پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387

حالمان تشریف برده اندر قوطی...به همین راحتی... خب راستیاتش اینکه ما در زندگانی امان در این عمر بیست و چند ساله تا بحال سابقه نداشته است که امتحانی بدهیم و همان اولین بار جزو قبولی ها نباشیم...لذا بسیار بسیار به خودمان امیدوار و بعبارتی غره شده بودیم که اگرچه ما نخوانده بودیم و اگرچه امتحانمان را خوب ندادیم اما اصولا باید قبول میشدیم و در ناخودآگاهمان خیال برمان داشته بود که ما قبولی ام و لاغیر... اما امروز که جوابها تشریف آورد روی سایت... به این نتیجه رسیدیم که زکی... این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست جانم..و اصولا تو که میخواهی دکترای این مملکت بشوی باید یه ذره زحمت کشیده باشی... فلذا تنها بخاطر 6 نمره ناقابل ناممان رفت در بلک لیست مردودی ها...

راستش شدیدا حالمان الان گرفته است... با اینکه می دانیم حق نداریم ناراحت باشیم چون:

1- نخوانده بودیم

2- قرار نیست همیشه روزگار بر وفق مرادمان بگردد

3- کمی حال گیری حقمان است

ولی با این اوصاف تا فردا احتمالا کمی غرورمان جریحه دار شده..احساساتمان قلقلک داده شده و دلمان می خواهد برویم یک گوشه کمی غصه نوش جان کنیم...

 

پی نوشت: رویمان زیاد است...کلا خیلی رویمان زیاد است...اصلا خیلی خیلی رویمان زیاد است که نشسته ایم جواب دکترای دانشگاه تهران هم بیاید... نه؟؟؟

 

پی نوشت: با این وجود ما هم شیرینی مردودی امان را خوردیم و هم فردا صبح این مردودی را به نوعی جشن خواهیم گرفت... باشد که رستگار شویم...

 

پی نوشت:‌من شرمنده ام ایشالله سال دیگه جبران میکنم قبول میشم :دی

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387

اصولا!!!! یکی از مراحل صعب العبور در زندگانی همانا عملیات خطیر تسویه حساب* با دانشکده و دانشگاه می باشد...آن هنگام که سرخوش از دفاع و نمره بیست..یادتان می رود تسویه حسابی هم در کار است و حساب هر کس را به درستی نوشته اند باید فکر چنین روزهایی باشید... که خداوند کرم نماید و پرونده شما دست راستتان باشد... عارضم حضور انورتان که ... یکی از سخت ترین قدم ها چیزی نیست جز تصحیح پایان نامه... و چون هر استادی از سر ذوق و قریحه خدادادی خویش جایی از نگارش شما به مذاقش خوش نمی آید..قلم در دست گرفته و همت گماشته به خط خطی نمودن پایان نامه شما...و شما باید خیلی مثل من روی اتان زیاد باشد که از روز دفاع تا همین چند روز پیش لای پایان نامه هارا باز نکرده باشید که محض رضای خدا ببینید کجای کار ایراد داشته ... و از آن رو دارتر اینکه اگر زد و بر حسب تفنن ورقی به پایان نامه های مذکور زدید... بی هیچ تصحیحی...عین پایان نامه را ببرید بدهید صحافی... اصولا جناب داور برای چه باید از این همه زحمت شما در تهیه و گردآوری پایان نامه ایراد بگیرد..و باز هم اصولا...یعنی که چه!! خلاصه ما امروز بعد n سال پایان نامه را بردیم تحویل انتشارات دادیم جهت صحافی... و بماند که چقدر انتشارات را بهم ریختیم و غر زدیم که چرا 5 نسخه از پایان نامه نازنین مرا که اینهمه برایش زحمت کشیدم بالاخص جهت تصحیح!!!!! اینقدر بد کپی گرفته اند و الخ...

از سویی گذشتن از هفت خوان رستم... که نه... هفتاد خوان رستم... خود کفشی آهنین می طلبد و عزمی جزم...به منظور گرفتن امضا از اقصا نقاط این دانشگاه کذایی... از کارگر انبار بگیر....تا رییس آموزش دانشگاه... و خدا نکند یکی از اینها نباشد- که معمولا هم نیستند-... دستت به هیچ جا بند نیست... و بدتر از آن باز هم خدا نکند یکی از اینها باشد و خیال کند مدیر کل است... آنوقت کارت با کرام الکاتبین است تا یک امضا بکند... چه نازها که باید بکشی و چه پشت چشمهای نازک شده باید خریدار باشی و بماند که گاهی از خنده رو به انفجار هم می روی...

القصه ماحرا کماکان ادامه دارد تا پایان نامه های صحافی شده را بگیریم و باز کفش آهنی را به پا کنیم جهت گرفتن امضاها... باشد که مدرکی محض قاب کردن هم که شده به ما بدهند و خانواده ای را از نگرانی برهانند...

 

* آقا یکی به ما بگوید: "تسویه حساب یا تصفیه حساب... مساله این است"... تا جایی که ما می دانیم تسویه حساب بود قدیما...حالا چرا بالای فرمی که برای گرفتن امضاهایش بالا و پایین می پرم نوشته است "تصفیه حساب"؟؟ اگر این هم می شود..پس آن نمی شود؟؟ یعنی کدام می شود آیا؟؟؟

 

پی نوشت: شاعر میگه:

دستهایت را دوست می دارم

که مظهر نجابتند

و نگاهت

که تنها بهانه برای بودن...

لذا ما هم همینا که این آقاهه گفت را می گوییم....

 

پی نوشت: جواب دکترا همچنان نیومد..تا پنجشنبه احتمالا...کسی آیا ذره ای کنجکاوی!! یا محض رضای خدا کمی استرس دارد به من قرض بدهند...مردیم از بی خیالی!!

 

پی نوشت: در خبرها آمده قرار بوده ۱۴ نفر دعوت بشوند جهت مصاحبه و از این ۱۴ نفر ۸ نفر قبولی دکترا... اما انگاری رییس گروه گیر داده که ۱۸ نفر دعوت بشه واسه مصاحبه... و حالا این نفر ۱۸ ام کی بوده که اینهمه خاطرش پیش رییس گروه بداخلاق عنق و بی منطق ما عزیز بوده خدا میدونه..اما اینطور که از شواهد و قراین بر میاد انگشت اتهام به سمت منه...چون تنها دانشجویی هستم که در تمام دوران تحصیلم نه تنها مورد خشم این استاد واقع نشدم...بلکه بسیار محبوب بوده ام و اصولا جز به تحسین بنده لب به سخن نگشوده است..لذا گفتم که گفته باشم که بدونید شاید یه ذره احتمال قبولی ام از این طریق باشه :دی

 

جمعه 3 خرداد ماه سال 1387

تجربه این روزها: یک وقتهایی...یک چیزهایی... آدم را ناراحت می کند...نگران می کند...دلخور می کند...دلگیر میکند...اما راه حل رهایی از همه اینها یک چیز است... اینکه خودت را یک لحظه بگذاری جای دیگران...آنوقت می بینی پذیرش اینهمه چیزی است بدیهی و سهل... و کافی است یک لحظه بیندیشی این اتفاق..این حادثه...این ماجرا برای تو هم می توانست باشد..و تو چه میکردی در این شرایط...و می بینی کسی که روبروی تو ایستاده و عکس العملش در برابر اتفاق رخ داده تو را ناراحت کرده خیلی از تو سنجیده تر و قشنگ تر عمل کرده است...

کافی است خیلی وقتها ببینی چیزی که در مورد دیگری در درون تو را ناراحت می کند..دقیقا همان چیزی است که تو خودت بارها تجربه اش کرده ای... و چطور می شود وقتی خودت روزانه تجربه اش میکنی از دیگری گله کنی... یا زبان به شکایت بگشایی...

همه اینها یک نکته بزرگ در پی دارد..و آن پذیرش دیگری است در جایگاه خود... و تغییر خویشتن برای رویارویی با آن چیزی که حالا بر وفق مرادت نیست... یا بر اساس میل همیشگی ات... اینها را این چند وقت خیلی بهتر دیدم و تجربه کردم... حالا که محدوده روابطم به جایی فراتر از محیط آکادمیک کشیده شده است... و دیگر دوستیهای دانشگاهی صمیمانه نیست... و دلسوزیهای دوستانه... و حرف مسوولیت است و سهل انگاری در آن تبعاتی دارد که تا پیش از این نبود و نداشت...

 

احساس این روزها: قطعات پازلها را یکی یکی میچینم کنار هم... اشتباه زیاد میکنم... تمرکز می کنم..و این تمرکز خستگی شادی انگیزی در جانم می بخشد وقتی پازلها تمام می شود... قطعه آخر را میگذاری... و دست می کشی ... به صفحه کامپیوترت نگاه می کنی... و می اندیشی به اولین قطعه پازل... و در می یابی..سخت ترین بخش حل...همان اولین قطعات است که باید بگذاری اشان روی صفحه خالی...قدم اول یافتن سر نخ است... و حل کردن آن مستلزم درست گام برداشتن... از پای کامپیوتر که بلند می شوم... حکم فاتحی را دارم که لبخند کمرنگ غرورآفرینی بر لب دارد...

 

وسط حرفمون: این سایت به شدت جالب انگیزناک بود... معتاد شدم به چیدن تک به تک پازلهایش...

 

شعر این روزها:

قسم

تو را به خدای

ای خدای واره من

بانو!

مهرم را پذیره باش!

حتی

اگر ذره ای

نمی ورزی ام به مهر

عشق را اگر در معبد چشمهای تو

نماز برده ام

مرا گناهی نیست

مرا گناهی نیست

خدای را اگر

در شبان گیسوی تو

خواب دیده ام

 

از بر دوشیزگان

-حتی به نرمی-

به نجوایی دوست خیم

حجاب می گشایند

چه بی رحمانه دریدی اما تو

بکارت قلب مرا

بی تغزلی

 

ای نگاهت سترگ ترین بشارت عشق

یکی آن نکرد با کس

که با من

تو

 

تو با من چه کرده ای؟

من چه دیده ام در تو؟

قسم

خدای را به تو

تا بگویدت مرا گناهی نیست

 

قسم

مرا جز تو راهی نیست

عشق را اگر در معبد چشمهای تو نماز برده ام

خدای را اگر در شبان گیسوی تو خواب دیده ام

مرا گناهی نیست

گناه در نگاه توست

گناه در نجابت چشمهای توست

ای قعرگاه آغوشت

قتلگاه عاشقانه من!

 

دستهایت را دوست می دارم- شاهکار بینش پژوه

 

پی نوشت: حس عجیبی این روزها با من است که در لغت نمیگنجد... شاید هجوم حقیقت... نه که بیش از توانم باشد... اما بکر است و تازه و اعجاب انگیز!!

چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387

1- آدمها خودشان برای خودشان حق قائل می شوند..خودشان محدوده ارتباطاتشان تعیین می کنند و برای دیگران حد و مرز تعریف می کنند... وقتی خود حد و مرزهای ات را نادیده بگیری...یا بهر دلیلی درها را باز بگذاری برای ورود...نتیجه اش می شود آنچیزی که بعدها در کمال خودگول زنکی اسمش را می گذاری "رو در بایستی"...

به شخصه اگر با چیزی مخالفتی نمی کنم... دو حالت داشته است... یک اینکه حقیقتا رویم نمی شده آن چیزی را بخواهم که میخواهم... و همیشه خواسته ام خودم و خواسته هایم  را سرکوب کنم...و یا اینکه ناراحت کردن دیگران یا برانگیختن قضاوتشان علیه خودم مانع از ابراز خواسته هایم شده است... و این در حالیکه است که اگر خواسته ام را بیان کنم و برای خواستنش قاطعانه و بی توجه به انچه دیگران می خواهند قدم بردارم علیرغم اینکه نام خودخواهی بر آن می گذارم اما به نوعی احساس رضایت می کنم... و در اعماق وجودم لبخندی می بینم از اینکه خواسته ام چیزی را و دارمش... و این حتی در کلامی که از زبانم جاری می شود هویداست..وقتی می بینم کسی به راحتی بی توجه به اینکه حرفش می تواند دلگیرم کند میگویدش... خب آدم تا کجایش که آتش نمی گیرد... و توجیه زخم زبانهایم می شود دقیقا اینکه آینه رفتار دیگری بوده ام و این بدتر اذیتم می کند....خب... من دارم خیلی خودم را فرشته وش نشان می دهم...ولی حقیقت این است که گاهی از اینهمه بی توجهی به خودم کلافه می شوم!!

 

2- حرفی ندارم برای نوشتن... یا مثل خیلی وقتها حرفهایی هست برای ننوشتن... درست اش همین است...حرف  بسیار است مجالی نیست... فقط می دانم شدیدا نیازمندم به یک مسافرت... اینکه یک گوشه بنشینم و به هیچ چیز هم فکر نکنم... خیلی خسته ام... از نظر فکری خیلی خسته ام...و این خستگی در خوابهای شبانه ام هویداست... این دو روز اخیر... قدری آرام تر شده ام... و بازهم در خوابهای عمیق چند دقیقه ای که به کل مردن را در آن تجربه می کنم... می بینم...اینکه در عرض 5 دقیقه طوری به خواب بروی که انگار مرده بودی... به گمانم حاکی از ذهنی است که تازه مجال استراحت یافته است...

 

3- تا سه چهار روز آینده جواب اولیه دکترای دانشگاه خودمان می آید... اگر قبول بشوم...اگر قبول بشوم...جدا نمیدانم باید خوشجال بشوم یا ناراحت... واقعا نمی دانم...ولی از همین تریبون آزاد اعلام می کنم که شیرینی اتان محفوظ است..قول میدهم به جان خودم...:دی

 

4- این یکی را بگذار بنویسم برای تو... به رسم همه این پستهای اخیر... باید یک جایی مختص تو باشد در میان پستهایم- بماند که جای بزرگتر و امن تری را از قبل از آن خودت کرده ای- در میان همه این مشغله های فکری و کاری که می دانی اشان...حضور تو... و تلاشت برای کمک به کم کردن نگرانی هایم...ولو به قیمت تحمل نگرانی هایت به تنهایی ارزشمند است و قابل تقدیر... و بدان که می دانم دوستم داری... و بدان که دوستت دارم!

 

پی نوشت: عجب روزهایی را می گذرانم..عجب روزهای پر خستگی دلچسبی است اما.. کاملا حس می کنم که مسوولیت یعنی چه...

 

پی نوشت: لطفا یک نفر به من بگوید چگونه می توان آشپزی کرد... این مساله آشپزی بلد نبودن من و بی علاقگی ام به اشپزی دیگه داره کم کم حیثیتی می شه :دی

 

 

<<    1      2