تجربه این روزها: یک وقتهایی...یک چیزهایی... آدم را ناراحت می کند...نگران می کند...دلخور می کند...دلگیر میکند...اما راه حل رهایی از همه اینها یک چیز است... اینکه خودت را یک لحظه بگذاری جای دیگران...آنوقت می بینی پذیرش اینهمه چیزی است بدیهی و سهل... و کافی است یک لحظه بیندیشی این اتفاق..این حادثه...این ماجرا برای تو هم می توانست باشد..و تو چه میکردی در این شرایط...و می بینی کسی که روبروی تو ایستاده و عکس العملش در برابر اتفاق رخ داده تو را ناراحت کرده خیلی از تو سنجیده تر و قشنگ تر عمل کرده است...
کافی است خیلی وقتها ببینی چیزی که در مورد دیگری در درون تو را ناراحت می کند..دقیقا همان چیزی است که تو خودت بارها تجربه اش کرده ای... و چطور می شود وقتی خودت روزانه تجربه اش میکنی از دیگری گله کنی... یا زبان به شکایت بگشایی...
همه اینها یک نکته بزرگ در پی دارد..و آن پذیرش دیگری است در جایگاه خود... و تغییر خویشتن برای رویارویی با آن چیزی که حالا بر وفق مرادت نیست... یا بر اساس میل همیشگی ات... اینها را این چند وقت خیلی بهتر دیدم و تجربه کردم... حالا که محدوده روابطم به جایی فراتر از محیط آکادمیک کشیده شده است... و دیگر دوستیهای دانشگاهی صمیمانه نیست... و دلسوزیهای دوستانه... و حرف مسوولیت است و سهل انگاری در آن تبعاتی دارد که تا پیش از این نبود و نداشت...
احساس این روزها: قطعات پازلها را یکی یکی میچینم کنار هم... اشتباه زیاد میکنم... تمرکز می کنم..و این تمرکز خستگی شادی انگیزی در جانم می بخشد وقتی پازلها تمام می شود... قطعه آخر را میگذاری... و دست می کشی ... به صفحه کامپیوترت نگاه می کنی... و می اندیشی به اولین قطعه پازل... و در می یابی..سخت ترین بخش حل...همان اولین قطعات است که باید بگذاری اشان روی صفحه خالی...قدم اول یافتن سر نخ است... و حل کردن آن مستلزم درست گام برداشتن... از پای کامپیوتر که بلند می شوم... حکم فاتحی را دارم که لبخند کمرنگ غرورآفرینی بر لب دارد...
وسط حرفمون: این سایت به شدت جالب انگیزناک بود... معتاد شدم به چیدن تک به تک پازلهایش...
شعر این روزها:
قسم
تو را به خدای
ای خدای واره من
بانو!
مهرم را پذیره باش!
حتی
اگر ذره ای
نمی ورزی ام به مهر
عشق را اگر در معبد چشمهای تو
نماز برده ام
مرا گناهی نیست
مرا گناهی نیست
خدای را اگر
در شبان گیسوی تو
خواب دیده ام
از بر دوشیزگان
-حتی به نرمی-
به نجوایی دوست خیم
حجاب می گشایند
چه بی رحمانه دریدی اما تو
بکارت قلب مرا
بی تغزلی
ای نگاهت سترگ ترین بشارت عشق
یکی آن نکرد با کس
که با من
تو
تو با من چه کرده ای؟
من چه دیده ام در تو؟
قسم
خدای را به تو
تا بگویدت مرا گناهی نیست
قسم
مرا جز تو راهی نیست
عشق را اگر در معبد چشمهای تو نماز برده ام
خدای را اگر در شبان گیسوی تو خواب دیده ام
مرا گناهی نیست
گناه در نگاه توست
گناه در نجابت چشمهای توست
ای قعرگاه آغوشت
قتلگاه عاشقانه من!
دستهایت را دوست می دارم- شاهکار بینش پژوه
پی نوشت: حس عجیبی این روزها با من است که در لغت نمیگنجد... شاید هجوم حقیقت... نه که بیش از توانم باشد... اما بکر است و تازه و اعجاب انگیز!!