نه که وقت نشه...وقت که البته نبود...اما یه جور رخوت و سستی در من نمیذاره از همون اندک زمانها هم استفاده کنم... انگار ذهنم رو دربست گذاشتم واسه کارای شخصی و به کل از جهان ارتباطات بشری زدم بیرون.... پسر کوچولوی فرشته که به دنیا اومد هفته پیش...تا همین الان نشده بهش زنگ بزنم...ببینم این نی نی تازه به دنیا اومده اینقدر حالش خوب هست که بفهمه کجا اومده؟ و مادر نازنینش چه حس و حالی داره... به آزی نشد زنگ بزنم بعد از اون روز که حالش بد شد و رسوندمش خونه... ببینم رفته دکتر اصلا؟؟؟ ترانه که ازم گله کرد چرا جواب اس ام اس هاش رو نمیدم... به روی خودم نیاوردم... و این یعنی یک فاجعه در رابطه دوستی امون... شاهین که از بعد از عید..درست از بعد از عید منتظره که بهش زنگ بزنم و برنامه جدید کار پایان نامه اش رو نصب کنه روی کامپیوترم... به عادله نشد زنگ بزنم وقتی تهران بود...حتی نشد درست و حسابی براش کامنت بذارم... مریم که برادرش هم داماد شد و ما نشد یه تبریک درست و حسابی بهش بگیم حالا قرار مدار های دیدنش به کنار... سارا که اونور دنیاست و یه حالی هم ازش نپرسیدم عین آدم... آرمین هر شب انلاینه و من یک بار هم بهش سلام نکردم که ببینم چند ماه زندگی سخت تو انگلیس چه جور ادمی ازش ساخته ... رامین وقتی پشت سرم پیش دیگران سر قضیه دفاع ازم گله کرد که چرا یه جایی تو اون هاگیر واگیر درست و حسابی معرفی اش نکردم مستقیم گفتم : "مرده به خودم گله کنه..حوصله ناز کشیدن ندارم"... و این یعنی بی خیالی به تمام معنا.... مریم که رتبه اش شد 19 اینقدر بیشعور بودم که یه تبریک هم نگم و چه شرمنده شدم وقتی بهم اس ام اس زد... تولد حمیدرضا جون دادم یه کامنت تبریک فقط براش گذاشتم...آناهیتا و منصوره رو که برای کار معرفی کردم... نشده یکبار زنگ بزنم بپرسم ببینم اوضاع احوال کاری اشون چطوره با اینکه می دونم روی اونها به مراتب بیشتر از من فشار هست....از امیرحسین که بعد از مرخصی اش از بیمارستان یک بار هم سراغ نگرفتم... برای هیچکدومتون هم که عین آدم کامنت نمی ذارم... کلا در شبانه روز نیم ساعت بیشتر آنلاین نمی شم... و این دو حالت داره یا من خیلی بیشعور شدم که اینقدر از روابط انسانی و دوستی ام فاصله گرفتم...یا یه چیزایی هست توی زندگی که نمی ذاره مثل سابق به این مسائل بچسبم...
ناگفته نماند بابت این قضیه خودمو سرزنش نمی کنم... یعنی علیرغم اینکه می دونم لازمه خیلی کارا رو ادم از روی ادب انجام بده اما با نوعی بی ادبی این روزهام دارم حال می کنم...اینو می دونم که همه زندگی ام رو خیلی خیلی خیلی از وقتها گذاشتم سر اینکه بهترین باشم... و اگرچه نبودم حداقل بهترین جلوه کردم .... و این کاسه تحمل ادمی... وقتی سر ریز میشه...دیگه میشه... و وقتی شد... ساده ترین اصول رو هم نادیده میگیره...و این هم برای من یعنی فاجعه....
با توجه به اینکه چشم امید دوخته ام به گذشت دوستان.... ولی زمان می خوام تا خودمو پیدا کنم... ببینم کجا ایستادم...دارم چیکار می کنم... هماهنگ کردن همه چیز با هم سخته.... وقتی نگران باشی به هیچکس توهین نشه...فشار نیاد... عصبی نشه.... گله نکنه و ....
وجدان خفته: توجیه گری و به طور کلی ننه من غریبم بازی ات حرف نداشت....
پی نوشت: چه خوب که تو هستی که هوای منو داری دربست...



