به جان خودم اگه یادم باشه چه اتفاقاتی افتاد ... من چه جوری و کی رقصیدم...خواننده چه آهنگایی خوند...این وسط اگه این فیلما نبود که به کل خیال میکردم توهم زدم که جشنی و مراسمی بوده...
عارضم خدمتتان که ...چهارشنبه ای که گذشت جشنی گرفتیم جشن گرفتنی... به گفته حضار و شهادت ناظرین مراسم خوبی بوده و اینطور که از شواهد پیداست به همگان خوش گذشته است خفن... والا دروغ چرا...تا قبر آ آ آ... ما فقط یک لحظه به خودمان آمدیم دیدیم بدون کفش وسط یک اتاق نشسته ایم کنار ظرف غذا که گویا شام بوده است و آقای مهربانمان غذا دهانمان میگذارد... من اگر می دانستم عروس شدن اینهمه سختی دارد که از سه ماه قبل میرفتم کمی نرمش و ورزش میکردم جهت عملیات ژانگولری که باید از خودمان در میکردیم... همان ژست های آتلیه عکاسی ما را بس که بفهمیم چه بدن خشکی داریم و خودمان خبر نداشتیم... دیگر رقصیدن ها و یک لحظه نشستنها بماند... در این هاگیر واگیر فقط کافی است آرایشگاهت تو را در عرض سه سوت آماده کرده باشد... آنوقت مجبوری با آق داماد کلیه جهات اربعه را در این تهران درندشت سیر کنی بلکه این زمان بگذرد و زمان ورود شما به مجلس از راه برسد... من حیث المجموع به ما که خوش گذشت و جای دوستان خالی و دست آنها که قدم رنجه کردند و تشریف آوردند درد نکند و لطف آنان که زحمت کشیدند و پست های دوستانه گذاشتند و با کامنتهای پر مهرشان بهترین ها را برای ما خواستند از سر ما کم نشود ... باشد که به وقتش جبران کنیم خفن...
پی نوشت: یک لحظه بی تو بودن مگر میشود؟؟... مگر می شود نیمی از جانم نباشد حتی یک لحظه...



