لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود
برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود
من مات مات از بازی شطرنج عشق می آمدم
شاه مهره دل رفته بود من لاف بردن میزدم...
امروز عجب روز خوبی بود..همه اش خوردیم و خندیدیم...
انار دون شده خوردن تو دانشکده ای که همه از فرط اتو کشیدگی دارن میترکند خیلی مزه میده...مخصوصا اگه بخوای یواشکی بخوری که کسی نبینه.
تازه وقتی دوستت داره تلفنی با نامزدش صحبت میکنه اگه سربه سرش بذاری خیلی مزه میده... فکر کنم نامزدش دیگه غدغن کنه فرشته با من بگرده...
تازه سر کلاس یکی یکی سوتیهای استاد رو شمردن هم خیلی مزه میده...فکر کن استاد سرکلاس برای اینکه بخواد ذهن خلاق بچه ها رو راه بندازه تا جواب سوالهایی که میپرسه داده بشه،بگه:
یه کم بخودتون فشار بیارید،شاید یه چیزی ازتون در بیاد
(ببخشید که خیلی رک گفتم...اما عین جملات استاده سر کلاس) خوب اونوقت شما انتظار داری کلاس ساکت بشینه؟؟؟!!!داشتم می مردم از خنده...خواستم به روی خودم نیارم دیدم فرشته و اکرم جرات نمیکنن سرشون رو بیارن بالا که مبادا استاده ببینه دارن میخندن ...کامران هم اینطرف داره لبهاش زیر فشار دندونهاش له میشه...صدای خنده های یواشکی علی و حمید هم از پشت سرم میاد که دارند خیلی خودشون رو کنترل میکنند مثلا... نسرین هم هی از جلو برمیگرده عقب و میگه هییسسسسسس... خوب منم دیگه نتونستم حلوی خنده ام رو بگیرم دیگه...
خلاصه که خیلی خندیدم...تا حالا نشده بود که تو این دانشگاه و دانشکده یه دل سیر بخندم...
تازه فکر کن وقتی داری میخندی ببینی اون آقاهه که همچین یه نموره دلم میخواد سر به تنش نباشه چشمش به توئه که کی میخندی و بخنده(حالا چرا؟ نمیدونم..انگار خودش استعداد کشف لحظه های خنده دار رو نداره)...بعد بدجنسی ات گل کنه هی الکی بخندی بدون اینکه موضوع خنده داری باشه بعد اونهم هی الکی بخنده...من از خنده خنگولانه اون بیشتر خنده ام میگرفت...
خلاصه که با اینکه هنوز حجم بینهایت درسها گریبانم رو گرفته اما الان همچین بگی نگی شارژم...
قلعه دل ،اسب غرور، لشکر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو ، اینهمه یادگار عشق
خواهر کوچیکه فردا برای چکاپ باید بره آزمایش خون بده...هی راه میره میگه میترسم...اومده بالا سر من میگه:
- نرگس
- هوومم!!
- یک سی سی یعنی چقدر؟؟
- یعنی چی "یعنی چقدر"؟؟
- یعنی چند سانتیمتر؟؟
- چه ربطی داره به سانتیمتر!!!...اگه منظورت ارتفاعشه که خوب بستگی به قطر سرنگ داره
- خوب حالا مثلا!!!
- میشه بیست قطره...
الان با داداش کوچیکه دارند قطره های آب رو میشمرند که ببینن بیست تا قطره میشه چند سانتیمتر... چی بگم من آخه؟؟؟ گاهی شک میکنم که اینا واقعا بزرگ شدند... گاهی به خودم هم شک میکنم...آیا بزرگ شدم؟؟
*برنامه به خانه برمیگردیم...روانشناس در حال صحبت:
- خانومها معمولا وقتی چیزی ناراحتشون میکنه به شوهرشون میگند(هرچند شوهرشون اسمش رو میذاره غر غر کردن) و اینکه خانومها معمولا خیلی دلشون میخواد ابراز علاقه رو به زبون بشنوند... خیلی سمعی تر از آقایون هستند..
*مکالمه من و مامان:
- مامان!!
- بله!!!!
- من اصلا خانم نیستم!!
- چرا؟
-آخه نه میتونم وقتی چیزی ناراحتم میکنه بگم...نه حوصله شنیدن حرف عاشقانه دارم!!!
- خوب تو تمام دنیا فقط خودت میدونی که چه "خری" هستی و بس!!!
- مااااااااااااااااااااااااااااااا
گفتم: ببر هرچی که هست رقیب جلد چیره دست
گفتی: تو مغروری هنوز با فتح این همه شکست
دیشب خوابشو دیدم...همین...
|