صبح که بیدار میشوم و میبینم فقط یک ربع مانده که کلاسم شروع بشود و من هنوز در رختخوابم ( نه بهتره بگم تختخواب(درست شد بالاخره تخت شکسته ام)...رختخواب یعنی رختی- به معنی لباس- برای خواب...لابد) و این استاد شدیدا حساس به دیر آمدن... یک ربع به هشت بیدار میشوم... انگار فیلمی را تند کرده باشند... از این اتاق به آن اتاق... اینقدر سریع مسواک زدم که انگار لثه ام خون هم آمد.... ساعت هشت از در خانه میزنم بیرون..یعنی همه این کارها را در عرض یک ربع انجام داده ام... توی تاکسی فکر میکنم که به استاد چه بگویم... بگویم خواب مانده ام... مگر از جانم سیر شده ام...لبخندی میزنم و دل خوش میکنم به پاچه خاری دیروزم سر کلاس... خب شاید به حرمت آن حرفها هم که شده استاد چیزی نگوید... هشت و بیست دقیقه روی صندلی نشسته ام... استاد هم هیچ چیزی نمیگوید... عجب... دلیلش که پاچه خاری دیروزم نیست؟؟هست؟؟؟
از دانشکده که میزنم بیرون...همه جا کدر است... چیزی شبیه به مه و باران هم که...
باران که می آید... میرود روی اعصاب..صدبار به خدا گفتم هر وقت بیرون هستم باران نبارد.... اما انگار دعای دیگران که میگویند هر وقت بیرون هستند باران بیارد قویتر است...خب طبیعی هم هست...از بین صد نفر شاید من تنها کسی باشم که از زیر باران راه رفتن بیزارم... فکر کن باران میزند وسط سر و صورتت...تازه چتر هم داشته باشی باز هم همین که یک چیز اضافه را بالای سرت میکشی خودش فلسفه ای دارد برای اینکه ثابت کنی اعصاب خورد کن است... خسته هم باشی...مقنعه ات هم هی برود عقب که بیفتد و تو چتر را از دست راستت میدهی دست چپت که با آن جزوه هایت را هم گرفته ای...تازه باید دستکش ات را هم در بیاوری که بتوانی مقنعه ات را درست کنی... بعد یکهو جزوه هایت می افتد روی زمین...حالا باید با همان هیبت خم شوی جزوه ها را هم برداری که احتمالا خیس هم هستند...خم که میشوی می بینی ای بابا! کتانی سفیدت چیزی شده در مایه های خاکستری تیره و شلوار جینت هم که چیزی نمانده خیسی اش برسد به زانو... یادت می آید جلوی سلف جفت پا رفته ای توی یک گودال آب...حالت از خودت بهم میخورد...جزوه ها را برمیداری و ریختت را درست میکنی تازه سعی میکنی که لذت ببری از اینکه بالاخره مرتب شدی که میرسی به پل هوایی سقف دار و باید دوباره چترت را ببندی... با هزار مصیبت ناشی از تنها دو دست داشتن چترت را میبندی و بعد که میرسی به آن طرف پل باز با همان مشقت بازش میکنی...می ایستی کنار خیابان بلکه تاکسی گیرت بیاید... حالا دیگر گفتن از ماشینهایی که از روی شکم سیری گاز میدهند بماند که حرصت را درمی آورند وقتی آب میریزند رویت و خیس ترت میکنند...اما خب اینجاست که میگویی آب که از سر گذشت...بعد یادت می آید که مادرت که امروز تعطیل بوده چرا ماشین را نیاورده ای هان؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! اینجایش دیگر غیر قابل تحمل است... دیگر بد و بیراه نمانده که نثار خودم کنم
پ.ن: عجب روزی بود تا همین الان ها!!!
پ.ن: فعلا تا سه شنبه دیگه در تعطیلات به سر میبرم..البته تعطیلات که نه...فرجه ها...به آسمان گفته ام تا بیرون نیامده ام هرچه میخواهد ببارد...
|