کسی هست بگه چه عنوانی مناسب این پسته؟؟؟

 

گاهی از خودم لجم میگیرد... شده بارها در زندگی حدسی زده ام اما در نطفه خفه اش کرده ام و بعد ها دیده ام عجب حدسی بوده و اگر تقویتش میکردم در خودم الان به خودم میبالیدم..میشد با کمال افتخار ادعا کرد که عجب هوش سرشاری...حتی میشد با زرنگی ربطش داد به حس ششم قوی!!!!! اما نمیدانم چرا همیشه از حدس زدن گریزانم... از اینکه حرفی، کلامی، رفتاری، اتفاقی و یا هر چیز دیگر را بگیرم و بروم تا ته اش گریزانم... حتی اگر هم دلایلی کامل منطقی با چشم خودم ببینم مبنی بر صحیح بودن حدسم اما تا وقتی آشکارا با موضوع روبرو نشوم جدی اش نمیگیرم...شاید برمیگردد به حس بی اعتمادی بخودم و یا اطرافم... شاید هم اثرات روانشناختی گسترده تری دارد و من نمیدانم...بهرحال گاهی بدجوری از خودم لجم میگیرد...

 

بچه ها نشسته بودند و تست روانشناسی میگرفتند... معلوم بود از روی بیکاری است..و یا شاید هم نه از بس سرمان در این دانشگاه شلوغ است وقتی ثانیه ای به بیکاری میخوریم میزند به سرمان که به بهترین وجه ممکن ازاین ثانیه ها لذت ببریم و آنوقت می بینی که جمع شده اند دختر و پسر تا تست  روانشناسی بگیرند... خوب بد نبود... به من که رسید... نتیجه تستم این بود:

الویت بندی ها در زندگی: 1- خانواده  2- غرور 3- عشق  4- شغل  5- پول

شخصیت درونی: بدجنس

و یه سری چیزهای دیگه که الان یادم نیست...اما انگار خیلی هم بی ربط نبود...برای گذران یک ربع ساعت قبل از شروع کلاس بد نبود...

 

چاق شده، صبح میرود دانشگاه فقط برای اینکه بخندد ..همیشه هم حرفی دارد برای اینکه بخندد... ماجرای خنده داری، حرف با مزه ای، انگار در تمام دنیا تنها خندیدنش را گرفته و رفته تا ته اش... هرچه میگویی بد نیست رژیم بگیری گوشش بدهکار نیست...میگوید همین طوری اش را دوست دارد...خوشگل است... خودش هم میداند...  شب امتحان که میشود یادش می افتد درسی هم دارد...یادم نمیرود وقتی وسط خیابان پفک میخورد آنهم درست عین بچه ها چقدر بی خیال بود.دو سه تایی برمیداشت و سرش را بالا می گرفت و دهنش را باز میکرد و همگی را باهم می انداخت در دهانش... و یا وقتی بلند بلند میخندید...شده بود چند بار بگویم یواش بخند..یا این چه طرز خوردن است... اما انگار دوست دارد...اینکه دیگران چه فکری در مورد شخصیتش داشته باشند برایش مهم نیست...گاهی فکر میکنم برای من هم اهمیتی ندارد اما مگر میشود آدم اینقدر بی خیال باشد؟؟؟!!! رتبه کنکورش که آمد عین خیالش نبود..رتبه اش بد نبود اما برایش فرقی نمیکرد چه بخواند و یا کجا باشد! همه میگویند شوهرش هیچوقت از کنار او بودن خسته نمیشود... بس که همیشه سرحال است...بی قید و بند... بدون رودربایستی...عاشق این است که ازدواج کند و من همیشه می مانم که چرا؟؟؟؟ خودش را گاهی به منگی میزند و گرنه اگر بحث فکر کردن باشد...مخش خوب کار میکند...خوب مینویسد...گاهی خوانده ام متنهایش را... خوب فکر میکند...احساساتی هم است..یعنی منطق برایش به نسبت احساس تعریف نشده است....اما در شرایط مختلف خوب فکر میکند...دوستانش در این موارد رویش حساب میکنند... در کل بی خیالی اش گاهی دق میدهد مرا... گاهی می نیشینی و فک میزنی و نصیحتش میکنی، تجربه میدهی بهش اما در نهایت شانه ای می اندازد بالا و...تو دلت میخواهد بروی بمیری...میدانم گاهی شده ساعت شش از دانشگاه برسد خانه اشان و بخوابد تا ده شب... انگار خواب در جیبش است...هر وقت بخواهد میخوابد...گاهی حسودی ام میشود به اینهمه بی خیالی اش... و گاهی هم نگرانش میشوم... باید بیشتر از اینها نگران خودش باشد...

 

یکساعت تمام دف زدم...بعد از چندین ماه...بی وقفه زدم... دستم خشک تر شده اما هنوز هم میشود زد... دلم تنگ شده بود برای صدای بم اش... صدایی که نمی گذارد صدایی دیگر را بشنوی... حتی صدای هق هق خودت را... قدیمترها هر وقت دلم از زمین و زمان گرفته بود میزدم... میکوبیدم... انگار تمام دق و دلی هایم را میریختم سر پوست دفم و او هم فقط فریاد میکرد...آنوقت به خواهر کوچیکه میگفتم که بربط بزند...همان اهنگی که خیلی دوست داشتم بعد آرام میشدم و میرفتم دنبال کارم... خیلی وقته با خواهر کوچیکه چیزی نزدیم... خاک میخورد این سازها گوشه اتاق... انگار دیگر دلتنگیهام رو این چیزها جوابگو نیست... شاید دلتنگیها هم با گذر زمان بزرگتر میشوند... و این ساز دهنی!!!!حیف... دیگر هیچوقت نتوانستم بهش دست بزنم و یادش بگیرم...همان چند وقت کافی بود برای اینکه تا عمر دارم دست به ساز دهنی نزنم...

 

پ.ن: امروز داشتم فکر میکردم بروم نقاشی یاد بگیرم...آنهم واقعا جدی... عجالتا رنگ آبی این پست را داشته باشید تا بعد!!!