- اینهمه عشق عشق نکن... اینهمه توی این حصار استخوانی بالا و پایین نپر... تا او نخواهد هبچکاری از دستت ساخته نیست... فکر میکنی اینقدر صلاحیت داری که تصمیم بگیری برای آینده اش... برای انتخابش؟؟
- تو دیگر کاسه داغتر از آش نشو...خیال برت داشته چون نشسته ای آن بالا... چون حتی از نگاهش هم بالاتری میتوانی تصمیم گیرنده باشی...اصلا اگر تو نبودی این دوراهی ها هم ساخته نمیشد...
- هه...همیشه ساده لوح بودی...یعنی همیشه ساده ترین بعد را برای دیدن انتخاب میکنی... نگاهش کن...یک گوشه نشسته... فقط نگاهمان میکند... مانده کداممان را برگزیند...تو که دم از اینهمه احساس میزنی دیگر چرا؟
- خب...تو او را میبینی... من آن یکی را هم میبینم...تو که دم از بعد و فرانگری میزنی چه؟؟؟ نمی بینی دیگری را؟؟؟ چه میکشد از نبودنش... چطور دلت می آید؟؟ عجب حرفی میزنم تو مگر دلی هم داری؟؟ که اگر داشتی آن روز که آمدی تا آرامم کنی خفه ام نمی کردی که حالا عین یک توپ منفجر شوم از حرفهای نگفته ام...
بلند میشود...دست راست را روی سرش میگذارد و دست دیگرش را روی قلبش و فریاد میزند:
- بس است دیگر...بس است... با هردویتان هستم... صدایتان را اگر بشنوم یک بار دیگر ....هردویتان را خفه میکنم... صد بار گفتم هر دویتان تا از آن منید باید رفیق باشید... من غلطی کرده ام...خودم هم حلش میکنم... فقط یکبار دیگر صدایتان را بشنوم... اگر یکبار دیگر...یکبار...بر فرض هم که بشنوم... چه کار میتوانم بکنم؟؟؟ مگر آنروز که تو لعنتی آن بالا دستور صادر کردی که ببین... نگاهش کن... عاشقش کن... من توانستم کاری کنم که حالا وادار ت کنم ساکت بنشینی و یا تو.. آنزمان که تپیدی...هر چه بهت گفتم آرام بنشین... او به درد ما نمی خورد مگر گوش کردی؟؟مگر آرام نشستی؟؟؟ حالا هی توی سر و کله هم میزنید که چه بشود؟؟؟ که مرا دیوانه تر کنید؟؟؟
دستانش را رها میکند...یعنی رها میشوند...خودش هم پرتاب میشود روی تختش... نگاهش را به سقف میدوزد و فکر میکند با خودش...
انگار چیزی کم باشد در دنیایش…آن چیز هر قدر هم ناچیز خلاش را حس میکند بزرگ… یعنی باید باشد انگار و آیا باید دنبالش بگردد؟؟؟
دوستی میگوید : هنوز یک ذره دل برایت مانده...میشود کاری کرد... شوخی میکند ... دخترک میداند...اما میشود جدی ترین حرفها را در قالب طنز هم آورد... خودش این را گفته بود و حالا او هم تکرار ش میکند... خوب است...آدم حس میکند حرف مهمی زده است... حس خود بزرگ بینی!!!!
راست میگوید...راستش چیزی بیشتر از یک ذره دارد این تو...توی این حصار استخوانی می تپد... چیزی بیشتر از یک ذره... دلش برایش میسوزد... آنروز که میجنگید تا یک جا بنشاندش... آنروز که فاتح این مبارزه عقلش بود گفته بود فقط یکی دو ضربه برای اینکه آرام بنشیند... نمیخواست تا همیشه ناکار ش کند...نمیخواست تا همیشه ساکت بنشیند یک گوشه و دم بر نیاورد و دیگر منتظر هیچ تپیدنی نباشد...و این عقل بشود حاکم تمام زندگی اش...یعنی باید به عقل دستور میداد ... ماموریتش را برایش شرح میداد که نمیروی به قصد ویرانی ... میروی که دل را با خودت همراه کنی...میروی که قانعش کنی باید به موقع بتپد...نه هر زمان... نه این زمان... ولی انگار زیاده روی کرد...یعنی نه...انگار کوتاهی کرد...در حق هردویشان..عقلش و دلش... نه که الان پشیمان باشد... یعنی آنزمان لازم داشت..این دل نباید تصمیم میگرفت...یعنی نباید تصمیم گیرنده مطلق میشد..حق نداشت...صلاحیتش را نداشت... اما بی انصافی کرد.. با کوتاهی اش... با ندانم کاری اش...
میداند از اول نیت اش غلط نبوده...یعنی هدفش اشتباه نیست... راهی که رفته غلط بوده از دم... یعنی هیچ چیز بدتر از این نیست که بخواهی کاری انجام شود ولی انجام که نمیشود هیچ... نتیجه ای میگیری کاملا برعکس.. میخواستی این دو را باهم رفیق کنی و حالا میبینی عین دو تا دشمن میزنند توی سر و کله هم... هه... دلت خوش... گند زدی...
با خودش میگوید:
- بد شده ام...خیلی بد...میدانم... انگار دستی از اعماق یک جای دور آمده و تمام درون مرا با خود برده است... انگار این من نیست...واقعا هم نمیدانم کیست.... با خودم فکر میکنم که چرا اینگونه؟؟؟ چرا باید به تمامی خودم را فراموش کنم ...انگار مادری کودکش را گوشه خیابان جا گذاشته باشد و آنوقت وقتی از سر کوچه پیچید دلش بلرزد که ای وای بچه ام...شیر میخواهد و آنوقت برگردد که برش دارد و ...و ببیند که نیست... نوزادش نیست... هیچ جا نیست و بعد تا آخرین لحظه در آرزوی شیر دادن به بچه اش بماند... میدانی ... همه درد این نیست که گمش کرده ام...همه درد این است که فراموشش هم کرده ام... یعنی زمانی یادم آمده که انگار دیر شده... حالا باید جایی دنبالش بگردم...
با موهای خیس دراز میکشد..کاری که خیلی دوست دارد... طوری میخوابد که خیسی موهایش بزند توی صورتش... سرمایش برود توی پوستش...آنوقت لذت میبرد از خنکی اش... هر بار که این کار را میکند پیش خودش میگوید چرا اینقدر شک؟؟؟ وقتی از چیزی لذت میبری یعنی میبری...چرا حتی به لذت بردنش هم شک داری....چرا وقتی میخندی پیش خودت میگویی آیا این ماجرا اینقدر خنده دار هست؟؟؟چرا وقتی لذت میبری میگویی آیا این ماجرا اینقدر لذت بخش هست؟؟ چرا وقتی نگران چیزی میشوی میگویی آیا این مساله اینقدر بزرگ هست که نگرانش بشوم؟؟؟ چرا وقتی گریه میکنی به خودت میگویی لازم هست گریه کنم یا اینکه دارم خودم را لوس میکنم؟؟؟ و همه اش شک شک شک.... همه اش انتظار از خودت...انتظار اینکه باید دردهایت، شادیهایت، خنده هایت، غصه هایت بزرگ باشند...نباید برای هر چیزی شاد شد و یا غمگین...و وقتی نه درد بزرگی باشد و نه شادی بزرگی آنوقت زندگی یعنی چه؟؟؟ بارها شده برای دیگران گوشی بوده تا بشنود شادیهایشان را و یا حتی غمهایشان را... کاری که انگار در خونش بوده از روز اول... همیشه هم میدانست که او دردش یا شادی اش برای خودش بزرگ است...گاهی هم به نظرش بسیار بزرگ بوده اما درست وقتی خودش میرود جای آنها..تجربه مشترکی... آنوقت خودش را محروم میکند از بزرگ بودن درد...بزرگ بودن شادی... انگار" او" حق ندارد که بداند شادی چیست مگر اینکه بزرگ باشد...غصه چیست مگر اینکه بزرگ باشد و بدبختی اینجاست که هیچوقت هم از دیدش بزرگ نمیشود.... یعنی انگار خودش کوچک مانده باشد...
آیا همه اینها بخاطر جنگ نبود؟؟؟همه اینها به این خاطر نبود که روزی عقلش را فرستاد تا دلش را همراه کند اما برای همیشه آرام یکجا نشاندش و عقلش را هم گذاشت به امان خدا برود هر کاری میخواهد بکند؟؟؟انگار با این کار کودک درونش را کشت یا گذاشتش گوشه ای و رفت... رسید به این همه بی تفاوتی... دیگر در انتظار هیچکس نیست که بیاید و دلش را بلرزاند... دیگر برایش اهمیتی ندارد که عاشق بشود یا کسی عاشقش بشود یا نشود... این همه بی تفاوتی ...این همه... حالا نشسته و دعوایشان را هم نگاه میکند... چه میشود کرد؟؟؟
بلند میشود...موهایش دیگر خشک شده اند...
پ.ن: عنوان این پست ربطی به داستان شاید نداشته باشد...موقع فرستادنش تلویزیون داشت پخشش میکرد...
|