Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387

فکرش را بکن مرداد ماه باشد و از گرما اینجا تاب آوردن بسان شق القمر باشد و عرق ریزان و گرمازده بروی مسافرت و ببینی از کجا سر دراورده ای... از همانجا که زمستانها می شود سردترین نقطه ایران و تابستانهایش نمی توانی دل بکنی از تراس خانه پدربزرگ که در حالی که زیر دو تا پتو خزیده ای و می لرزی دلت بخواهد تا آخر تابستان همانجا بمانی... خداوند در زمینه تقسیم آب و هوا بدجوری بی انصافی کرده است... این انصاف نیست که تابستان ها ما اینجا از گرما بسوزم و انها در زمستان از سرما منجمد شوند... خب کمی اعتدال به جان خودم خدا جان بد نبود... مگر نه اینکه "خیر الامور اوسطها"؟!!!  هان؟؟ چقدر من اخه سر این چیزا باید با تو بحث کنم ؟؟:دی

یادمه دو سال پیش...نشسته بودم روی تراس خانه پدربزرگ... همین وقتها بود به گمانم... شاید کمی زودتر.... این بار هم یاد همان وقت بودم... این بار در کنار تو نشسته بودم... و یادم افتاد آن شب را که تنها روی تراس نشستم و یک لحظه سقوط کامو را کنار گذاشتم و زل زدم به آسمان پر ستاره و دلم  هوای همان کسی را کرد که هنوز نیامده بود... و اینبار ... نمی دانستم... نمیدانستم هنگام نوشتن آن سطور... که دو سال بعد... در همان روز جشنی میگیرم به میمنت همیشه در کنار تو بودن...

سفر یک روزه خوبی بود... دستاوردهای زیادی برای من داشت... :دی ... از جمله این دستاوردها می توانم به این نکته اشاره کنم که مستعد آموزش تیر اندازی هستم... فلذا قرار شد در کنار کلاس نقاشی و تار که قرار است بروم و زبانی که قرار است تکمیلش کنم برویم دو تایی کلاس تیر اندازی با تفنگ بادی :دی... و این کشف استعداد را مدیون آقای همسر هستم که بهم یاد داد چگونه تیر اندازی کنم...

از دیگر دستاوردها اینکه ما هر دو نشان دادیم که تفاهم در زندگی امان دارد بیداد می کند... هنوز هم غش می کنم ازخنده وقتی بعد از تلاش بی وقفه و یک ساعته فامیل اعم از انواع دامادها و پسر عمه ها و بابا و برادر من به منظور زدن هدف کاشته شده در 15 متری ما... آقای همسر ما با یک بار تیر اندازی هدف را چنان از پا در آورد که چشم همگان گرد شده بود از تعجب... و پس از بالا و پایین پریدن های من به من هم یاد داد... و در جا من هم هدف را در همان نشانه اول از پا در آوردم...  و باز هم می میرم از خنده وقتی یواشکی از آقای همسر پرسیدم از کجا تیراندازی یاد گرفته و گفت : "از روی کتاب" =)))))))

کلا زن و شوهر مستعدی هستم ما :دی

پی نوشت: ما دلمان سفر می خواهد باز :دی

پی نوشت: زندگی مشترک را دارم ذره ذره مزه می کنم... چقدر ریزه کاری دارد این زندگی مشترک و چقدر باید دقیق بود و با درایت :)