آقای نیکلاس کی (به کسر کاف) پدر این کارخانجات عظیم الجثه و غول آسا که در اروپا و آسیا پر آوازه است امروز در ایران... همین جا... در همین کارخانه کذایی ما (یعنی خودش) بود... آقای نیکلاس کی (به کسر کاف) بزرگ امروز با هیات همراه که می کرد بعبارتی برادر و برادر زاده و مشاورانش با هواپیما شخصی اش از آلمان آمد. در حالیکه کت و شلوار نخودی رنگ و کراوات همرنگ آن و یک کلاه باز هم به همان رنگ پوشیده بود با دکمه سر دست های طلا... و به محض ورود مستقیم رفت کنار میز مربع شکلی که در اتاق مدیریت قرار دارد و حالا بیشتر از ده نوع واکس با رنگهای مختلف ( چون اصولا ما از کجا بدانیم کفشش چه رنگی است هوم؟؟)... و دستمالهای پارچه ای کاملا سفید روی آن چیده شده است و کفشش را شخصا واکس زد... آقای نیکلاس کی بزرگ امروز در کارخانه بود در حالیکه از یک ماه قبل تا همین امروز دایما تمامی سقف این کارخانه عظیم را می شستند و ده ها کارگر روزمزد به طور روزانه به پاکسازی کارخانه می پرداختند و چندین کارگر نقاش به رنگ آمیزی بخش اداری و بخش تولید مشغول بوده و چندین کارگر برق کار به تعویض لامپ و مهتابی و الخ.... آقای نیکلاس کی بزرگ امروز امد و کلیه پرسنل موظف بودند دیشب تا ساعت 10 شب در کارخانه حضور داشته باشند ولو بیکار که مبادا کاری پیش بیاید پیش از آمدن ایشان... از دیروز تا همین امروز جعبه جعبه شیرینی و میوه و نوشیدنی وارد کارخانه شد و کیلو کیلو سبد سبد و خروار خروار دسر و شکلات و پنیر و کالباس و سوسیس و..... سفارشات نهار از قبل داده شده و میز چیده شده بود. بهترین هتل ها و بهترین اتاقها هم از قبل رزرو و همه اینها یعنی اینکه "آقای نیکلاس کی امروز می آمد"...
و من فکر کردم به پسرک 17 ساله ای که دست چپ اش و بخشی از صورتش کاملا سوخته بود و زمین آزمایشگاه را با کاردک تمیز کرد و دو دور طی کشید و با ذوق تی تاپی را که بهش دادم در جیبش جا داد...فکر می کنم پسرک فقط 17 سال داشت و هنوز صدایش هم خوب دو رگه نشده بود... او هنوز از مرد شدن چیزی نمی فهمید که مردانه کار می کرد بخاطر حضور مرد دیگری...
و من فکر کردم به آن پیر مرد 70 ساله که کارگر روزمزد کارخانه است و اذری است و فارسی هیچ نمی داند... و هر روز برای گرفتن کپسول اموکسی سیلین به آزمایشگاه می اید و من می ترسم که بلایی سر خود بیاورد بس که قرص می خورد...
و من فکر کردم به خودم... و سرم گیج رفت...گیج گیج گیج... که نفهمیدم کجا ایستاده ام... و حس کردم چقدر زیر پایم خالی است... و چقدر فرق هست... و من در این گستره فقیر و غنی کجا ایستاده ام... و چقدر دلم خوش است به اینهمه پولی که دارم که برای یک نفر یعنی همه دنیا و برای یک نفر یعنی پول خرد حتی کمتر از آن... و من چقدر تکیه کردم به آن... و سرم گیج رفت که چقدر اینها را می دانم و چقدر در عمل ناتوانم... و چقدر هنوز چیزهایی که نباید برایم اهمیت دارد و آن چیزهایی که باید ...نه...



