یک:
خواهر کوچیکه...چندی پیش یه مقاله فرستادن جهت چاپ در مجله پرطرفدار چلچراغ...خب منو نگاه نکنید خواهر بنده دست به قلمی دارد جانانه...خدایی اش من که کلی کیف کردم...شاید یه بار نوشتم اینجا که بخونید... نام مقاله اش هم با وام گرفتن از کتاب "عادت میکنیم" پیرزاد(با ذکر منبع الهام البته) "عادت میکنیم" بود... خلاصه که امروز با شور و شوق رفت مجله رو گرفت و دید تیتر گنده مجله اینه: "خودتان را ناراحت نکنید،عادت میکنیم" اول کلی ذوق کرد که ایول اینقدر خوب نوشته که شده تیتر اول مجله...با شوق ورقش زد رسید به صفحه اش ... اما هرچی گشت اسمش رو پیدا نکرد... و وقتی دید مطلب فوق الذکر به چیزهایی اشاره کرده که خواهر کوچیکه تو مقاله اش گفته بود...همگی آتشی گرفتیم که نگو... دیگه از چنین مجله ای بعیده... خیلی سعی میکنیم به خودمون بقبولانیم که خب حتما الهام گیری مشترک بوده...یعنی خواهر بنده و نویسندگان این مطلب(چند تا نویسنده داره) همگی همزمان به یه چیز فکر میکردند اما خب انصافا احتمال بعیدیه...خلاصه که قضاوت با شما....
شاید میشد من هم عین همون دوست خوب شاعرمان که بارها شاهد این ناعدالتیها بوده سکوت میکردم...یعنی میشد اینقدر خوب باشم... اما نشد.
دو:
همین یکی را کم داشتم من! باور کن... همین مانده بود که در این دانشکده گاو پیشونی سفید شوم... نمیشود انگار...نمیشود خلاص شوی...از همه چیز... پسرک میپرسد: میشناسی اش؟؟آقای فلانی را؟؟؟؟ چشمهایم گرد میشود... این دیگر ازکجا میشناسدس؟؟ فرشته و باقی بچه ها هم نگاهم میکنند...فرصت نمیکنم از نگاه فرشته آرامش بگیرم... میگویم: شما از کجا میشناسی اش؟؟؟ میگوید: ای بابا رفیقیم با هم... میخندم...خب انگار باز هم ظاهرم آرام است(ای صفت دوست داشتنی من!!) میخندم و میگویم: خب ما هم با او رفیقیم...طوری نگاهم میکند که انگار دوست دخترش بوده ام....میفهمم نگاهش را..بهم برمیخورد میگویم: جدی میگویم ...همه ما با هم رفیق بودیم و به بچه ها اشاره میکنم... دروغ نمیگویم اما همه میدانند که من حداقل چیزی فراتر از یک رفیق بودم.... میخندد و میگوید: خب قانون صفرم ترمودینامیک...A با B، B با C پس A هم با C ...اینقدر گیجم که میخندم...نفهمیدم جوابش را چه دادم اما الان میگویم حیف که حواسم نبود وگرنه اگر سرش داد نمیکشیدم آنچنان نگاهش میکردم (از آن نگاهها که رفیقش همیشه هراسش را داشت) که تا عمر دارد از گفتن این حرف پشیمان شود... عین احمقها میخندم و به فرشته و باقی بچه ها میگویم برویم... از آزمایشگاه که خارج میشویم به فرشته میگویم: همین یکی را کم داشتم... همه جا نمایندگی دارد انگار... اینجا هم؟؟؟ فرشته تحسینم میکند بخاطر کنترلم...میگوید پیش خودش گفته الان است که قاطی کند اما خودم میدانم باید جواب بهتری به او میدادم...حداقل یک جا دمش را قیچی میکردم که نخواهد بیشتر سر از کارم در بیاورد.... چیزی نمیدانست...یعنی نباید میدانست...دانستنش مهم نیست...خب اینهم بداند ما که از آن اول چیزی را پنهان نکرده بودیم...اما دوست ندارم و نداشتم دیگر ردی باشد... هرچندالان دیگر برایم اهمیتی ندارد...
سه:
امروز کوئیز داشتیم... و یه داستان خنده دار... من نمیدونم این استاد چرا اینقدر نگران منه!!! اومد بالای سرم و یه نگاه به سوال اولم انداخت...منم که هیچ نخونده بودم جز چند تا ورق زدن سر سری... گفت که توی سوال اول یه حایی اش رو باید دقت کنم...منم گفتم چشم...استاد رفت اونور کلاس یهو دیدم با صدای بلند میگه که: خانوم ....دقت کنید..اون راهی که رفتی درسته فقط یه جاش یه اشکال کوچولو داره...گفتم :فکر میکنم استاد... یک دقیقه ای گذشت و دیدم سرش رو بلند کرد از پشت میزش که: خانوم... اینی که میگم هموناییه که سر کلاس هم گفتم...اونی که نوشتی شاید درست باشه ها...یه کم دقت کن...نگاهش کردم فقط سرم رو تکون دادم... پنج دقیقه بعد گفت: خیلی سوال آسونیه فکر کنی حل میشه....ای خدااااااا...اگه من نخوام اینو حل کنم باید کی رو ببینم؟؟ خلاصه که داشتم می مردم از خنده...آخرش هم کار خودم رو کردم هر چی دلم خواست نوشتم..خدا میدونه درست بوده یا نه...
پ.ن: کامنتهای پست قبلی رو میخوندم... میبینم که همه پایه جهانگردی اند... خوب شد من گفتم همگی یاد رویاهاتون بیفتید...میگم پایه اید ول کنیم این زندگی رو سر بذاریم به کوه و بیابون دسته جمعی...از این کشور به اون کشور...باحال میشه ها
پ.ن: دعا کنید امتحان هفته دیگه ام کنسل شه که بتونم با آزی برم مشهد...یعنی دعا کنید که امام رضا بخواد که برم...آخ که چقدر هوای اونجا رو کرده بودم...حالا هم که اینجوری شده اگه نشه خیلی حرص میخورم!! |