* بالاخره بعد از مدتها موفق شدم کتاب " چراغها را من خاموش میکنم- زویا پیرزاد" رو بخونم و همین امروز بعد از ظهر هم کتاب " عادت میکنیم" رو شروع کردم...
نمیدونم چی میشه که یه کتاب میشه کتاب سال و بعد هم تا چاپ شانزدهم میره... تمام مدت که میخوندم همه اش منتظر بودم اتفاقی بیفته اما فقط و فقط مثل یه دفترچه خاطرات از یه خانوم واقعا خانه دار ارمنی و التبه دوست داشتتی... حتی اونجا که "کلاریس" احساس کرد هیچوقت کاری که دوست داشته انجام نداده و کلی کلافه بود منتظر بودم تصمیم جدیدی برای زندگی اش بگیره اما آخر کتاب هیچ چیزی تغییر نکرد...با اینکه هیچ موضوع خاصی رو این کتاب دنبال نمی کرد اما اصلا از خوندنش خسته نشدم و جالب اینجاست که همه اش کارهامو تند تند انجام میدادم تا بتونم سر فرصت بشینم سر کتاب. چرا؟؟
راستش با خوندن این کتاب دیدم تو این یه هفته که مامان و بابا خونه نبودن چقدر عین کلاریس شده بودم... واقعا من هم فرصت نکردم حتی یه روژ لب بزنم... حتی با داداش کوچیکه هم جر و بحث نکردم و عین کلاریس همه اش میگفتم" بهش بگو حق با توست"!! وقتی این کتاب رو خوندم فهمیدم خوبه گاهی هم به خودت برسی ها واسه همین همه چیزو ول کردم دو تا بالش گذاشتم روی کاناپه با یه پتوی نازک و 3 ساعت تمام رو کتاب خوندم و واقعا چقدر هم لذت بردم!! ( عجب بی جنبه ام من نه؟؟)
*من هنوزم دل تنگم... اما میخندم... خل شدم گویا!!!
* چرا بعضی دخترا تا ازدواج میکنن اخلاقشون میشه عین شوهرشون؟؟ حالا اگه اون طرز فکر آقای شوهر خوب و قشنگ باشه خیلی خوبه اما آخه چرا اینقدر زود ایده های قشنگ خودشون یادشون میره و به جاش ایده های شوهرشون رو که اصلا هم درست نیست قبول میکنن؟؟ مگه آدم خودش عقل و شعور نداره که اینقدر تحت تاثیر تلقینات دیگران باشه؟؟؟ واه واه!! |