدم رفته ای و دیگر نیستی... دیشب که شنیدم بعد اینهمه تحمل درد بیماری... اینک نیستی.. ذهنم پر کشید به اولین باری که خواندمت... به "بار دیگر شهری که دوست میداشتم" ات ... و هلیای تو... و حرف تو که چه خوب گفته بودی:
نه هلیا! تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است. تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه درقلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟... نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد...
بگذار بگویم...تو... و خط به خط نوشته هایت..."عشق" را برای من آنچنان عظیم کرد و مقدس... که از هراس آلودن معنای عظیمش یک لحظه جرات نکردم نامم را عاشق بگذارم...حتی امروز که "دوست داشتن" را ارام ارام حس می کنم ...حتی امروز که بیش از هر روز دیگر با "عشق" عجین شده ام... اما هنوز تا معنای مقدسی که تو برای من ساختی راه بسیار است... بگذار اعتراف کنم "یک عاشقانه آرام" تو... که واژه به واژه اش را با حسرت عاشق ماندن خواندم در نبودنت چه گنجی است برای من... چه راهگشایی است و چه راهنمایی... تو که نمی دانی... هربار به عشق خواندن همین چند خط کتابت را باز می کنم و چه عشقی سرشار می شود در من وقتی میخوانم:
نمی شود که تو باشی
و من عاشق تو نباشم
نمی شود که تو باشی
درست همین طور که هستی
و من هزار بار خوبتر از این باشم
و باز هزار بار عاشق تو نباشم
نمی شود
می دانم
تو که نمی دانی "آتش بدون دود" تو... کنار جمیع عاشقانه هایش... عشق به وطن را انچنان در ذهنم فرو کرد... که شرم می کنم از اینکه بگویم ایرانی ام..از تو چه پنهان... هنوز اینقدر خودخواه هستم که عشق به وطن را نیاموخته باشم...اما اگر کسی باشد که مرا با این مفهوم آشنا کرده باشد...بی شک تو بوده ای و "آتش بدون دود" ات...تو که نمی دانی... چه اشکی ریختم در نامه آرتا به مارال... انگاه که نوشتی:
قلبم عاشق شدن را می خواست
قلبم عاشق شدن را می خواست...
قلبم عاشق شدن را می خواست...
مادر! چه کنم؟ قلبم عاشق شدن را میخواست...
مادر! سلام!
مادر! خداحافظ!
به همین کوتاهی، به همین اختصار
حالا که دست می کشم بر کتابهای تو...که کنار هم ...در کتابخانه کوچکم چیده شده اند... بغض می کنم...اما اشک نمی ریزم... بغض میکنم...اما اشک نمیریزم... به جرات میگویم...تنها نویسنده و شاعری هستی- جرات نمیکنم بگویم بودی- که بعد ار رفتن ات بغض کرده ام... نه چون شناختمش...که تو بسیار به من شناساندی ...خیلی چیزها را... اشک نمیریزم بر نبودنت...اما بغض می کنم... و لبخند می زنم... که قبل از رفتنت خواندمت... یاد گرفتمت... و حالا که نیستی... لااقل قضیه این است...که اینبار... از این بابت....سرم را پیش خودم بالا می گیرم... بغض می کنم..اما اشک نمیریزم...
تو امروز نیستی... تو امروز رفته ای... و یقینا دلشاد رفته ای... چرا که خود گفته بودی:
با جهان شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن!
و هرگز نیم نگاهی هم به جانب انها که بر مزار من زار میزنند و شیون می کنند نینداز
آنها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند
برای تو بغض می کنم..اما اشک نمیریزم...به حرمت خواسته تو اشک نمی ریزم...
دیدی...دیدی بالاخره یک روز دل بانوی ات شکست...نه با سفری یک روزه... بل با سفری بلند...نه با حرفی سخت...که با آخرین کلام...دیدی!!!
پی نوشت: اینجا می تونید فایل صوتی بخشی از کتابهاش رو با صدای خودش بشنوید!



