خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 تیر ماه سال 1387

برای بار اول و دوم خوب بود...همه چیز آرام بود و  بر وفق مراد... هنوز انگار همه چیز در یک سطح باقی مانده بود... تو همان بودی که می شناختم... اطرافیان همه همان بودند...خانه همان خانه... برای بار سوم... حالا نفس هایم تند تر شده بود...به گمانم تو می شنیدی اش... تو که نزدیک تر از همه بودی به من و قرار بود نزدیک تر هم بشوی... صدای قلبم را خودم می شنیدم...گرومب گرومب... خانه را نمی دیدم... آینه و شمعدان را هم... آیه های قرآن را نمی خواندم...فقط رد می شدم... نفس های عمیق تری می کشیدم برای آرامتر شدن... زمان تند می گذشت...خیلی تند و پر هیجان... تو دیگر همان نبودی... تو دیگر کس دیگری بودی... صدایی نبود...جز صدایی که منتظر بودم تمام شود... تا من بگویم...

"بله" را که می گویی... قلبت آرام می گیرد... نفس هایت آرامتر می شود... تو دیگر می شوی همسر...می شوی همراه...می شوی همسفر... نگاهت می کنم...دلم هری میریزد... باید با تو باشم...تا آخر...تا انتها... چرا دروغ بگویم...ترسیدم... یک لحظه ترسیدم... از خودم...از اینکه حالا دیگر قدم در راهی گذاشته ام که پر است از ناشناخته ها... حالا باید جنبه هایی از وجودم را کشف کنم که تا بحال نمی شناختم... حالا باید توانایی هایی را تقویت کنم که تا بحال ندیدمشان... و تو حالا همه زندگی منی... بزرگترین هدف زندگی من... که با تو قرار است بسازم آنچه را که مفهوم خوشبختی است..معنای خوشبختی...

کنارم بمان... کنارت خواهم ماند... تا همیشه...

 

شنبه 22 تیر ماه سال 1387

این روزها دلهره عچیبی با من است..دلهره تجربه ناشناخته ها... دلهره قدم گذاشتن در راهی که تا به حال تنها جاده اش را از دور دست می دیدم و اینک به اولش رسیده ام... فکر نمی کردم آغاز یک زندگی مشترک تا این اندازه به انسان نزدیک باشد...که کسی میشود تنها هدف زندگی تو... که تو با اطمینان دستش را در دست میگیری... در اغوشش می مانی.. و می دانی باید باشی در لحظه لحظه زندگی کنار او... و با او...

این روزها نزدیکتر میشوم به عملی کردن آنچه که تا بحال در حد یک حرف یا شعار بوده است... به عینیتی که حالا باید نشانش بدهی... و به خودت حداقل ثابت کنی که چقدر پایبند اخلاقیاتی هستی که تا امروز حرفش را می زدی و ژستش را میگرفتی...

این روزها دلم هری می ریزد... حس  غریبی مرا به جلو می راند ... تعهد داشتن... و متعهد ماندن... حرف کمی نیست... حداقل برای کسی که همیشه باید آماده پاسخگویی به خودش باشد ... کار کمی نیست... فکر میکنم چقدر باید از خودگذشتگی را تمرین کنم... و چقدر دیگر باید محکم باشد... و چقدر باید بایستم تا خم نشوم... و چقدر....

مهم این است که هر روز که می گذرد مطمئن تر از انتخاب خویش... سر بلند تر گام بر میدارم... و این انتخاب لبخند بر لبم می نشاند...هر روز عمیق تر... پرصلابت تر... عزیز تر...

 

پی نوشت: محتاج دعاییم....

 

پی نوشت: دو سه هفته اخیر... به گمانم کل تهران را گشته ایم...از بازار بزرگ بگیر...تا تجریش...از میرداماد تا حسن آباد... از میدان قزوین تا زعفرانیه.... تنها برای خرید چند قلم ضروریات ازدواج و لباس و حلقه و  سفارشات و تدارک مراسم...و هنوز هر دوتامون کفشامونو نخریدیم...:دی

 

پی نوشت: در این گرمای طاقت فرسا... بدو بدو کردن و خرید کردن..در کنار باقی کارهایی که هر دو داریم... سخته..اما شیریینه... شیرینه...شیرینه

جمعه 14 تیر ماه سال 1387

بیست و چهار ساعت وقت مانده...برای نفس کشیدن...برای زندگی کردن... فکر میکنم اگر کمی..فقط کمی اهل زندگی کردن باشی.... چه تفاوتی است بین یک عمر با بیست و چهار ساعت... و این وقتها حرف دوست قدیمی در گوشم زنگ می زند... که "اگر به من بگویند یک روز به انتهای زندگی ام مانده است...سرم را بلند میکنم...به گوینده نگاه می کنم و دوباره سرم را پایین می اندازم و به کاری می پردازم که مشغولش بودم"...حرف بزرگیه این حرف و چقدر پای بند به آن بودن بزرگ...پایبند نه از ان رو که سرت را پایین بیندازی... از این رو که بتوانی این کار را بکنی... و من اینک...همین الان..فکر میکنم چقدر کار هست برای انجام دادن...اما اگر تنها و تنها اگر بیست و چهار ساعت از همه عمرم مانده باشد... بگذار با تو بگذرد... بی خیال همه کارهای نکرده و حرفهای نزده و زندگی های نکرده و دقایق رفته....بی خیال همه دلهره "اگر دنیای دیگری باشد"... بی خیال همه وحشتی که از مرگ هست و دیگر نبودن... بی خیال همه نشناختنم از مرگ... بی خیال همه از دست دادنها... دلهره دیگر نبودن و نماندن... ترس را که نمی شود کنار گذاشت... حتی وسوسه انجام هیچیک از علائقم در من نیست... وقتی فکر میکنم عمری وقت داشته ای و یادت نبوده است....پس چه خوب...که 24 ساعت تمام و کمال کنار تو باشم...با تو قدم بزنم... به حرفهای تو گوش بدهم... و آنوقت می توانم بگویم بزرگترین لذت دنیا را برده ام در اخرین ساعات زندگی ام...

 

پی نوشت: به دعوت حاج آقا چغندر نوشتم...چقدر نوشتن این پست جالبه... تو باید خیلی با خودت روراست باشی و وقت نوشتن اش چه فشاری به آدم میاد وقتی می بینی خیلی بیشتر از 24 ساعت مانده... و یا شاید هم خیلی  کمتر...و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای!!!

 

پی نوشت: لیست کردم همه کارهایی که دلم میخواست انجام بدهم..اما هیچکدام را با همینی که نوشتم عوض نمیکنم...

 

شعر امروز:

کنارم بخواب و /به دورم بتاب و /از این لب بنوش/ چو تشنه که آبو/ گل آتشی تو /حرارت منم من /که دیوانه بی قرارت منم من/ خدا دوست دارد لبی که ببوسد/ نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد/خدا دوست دارد من و تو بخندیم/ نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم/ بخواب آرام پیش من/ لبت را بر لبم بگذار/ مرا لمسم کن و دل را/ به این عاشق ترین بسپار/ بخواب آرام پیش من/ منی که بی تو می میرم/ لبت را بر لبم بگذار/ که جان تازه می گیرم/

(شاهکار بینش پژوه- کنارم بخواب)

دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387

هر چه بیشتر با تو باشم...کنار تو... وقت نبودنت دلتنگ تر می شوم و گیج تر... مثل گمشده ای که راه را گم کرده باشد... یا مثل کودکی که دستش از امنیتی بزرگ کوتاه باشد به خودم می پیچم... بهانه ات را می گیرد دلم... بهانه ات را می گیرد دستم وقتی نیستی... هر قدر بیشتر در کنار تو باشم...بیشتر میفهمم که بودنت این روزها یعنی معنای زندگی... هر قدر بیشتر به همیشه با تو بودن نزدیک می شوم... دلم از خوشی  میرقصد ... می چرخد ... و سرش گیج می رود و دلش می خواهد بیفتد بین دستهای تو که امن ترین جای دنیاست و جایگاه گرم ترین مهربانی های دنیا... صبوری.... به تمام معنا صبوری و این صبوری و مردانگی تو مرا به وجد می آورد... غرور سراپایم را میگیرد که تو را دارم... که تو را دوست دارم... که تو دوستم داری... و این خود یعنی همه لذت دنیا...وقتی همه لحظه های زندگی ام پر میشود از زمزمه "دوستت دارم"... حتی اگر نباشی که بشنوی...

 

پی نوشت: تو میدونی چی میگم..تو گوش می دی به حرفام

جمعه 7 تیر ماه سال 1387

بعضی وقتا فکر میکنم تجربه اصلا چیز خوبی نیست...بخصوص تجربه ای که خودت نداشتی... تجربه ای که بهاشو یکی دیگه پرداخته ... تو بعبارتی چشم ات ترسیده...    

گاهی وقتا فکر می کنم...هر کی گفته "بعضی تجربه ها رو نباید تجربه کرد چون بهاش خیلی گرونه...تجربه ها رو از بقیه که راه رو رفتن بگیر" غلط کرده... خیلی هم غلط کرده... مفت مفت تجربه های دیگران رو خریدن آدمو ترسو می کنه... مفت مفت تجربه های دیگران رو پرچم راه کردن آدمو سست میکنه...

بعضی وقتا از اینهمه "آدم اصولی بودن" حالم بهم میخوره..از اینهمه پایبند "خطر قرمز" ها و در قید و بند "چهارچوب" ها... از اینهمه شعار " احترام بذار احترام بگیر"... از اینهمه "مراعات کردن و مراعات نشدن"...

بی خیال...

بعضی وقتا... از اینکه اینهمه حرف تو دلم می مونه و نمیگم می ترکم... بعضی وقتا از اینکه میترسم از گفتن حرفهایی که شاید شان ام رو ببره زیر سوال... حالم بهم میخوره.... "شان"؟؟؟؟!!! خنده داره... من چرا فکر میکنم خیلی آدم مهمی هستم؟؟؟؟؟؟؟

چرا چیزایی رو که من می بینم هیچکس نمیخواد ببینه... و چرا خودمو ملزم می دونم به دیدن چیزایی که دیگران می بینن و خودمو قاطی ماجرا می کنم... ؟؟؟؟؟ من چرا اینقدر خرم؟؟؟؟ (به فتج خ)

گم شدم...وسط خیلی چیزا گم شدم... بغضه می ترکه...هر شب می ترکه... هر شب ...

 

 

پی نوشت: دارم بزرگ میشم... اینو می فهمم... نمی دونستم بزرگ شدن اینهمه درد داره...

 

 

 

   1      2    >>