این روزا یواش یواش دارم به حس یه آدم دلبسته که دلبستگی اش رو از دست داده میرسم. هر چی سعی میکنم با این ور و اونور رفتن و با دلخوش کردن و خندیدن خودم یه جورایی سرمو گرم کنم نمیتونم تصور کنم که دیگه به اون دانشگاه و حال وهواش تعلق ندارم....

یک هفته است. یک هفته است که تموم شده... دانشگاه رفتن و دغدغه لیسانس گرفتن و خندیدن و حس دانشجو بودن... تموم شد

میدونم حتی اگه فوق لیسانس هم قبول بشم و حتی دکترا باز هم نمیتونه جای خاطرات قشنگ دوره لیسانسمو بگیره...

گریه میکنم...

 

 به گذشته برمیگردم

به سراغ خاطراتم

تازه میشود دوباره

از تو داغ خاطراتم...


حالا بعد از 4 سال و اندی وقتی خودم رو با نرگس 18 ساله ای که وارد دانشگاه شد مقایسه میکنم میبینم اوووووهههه.... چقدر تجربه، چقدر حادثه ، چقدر آشنایی، چقدر شناخت...

دیگه اون نرگس آروم نیستم، که گاهی دیوار راستو میرم بالا!

دیگه اون نرگس کم حرف نیستم، که گاهی میشم یه کوله بار حرف!

دیگه اون نرگسی نیستم که فکر نکنم و حرف بزنم که فکر نکنم و عمل کنم...!

 

4 سال گذشت... مثل سریالهای تلویزیونی هرشب یه بخش "آنچه گذشت..." دارم و بعد ادامه داستان نرگس...

4سال گذشت و من تو این 4 سال که به جرات میتونم بگم به اندازه 4 دقیقه گذشت، نه تنها علمی یاد گرفتم و بهش افتخار میکنم چون علمه و نه یه مهارت، بلکه یاد گرفتم زندگی و زندگی کردن چیه! یاد گرفتم و یاد گرفتم و تو هر یاد گرفتن یاد گرفتم که چقدر چیز هست که باید یاد بگیرم....

یه مرحله دیگه هم از زندگی ام گذشت. مثل بازیهای کامپیوتری با افتخار وارد مرحله بعدی میشم و تو این مرحله چه قراره پیش بیاد نمیدونم .کی مرحله آخر میرسه باز هم  نمیدونم...

دلم واسه همه چیز تنگ میشه، واسه همه تنگ میشه، حتی واسه ....آره واسه اونهم دلم تنگ شده. دلم تنگ شده واسه اینکه یه بار دیگه اخم کنه یه بار دیگه نگام نکنه ... یه بار دیگه تیکه بارم کنه .... دلم تنگ شده واسه همه روزای خوش بی خیالی و همه روزای سخت پر تجربه....

دلم خیلی تنگ شده باید یه فکری واسه این همه دلتنگی کنم. باید به روزام یه سهمیه بدم تا مبادا دلم  بیشتر از ژتون اون روزش بخواد تنگ بشه که اگه این کار رو بکنه ... وای دیگه دلی نمی مونه واسم....