مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387

چندی پیش در یکی از همین روزها در کارخانه نهار خوردندی و همچنان غر زدندی از نهاری که سرو گشتندی غافل از آنکه ندانستندی اندر نوشابه ای که نیوش می کنیم چه ها یافت می شود و یا می نشود... فلذا دو فروند شیشه نوشابه رویت گردید که اندرونشان گویی زباله دانی ... از تشتک نوشابه گرفتندی تا کیسه نایلون هایی که معلوم نبود ز چه روی اندر نوشابه شناور بود و غلتان... خون به جوش آمد در میان جملگی همکاران که ما انسانیم و انسانم آرزوست و چنین و چنان و یکی از همکاران که جو شدیدا وی را اخذ کردندی پیگیر گشتندی در خصوص تماس تلفنی با کارخانه مربوطه بدین مضمون که این چی چیه ساخته اید جهت نوشیدن... و توپیدن همانا و ضدحال خوردن همان که : "همینه که هست..میخوای بخواه ...نمیخوای هم نخواه"... و چنین شد که خون به جوش آمده تا مرز تبخیر پیش رفت و جملگی چنین تصمیم گرفتیم که بنویسم عریضه ای به "در شهر" و کلیه اداره جات مربوطه باشد که مرهمی باشد برای این ضد حال نوش جان نموده... از آنجا که اصولا در زندگانی دیواری کوتاه تر از دیوار اینجانب حقیر یافت می نشود... کلیه همکاران متفق القول بر این عقیده بودند که تو بنویس...از دل خون ما بنویس... ما هم که ایضا جو گیر شده اساسی و به سان همیشه که جوگیر میشویم و کار دست خودمان و جماعت همراه و غیرهمراه می دهیم دست به قلم شدیم و چنین نوشتیم که:

تهیه کنندگان محترم برنامه "در شهر"

با سلام

با توجه به اینکه اکثریت اقشار جامعه از مخاطبان برنامه  "در شهر" هستند لازم دیدیم جهت ارتقا سطح کیفی تولیدات داخلی به نمونه ای از معضلاتی که به تازگی کارخانه .... با آن مواجه بوده و متاسفانه از طرف مسوولین مربوطه پیگیری و جوابگویی مناسبی انجام نگرفته است به استحضار شما برسانیم.

هنگام سرو نهار و شام در کارخانه..... از نوشابه های شیشه ای کارخانه "***** جهت نوشیدنی استفاده می گردد. متاسفانه در تیرماه سال جاری بسته بندی برخی از محصولات این کارخانه دچار مشکل بوده است به این صورت که در شیشه حاوی نوشابه در فلزی شیشه نوشابه(تشتک) و یا کیسه نایلونهای آلوده دیده شده است. لازم به ذکر است که پس از تماس تلفنی که با معاون کارخانه*****– آقای x- صورت گرفت، ایشان پاسخگویی را به وقت دیگری موکول کردند و در تماس بعدی با مدیر فروش این کارخانه – خانمy- نه تنها جواب قانع کننده ای دریافت نگردید بلکه پاسخ ایشان این بود که :

"نوشابه های شیشه ای این کارخانه مربوط به قشر پایین و کم درآمد جامعه است و شما اگر مشکلی در این رابطه دارید می توانید از نوشابه های این کارخانه با بسته بندی قوطی استفاده نمایید."

همچنین ایشان تاکید کردند که ضایعات مشاهده شده در کارخانه شما غیر عادی نبوده و قبلا شکایاتی مربوط به وجود ته سیگار در محصولات این کارخانه نیز گزارش شده است و تاکید داشتند که ما برویم خدا را شکر کنیم!!!!!  و علت را چنین بیان کردند که دستگاه های این کارخانه که چشم ندارند تا این مشکلات را رفع نمایند و تعدادی نیروی انسانی مسوولیت کنترل محصولات را بر عهده دارند و پس از بحث تلفنی مبنی بر غیر منطقی بودن این پاسخ و اصرار ما در رابطه با اطلاع رسانی به وزارت بهداشت و اداره استاندارد اعلام داشتند که هرکاری دوست دارید انجام دهید!!

حال سوال ما این است که حتی در صورت پذیرش پاسخ غیر منطقی ایشان، آیا قشر کم در آمد جامعه حق استفاده از محصولات مناسب و با کیفیت بالا را ندارد؟ و آیا هر واحد تولیدی علی الخصوص تولید مواد غذایی وظیفه ندارد که محصولات خود را  بدون در نظر گرفتن سطح طبقاتی و اجتماعی مصرف کنندگان خود کاملا مطابق با استانداردهای بهداشتی تولید نماید؟

بدین وسیله از شما درخواست همکاری و مساعدت در این زمینه را داریم تا با اطلاع رسانی به جامعه از طریق رسانه ها و علی الخصوص برنامه پر مخاطب شما در بهبود وضعیت تولید داخلی سهمی بسزا داشته باشیم.

لازم به ذکر است که این کارخانه دارای مهر استاندارد ایران بوده و محصولات غیر بهداشتی ذکر شده در این کارخانه بدون تغییر و با بسته بندی خود کارخانه جهت اثبات ادعا موجود می باشد.

با تشکر- پرسنل کارخانه ....

ناگفته نماند بسی نا امید بودیم که اصلا کسی در این دنیای فانی باشد که دلش به حال جماعت ایرانی بسوزد که زد و این چند روز گویی اداره استاندارد (که خداوند خیرش دهاد یک در دنیا و یک و بیست و پنج صدم در آن دنیا) گیر سه پیچ داده است به این کارخانه کذایی که این چیه میدی ملت میخورن هان هان هان؟؟؟؟ و از نوشابه ای ها انکار و از استانداردی ها اصرار و ایضا از نوشابه ای ها اصرار و از ما انکار... که بخششی در کار نیست که نیست... و این شده که کارخانه نوشابه مذکور روزی سه بار در سه وعده صبح و ظهر و شب تماس تلفنی دارد مبنی بر تو رو خدا ما را ببخشید و غلط کردیم و چیکار کنیم راضی بشید و در این مورد سومی در لفافه پیشنهادات بی شرمانه ای هم شده است (فکر ناجور کسی نکنه که کلامون میره تو هم...شما ها مگه تا حالا در مورد بیشرمانه بودن رشوه چیزی نشنیدید؟؟ هوم؟؟:دی) حالا ما مانده ایم انگشت حیرت به دهان گزیده که چه کردیم و خودمان خبر نداشتیم و دیگر کم مانده از حیرت انگشتان پایمان را هم گاز بگیریم که انگار کسی هست صدای جماعت مظلوم را بشنود... حالا چه پدر کشتگی با کارخانه مزبور داشته اند که این عریضه نومچه ما را کرده اند بهانه خدا می داند ... والا ما را همین بس که ساکت ننشستیم و اعتراض خود را به جهانیان رساندیم و رسالت انسانی خویش را به اتمام رسانده و با خیالی آسوده سر بر بالین مرگ می گذاریم و باشد که رستگار شویم..آمین.. و تکبیر!!!!

یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387

فکرش را بکن مرداد ماه باشد و از گرما اینجا تاب آوردن بسان شق القمر باشد و عرق ریزان و گرمازده بروی مسافرت و ببینی از کجا سر دراورده ای... از همانجا که زمستانها می شود سردترین نقطه ایران و تابستانهایش نمی توانی دل بکنی از تراس خانه پدربزرگ که در حالی که زیر دو تا پتو خزیده ای و می لرزی دلت بخواهد تا آخر تابستان همانجا بمانی... خداوند در زمینه تقسیم آب و هوا بدجوری بی انصافی کرده است... این انصاف نیست که تابستان ها ما اینجا از گرما بسوزم و انها در زمستان از سرما منجمد شوند... خب کمی اعتدال به جان خودم خدا جان بد نبود... مگر نه اینکه "خیر الامور اوسطها"؟!!!  هان؟؟ چقدر من اخه سر این چیزا باید با تو بحث کنم ؟؟:دی

یادمه دو سال پیش...نشسته بودم روی تراس خانه پدربزرگ... همین وقتها بود به گمانم... شاید کمی زودتر.... این بار هم یاد همان وقت بودم... این بار در کنار تو نشسته بودم... و یادم افتاد آن شب را که تنها روی تراس نشستم و یک لحظه سقوط کامو را کنار گذاشتم و زل زدم به آسمان پر ستاره و دلم  هوای همان کسی را کرد که هنوز نیامده بود... و اینبار ... نمی دانستم... نمیدانستم هنگام نوشتن آن سطور... که دو سال بعد... در همان روز جشنی میگیرم به میمنت همیشه در کنار تو بودن...

سفر یک روزه خوبی بود... دستاوردهای زیادی برای من داشت... :دی ... از جمله این دستاوردها می توانم به این نکته اشاره کنم که مستعد آموزش تیر اندازی هستم... فلذا قرار شد در کنار کلاس نقاشی و تار که قرار است بروم و زبانی که قرار است تکمیلش کنم برویم دو تایی کلاس تیر اندازی با تفنگ بادی :دی... و این کشف استعداد را مدیون آقای همسر هستم که بهم یاد داد چگونه تیر اندازی کنم...

از دیگر دستاوردها اینکه ما هر دو نشان دادیم که تفاهم در زندگی امان دارد بیداد می کند... هنوز هم غش می کنم ازخنده وقتی بعد از تلاش بی وقفه و یک ساعته فامیل اعم از انواع دامادها و پسر عمه ها و بابا و برادر من به منظور زدن هدف کاشته شده در 15 متری ما... آقای همسر ما با یک بار تیر اندازی هدف را چنان از پا در آورد که چشم همگان گرد شده بود از تعجب... و پس از بالا و پایین پریدن های من به من هم یاد داد... و در جا من هم هدف را در همان نشانه اول از پا در آوردم...  و باز هم می میرم از خنده وقتی یواشکی از آقای همسر پرسیدم از کجا تیراندازی یاد گرفته و گفت : "از روی کتاب" =)))))))

کلا زن و شوهر مستعدی هستم ما :دی

پی نوشت: ما دلمان سفر می خواهد باز :دی

پی نوشت: زندگی مشترک را دارم ذره ذره مزه می کنم... چقدر ریزه کاری دارد این زندگی مشترک و چقدر باید دقیق بود و با درایت :)

پنجشنبه 17 مرداد ماه سال 1387

1- وقت ناراحت بودن نیست...مگر نه اینکه بهترین روزها را میگذرانی... مگر نه اینکه همه چیز مثل همیشه بر وفق مراد بوده است و منظم... حالا گیریم این میان یک جایی خدا قلقلک بازی اش بگیرد..تو که قلقلکی نبودی ..بودی؟؟؟  درست همیشه از همانجایی که می ترسیم... از همان جایی که ضعف داریم ضربه می خوریم... انگار یک وقتهایی واژه ها رنگ می گیرند...

می دانی... کینه چیز خوبی نیست...اما یک وقتهایی کاسه صبر آدمی سر ریز می کند لا مصب... بعد انگار دلت می خواهد بروی...سر همه آن کسانی که ریز ریز تو را پر کرده اند فریاد بزنی و همه نفرتت را بریزی در رویشان... تصویرها را مرور میکنی... حتی در به تصویر کشیدنش هم گریه ات میگیرد... بعد بعدش را به تصویر میکشی... آن هنگام که خودت می مانی و خودت... و بعد می فهمی که کاش آرامتر بودی و صبور تر... می فهمی که این نیز میگذشت...مثل همه آن چیزهایی که گذشتند... کاش صبورتر بودی و آرامتر... بعد از ترس این وجدان درد لعنتی... از ترس خط کشیدن روی "همیشه خوب بودن" ها... خودت را دلداری می دهی...آرام میگیری... تلقین میکنی که صبورتر باشی... تلاش میکنی راه بهتری را پیدا کنی... و وقتی نمی یابی... دیگر انگار خسته شده باشی..تن می دهی به بازی روزگار.... تن میدهی...

2- صبح که بیدار می شوم... از ترس اینکه مبادا خواب بپرد صورتم را آب نمیزنم..اما خوابم هم نمیبرد... برای گذراندن وقت باید کاری کنم... دست کم سر خودم را آنقدر گرم کنم که نفهمم جای تو خالی است... یک روز نبوده ای و یک قرن گذشته است برای من... صبحانه را آماده می کنم... میخورم... کابینتها را دستمال میکشم... هیچکس هم در خانه نیست.... دیوارهای خانه بوی تنهایی می دهد... اتاق را تمیز میکنم...میز توالت را خالی میکنم و از نو می چینم... عکس هایت را می چسبانم به حصیر روی دیوار ... گردگیری میکنم.... جارو میکنم و تی میکشم... به سبک خودت میز کامپیوتر را تعمیر میکنم...چای مینوشم... دوش میگیرم... ناخنهایم را سوهان میکشم... لاک میزنم...و به این فکر میکنم که شام چه باشد در کنار تو... و به این فکر می کنم که چقدر میتوانم خوشبخت باشم در کنار تو... و از حجم اینهمه خوشبختی به خود می بالم و به این فکر می کنم که چه خوب که تو اینهمه مرا می فهمی... چه خوب که در کنار تو می شود تا صبح اشک ریخت و در اغوشت به خواب رفت... بدون اینکه لازم باشد حرف بزنی ... که تو خود همه چیز را میخوانی در من....

پی نوشت: لوس شده ایم... از قدیم گفته اند: "نازکش داری ناز کن...نداری پاتو دراز کن"...ما هم که خب کمپانی ناز شده ایم این روزها..خدا به داد برسد :دی

جمعه 11 مرداد ماه سال 1387

به جان خودم اگه یادم باشه چه اتفاقاتی افتاد ... من چه جوری و کی رقصیدم...خواننده چه آهنگایی خوند...این وسط اگه این فیلما نبود که به کل خیال میکردم توهم زدم که جشنی و مراسمی بوده...

عارضم خدمتتان که ...چهارشنبه ای که گذشت جشنی گرفتیم جشن گرفتنی... به گفته حضار و شهادت ناظرین مراسم خوبی بوده و اینطور که از شواهد پیداست به همگان خوش گذشته است خفن... والا دروغ چرا...تا قبر آ آ آ... ما فقط یک لحظه به خودمان آمدیم دیدیم بدون کفش وسط یک اتاق نشسته ایم کنار ظرف غذا که گویا شام بوده است و آقای مهربانمان غذا دهانمان میگذارد... من اگر می دانستم عروس شدن اینهمه سختی دارد که از سه ماه قبل میرفتم کمی نرمش و ورزش میکردم جهت عملیات ژانگولری که باید از خودمان در میکردیم... همان ژست های آتلیه عکاسی ما را بس که بفهمیم چه بدن خشکی داریم و خودمان خبر نداشتیم... دیگر رقصیدن ها و یک لحظه نشستنها بماند... در این هاگیر واگیر فقط کافی است آرایشگاهت تو را در عرض سه سوت آماده کرده باشد... آنوقت مجبوری با آق داماد کلیه جهات اربعه را در این تهران درندشت سیر کنی بلکه این زمان بگذرد و زمان ورود شما به مجلس از راه برسد... من حیث المجموع به ما که خوش گذشت و جای دوستان خالی و دست آنها که قدم رنجه کردند و تشریف آوردند درد نکند و لطف آنان که زحمت کشیدند و پست های دوستانه گذاشتند و با کامنتهای پر مهرشان بهترین ها را برای ما خواستند از سر ما کم نشود ... باشد که به وقتش جبران کنیم خفن...

پی نوشت: یک لحظه بی تو بودن مگر میشود؟؟... مگر می شود نیمی از جانم نباشد حتی یک لحظه...

سه شنبه 8 مرداد ماه سال 1387

تولدت مبارک مهربان من!

تولدت مبارک...

برای تولد تو می شود از یکماه قبل نقشه کشید... می شود با عشق هدیه خرید... با عشق کادویش کرد...با عشق به انتظار نشست...به انتظار سالروز تولدت...

 

تولدت مبارک عزیز دل!

تولدت مبارک...

برای روز میلاد تو می شود لحظه شماری کرد... می شود تو را در آغوش کشید و بوسید ... می شود برای روز میلاد تو بهترین ها را آرزو کرد...

 

تولدت مبارک آقای من!

تولدت مبارک...

برای سالروز آمدنت... خستگی فرار می کند از لحظه های من... هر بار که نگاه می کنم به انگشتانم که حالا مزین به حلقه ساده پیوند با توست...

 

تولدت مبارک صبور من!

تولدت مبارک....

اعتراف میکنم امشب بغض کردم...از شوق بودنت... از شوق اینهمه مهربانی مواج در چشمهای تو... اعتراف میکنم با تو بودن لذت بخش ترین موهبت الهی است در دنیای من...

 

تولدت مبارک  همسر من!

تولدت مبارک...

در این شب دوست داشتنی...چند بار تکرار کنم "دوستت دارم" را...تا حک شود در همه لحظه هایمان... تا دلهامان تا همیشه یکی بماند و همراه.... تا بشوم محرم روزگارت... تا بدانی که چقدر دوستت دارم!!

 

پی نوشت محض تغییر حال و هوا: اصولا همه خانواده ... دوست...اشنا... انگشت حیرت به دهان گزیده اند که ز چه روی؟؟ چگونه؟ چرا؟ چطور شده است که اینجانب اینهمه عشقولانه امان زده است بالا... خب ... جوابش را خودم هم نمی دانم... فقط میدانم...یک نفر در این دنیا وجود دارد که ما برایش دلمان قنج می رود خفن... :دی