1- وقت ناراحت بودن نیست...مگر نه اینکه بهترین روزها را میگذرانی... مگر نه اینکه همه چیز مثل همیشه بر وفق مراد بوده است و منظم... حالا گیریم این میان یک جایی خدا قلقلک بازی اش بگیرد..تو که قلقلکی نبودی ..بودی؟؟؟ درست همیشه از همانجایی که می ترسیم... از همان جایی که ضعف داریم ضربه می خوریم... انگار یک وقتهایی واژه ها رنگ می گیرند...
می دانی... کینه چیز خوبی نیست...اما یک وقتهایی کاسه صبر آدمی سر ریز می کند لا مصب... بعد انگار دلت می خواهد بروی...سر همه آن کسانی که ریز ریز تو را پر کرده اند فریاد بزنی و همه نفرتت را بریزی در رویشان... تصویرها را مرور میکنی... حتی در به تصویر کشیدنش هم گریه ات میگیرد... بعد بعدش را به تصویر میکشی... آن هنگام که خودت می مانی و خودت... و بعد می فهمی که کاش آرامتر بودی و صبور تر... می فهمی که این نیز میگذشت...مثل همه آن چیزهایی که گذشتند... کاش صبورتر بودی و آرامتر... بعد از ترس این وجدان درد لعنتی... از ترس خط کشیدن روی "همیشه خوب بودن" ها... خودت را دلداری می دهی...آرام میگیری... تلقین میکنی که صبورتر باشی... تلاش میکنی راه بهتری را پیدا کنی... و وقتی نمی یابی... دیگر انگار خسته شده باشی..تن می دهی به بازی روزگار.... تن میدهی...
2- صبح که بیدار می شوم... از ترس اینکه مبادا خواب بپرد صورتم را آب نمیزنم..اما خوابم هم نمیبرد... برای گذراندن وقت باید کاری کنم... دست کم سر خودم را آنقدر گرم کنم که نفهمم جای تو خالی است... یک روز نبوده ای و یک قرن گذشته است برای من... صبحانه را آماده می کنم... میخورم... کابینتها را دستمال میکشم... هیچکس هم در خانه نیست.... دیوارهای خانه بوی تنهایی می دهد... اتاق را تمیز میکنم...میز توالت را خالی میکنم و از نو می چینم... عکس هایت را می چسبانم به حصیر روی دیوار ... گردگیری میکنم.... جارو میکنم و تی میکشم... به سبک خودت میز کامپیوتر را تعمیر میکنم...چای مینوشم... دوش میگیرم... ناخنهایم را سوهان میکشم... لاک میزنم...و به این فکر میکنم که شام چه باشد در کنار تو... و به این فکر می کنم که چقدر میتوانم خوشبخت باشم در کنار تو... و از حجم اینهمه خوشبختی به خود می بالم و به این فکر می کنم که چه خوب که تو اینهمه مرا می فهمی... چه خوب که در کنار تو می شود تا صبح اشک ریخت و در اغوشت به خواب رفت... بدون اینکه لازم باشد حرف بزنی ... که تو خود همه چیز را میخوانی در من....
پی نوشت: لوس شده ایم... از قدیم گفته اند: "نازکش داری ناز کن...نداری پاتو دراز کن"...ما هم که خب کمپانی ناز شده ایم این روزها..خدا به داد برسد :دی
