دوئل

 

روبروی هم می ایستیم… تا حالا اینقدر حس نکرده بودم که به او نزدیکم…حرم نفسهایش، داغی اش میخورد توی صورتم… و نگاهش… چشم در چشم من… رنگ چشمهایش… دلم را میسوزاند… چرا باید به اینجا بکشد؟!

 

روبروی او می ایستم… قدش از من بلندتر است…اما نزدیک است… دلم میلرزد… میدانم بازی بدی را شروع کرده ام…بازی سخت و طاقت فرسا اما باید رفت… باید تا ته بازی رفت…میخواهم نگاهش نکنم... برق نی نی نگاهش از شیطنت نیست..به گمانم باید قطره ای باشد... تابش را ندارم شاید...

 

کاش بشود همین جا بازی تمام شود… اصلا راه دیگر… باید باشد… باید راهی باشد… کاش بخواهد…کاش بخواهد...

 

تنها راه همین بود…هر راه دیگری هم سخت بود و طاقت فرسا...باید انتخاب میکردم..کاش تاب بیاورم. کاش تاب بیاورد…

 

یک  دو  سه… پای راستم را بلند میکنم و میچرخم به چپ… پای راستش را بلند میکند و میچرخد به چپ… نگاهمان مماس برهم میگذرند....دیگر نگاهش نیست… پشت به پشت هم… نفسهایش هم نیست…پشت به پشت هم… اما هنوز نزدیکم… نمیتوانم برگردم…خلاف بازی است…خلاف اش...

 

باید تاب بیاورم...صبح موهایم را بافته ام..نخواستم در چرخش به چپ موهایم به صورتش بخورد...ترسیدم ... مبادا پشیمان شود...

 

یک...قدم اول...یک قدم دور شدیم... به همین راحتی میشود دور شد... یک قدم... صدای قدمش را میشنوم..محکم است...صدای قدم من اما...باور کن میخواهم محکم باشد...اما میلرزد..مثل دستهایم... مثل قلبم.

 

دو...قدم دوم...قدم اول را که برداشت گفتم الان می افتد...اما ایستاد...قدم دوم را باید محکمتر بردارد.... پاهایم نمی لرزد اما قلبم...میلرزد... محکم باش مرد...

 

سه... دیگر نمیشنوم...صدای پاهایش را اما میدانم دارد میرود...دارد دور میشود... حالا که خواسته...بگذار برود... بگذار خیال کند دارم میروم...

 

چهار...قدم چهارم را برمیدارم... چیزی به نیمه راه نمانده... تا حالایش را آمده ام...مردی شدی برای خودت... محکمتر میروی...

 

پنج... شاید نباید میگذاشتم کار به اینجاها بکشد... اگر میشد این قواعد مسخره بازی را شکست... اگر میشد برگشت...برمیگشتم...من از این بازی خوشم نمی آید...اما او...وقتی خوشش می آید ...وقتی میخواهد بازی کنیم...خب...انگار خیلی هم دست من نیست...اصلا هرچه او میخواهد...من راضی ام.

 

شش... میدانم...سنگدل جلوه خواهم کرد... بعد از بازی همه از من میگویند...مادر بزرگها لعن و نفرینم میکنند که لیاقت نداشت... عاشقها دلشان کباب میشود... شاید هم بد آموزی داشته باشم برای معشوقهایشان... اما بگذار تمام شود...هر راهی مقصدی دارد...

 

هفت... چشمهایم را میبندم...شاید بشود با خاطرات خوش بود... روزهای با او بودن..روزهایی که بازی نبود... خاطرات تنها مرهم این دقایق... یک نفر کاش بیاید و این بازی را تمام کند...باشد میروم اما نه با این بازی... میروم...

 

هشت.. من نخواستم همبازی این بازی باشم... این بازی قدرت بیشتری میخواهد...همیشه خواسته ام قوی باشم...قوی تر از اینکه هستم... تو اما میدانی این را...مخصوصا کاری میکنی که من قویتر جلوه کنم و من این را نمیخواهم... میخواهم قوی باشم ...حقیقتا قوی باشم...

 

نه... چیزی نمانده که برگردم...که برگردیم...و نقطه پایان... در این لحظات کاش بشود ... نه هیچ کاری نمیشود کرد... تا اینجای بازی آمده ای مرد...فقط یک قدم دیگر و خلاصی...نه برای تو...برای او... بگذار راحت باشد...

 

ده...تمام شد...ده قدم من...ده قدم او...بیست قدم...دور شدیم...بیست تا...عدد کمی نیست... باور کن...باید برگردم...شجاع باش...برای خاطر خدا شجاع باش...مگر چیست..آخرش مرگ است دیگر...باید بازی را تمام کنی... رسم بازی این بود... اما آخر برگردم که چه بشود؟؟ که دوباره ببینمش ...که دوباره نگاهم کند...شل میشود...شل میشوم... میدانم ...برنمیگردم... برگشتن من یعنی بیهودگی این قدمها...یعنی بیهودگی این دور شدنها ... همینطور برویم...مگر چه میشود؟؟؟ مگر نمیشود قواعد بازی را ما تعیین کنیم...

 

ده.... حالا باید برگردم...برگردم که چه...که قامتش را ببینم و شل شوم...که دستم بلرزد... بازی را اینگونه تمام کنم که چه؟؟؟ من میخواهم بازی جدید بچینم...برنمیگردم...او میتواند برگردد...میتواند شلیک کند... می میرم...اما او می ماند...بی انصافی است میدانم اما برنمیگردم...آماده ام..هر لحظه باید گلوله اش را روی تنم حس کنم... میتواند درست بخورد وسط مغزم یا قلبم...اما من برنمیگردم...

 

یازده...دوازده... صد...صد و بیست...

 

امروز مدتهاست که میرویم... یک قدم یک قدم دور میشویم... از یادمان نرفته که روزی از جایی شروع کردیم به رفتن... به دور شدن... شاید بهترین راه همین بود...اما خدا را چه دیدی...میشود روی یک دایره قدم برداشت... روزی شاید دوباره به هم برسیم... دور شدنها میتواند سر آغاز نزدیک شدنها باشد... میتوان به همین راحتی خوش بین بود...میشود بد بین هم بود...دور شویم تا مثبت بی نهایت... تا منفی اش... میشود همه جور باشد..فعلا که میرویم... دور میشویم...فراموش هم میشویم... میدانیم...

 

پ.ن: نوشته شده در بیست و پنجم آبانماه یکهزار و سیصد و هشتاد و سه... تهران- نرگس

پ.ن: بین تمام اونهایی که دادم به آزی تا از جلوی چشمم برشان دارم این یکی مانده بود..چرا ندادم ببرد نمیدانم...چرا نوشتم اینجا...بازهم نمیدانم