تو میتونی که روحم رو بپاشی
تو میتونی دوستم نداشته باشی....
قبل ازامتحانات سخت دیدن قیافه بچه ها بخصوص اونایی که بیشتر از درس خوندن ادای درس خونی رو در میارند دیدنیه.هی از این کتاب به اون کتاب از این جزوه به اون جزوه...اما من اصلا حوصله این کارا رو ندارم.. ترجیح میدم قبلش بشینم و بچه ها رو نگاه کنم...بازهم همون خصوصیت دوست داشتنی خودم که تو لحظات حساس به یه آرامش عجیب میرسم اومد سراغم.. نمیدونم چرا امروز هرکس منو میدید نظر من رو در مورد امتحان و نمره ای که خواهند گرفت میپرسید..انگار من علم غیب دارم... منم به همه میگفتم مطمئنم همه خیلی بهتر از اون چیزی که فکر میکنند امتحانشون رو میدند...
ولی خدایی اش عجب امتحان باحالی بود...سه ساعت طول کشید تازه همه وقت کم آوردند... از اون امتحانا بود که من عاشقشم...از اونا که حال دانشجو رو حسابی میگیره... از اون امتحانا که اگه درس حسابی تو مخت نرفته باشه عمرا نتونی حتی یه دونه سوال رو جواب بدی...از اون امتحانا که من با اینکه خیلی عالی از عهده اش برنمیام اما واقعا کیف میکنم ازش...خلاصه دست استاد درد نکنه حال همه رو خوب گرفت... نمیدونم خوب بود یا نه...باید صبر کنم جوابش بیاد...اما الان خیلی خوبم....این استاد همه رو به اسم فامیلشون میشناسه و صدا میکنه فقط نمیدونم چرا منو به اسم کوچیک میشناسه... خوشم نمیاد...حس میکنم زیادی تابلو بودم... به مامانم که گفتم ، گفت :
*بس که شیطونی میکنی همه میشناسنت!!!
با اینکه اصلا شیطونی نکردم اما دیگه تصمیم گرفتم خیلی خیلی خانوم بشم... امروز سر جلسه استادمون واسه همه آب آورد...تصور کنید یه استاد با اینهمه جذبه و با این امتحان سخت گرفتنش تو یه سینی پر لیوان تو کلاس راه بره به همه آب تعارف کنه!!! به من که رسید گفت:
*میگن به سید آّب بدی ثواب داره!!!!
چه کیفی کردم...آب خنک به جایی بود...چسبید...
دور شدم...از خودم دور شدم انگار... دیگه یادم رفته اخمم کجا بود...یادم رفته غرورم کجای ذهنم بود... میترسم دور شده باشم از خودم...اگرچه با خود قبلی ام خشن تر بودم و بداخلاق...اگرچه با خود قبلی ام بودند کسانی که از من خوششون نمیومد اما دلم تنگ شده...دلم تنگ شده که اخم کنم... حس میکنم نیاز دارم برگردم...باید بداخلاقتر بشم.... دوست ندارم...شخصیت فعلی ام راضی ام نمیکنه....
مجلس شورای اسلامی زحمت کشیده گفته باید فرهنگ کتابخوانی رو در کشور گسترش بدیم... چه خوب، بالاخره به این نتیجه رسیدند!!!! به این نتیجه رسیدند که باید کتابخانه ها رو افزایش بدند،به نویسندگان و مترجمین میدون بیشتر و بازتری بدن،روستاهای محروم رو از کتاب غنی کنند، مراکزی رو راه اندازی کنند که تمام کتابهای منتشر شده تو تمام دانشگاهها رو اونجا داشته باشند... لذت کتابخونی و نتایج و آثار مثبتی که میتونه داشته باشه رو چه جوری میخوان به مردم القا کنند تا این کتابخونه ها شلوغ بشه...لابد میخواند از این به بعد بخشنامه بفرستند به مدارس که سر مراسم صبحگاهی همه یک صدا بخونند:
من یار مهربانم
دانا و خوش بیانم
گویم سخن فراوان
با آنکه بی زبانم....
اینطوری حتما بچه ها میفهمند که کتاب اصولا چیز خوبی است!!!!
حتما باز هم کلی بودجه اختصاص میدن به این کار اما هنوز به مرحله اجرا نرسیده همه اش هپلی هپو میشه...
حالا با اینکارا واقعا فرهنگ کتابخونی رواج پیدا میکنه؟؟؟؟!! نمیدونم اشکال کجاست... یعنی میدونم کجاست اما نمیدونم چه جوری میشه رفعش کرد... فقط حس میکنم با این کارا نمیشه...
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از دلم هواتو
ولی خوب میدونی نمیتونی بگیری از من خاطره هاتو
|