مشتهای گره کرده٬ نعمتهای سرگردان!

به دنیا که آمده بود همه انگشت به دهان گرفته بودند که چرا؟؟ خودش هم که بزرگتر میشد، چراها بیشتر و بیشتر خودنمایی میکرد...تا وقتی که کودک بود خیال میکرد اینهم مانند خال پشت گردن مادربزرگ است که چرایی ندارد، یا مانند انگشت پای شوهر عمه که همیشه یکی روی دیگری سوار بود... اما حالا..حالا که بزرگ شده بود، میدید نمیشود ... این خیلی با آنهای دیگر فرق میکند. یعنی وجود خال یا انگشت های کج و کوله دست و پا چیز جدیدی نبود. ژنتیکی بود اما این یکی تا بحال سابقه نداشت... نسل اندر نسل خیلی از زنهای فامیل پشت گردنشان خال گوشتی داشتند اما این یکی بی سابقه بود نه زنی و نه مردی نبود که در این شجره نامه چنین مشکلی داشته باشد. اصلا مگر میشد؟ با چند دکتر هم صحبت کرده بود اما هیچیک دلیل خاصی نمیدیدند. یعنی آنها هم ندیده بودند چنین چیزی را و اگر بهشان کمی هم رو میداد بعید نبود بیندازندش زیر دست و پای هزاران دکتر داخلی و خارجی تا علت یابی کنند و یا حتی با تیغ جراحی تلاش کنند که مشتش را باز کنند. همان موقع که به دنیا آمده بود دهانش را باز کرده بود و به قول مادرش که گاهی شوخی میکرد با ونگ زدنش گوش دنیا را کر کرده بود.. همچنین انگشتان پایش هم با فاصله از هم باز شده بودند و چشمهایش و پره های بینی اش اما...اما دستهایش هیچوقت باز نشدند.یعنی از همان روز اول مشتش را برای هیچ کس باز نکرد. خودش هم مانده بود چرا. بارها نشسته بود در تنهایی و خلوت به دستانش نگاه کرده بود. این دستان ظریف و انگشتان گره خورده باریک. با خودش فکر میکرد اگر مشت دستانش باز میشد میتوانست با دستش بنویسد، پیانو بزند، ناخنهایش را بگیرد، اصلا چرا ناخنهایش اینهمه وقت توی کف دستش فرو نرفته بودند؟؟ میتوانست با دستانش تایپ کند، نقاشی بکشد ، کف بزند... و یا حتی میتوانست بنشیند و به فال کف دستش گوش کند. یکی از آرزوهای او همین فال کف دست بود... آنوقت که این آرزوها پر رنگ تر و پررنگ تر میشد تمام عزمش را جزم میکرد، تمام نیرویش را میریخت تو انگشتانش. انگار تمام نیروهای دنیا می آمدند تا مشت او را باز کنند... نگاهش را میدوخت به انگشتانش... به این امید که اینبار باز شود... اما ... اما نمیشد. میخواست برود جراحی کند اما معلوم نبود موفق شود...یعنی بیشتر دلش میخواست خودش بازشان کند تا به زور چاقو و تازه اینجوری کسی مشتش را باز کرده بود...و این خیلی بد بود...همیشه روزهای اول مدرسه معلمانش خیال میکردند چیزی قایم کرده توی مشتش... به زور میخواستند که دستش را باز کند و او فقط نگاهشان میکرد آنوقت معلم عاصی میشد خودش می افتاد به جان انگشتها... او هیچ ممانعتی نمیکرد...همیشه میگفت شاید در یکی از این زور زدنها باز شود... باز شود و معلم ببیند که هیچ چیز توی دستانش نیست اما نفهمد که چه گوهری را با اینکارش در دستهای او کاشته است...اما نمیشد...تنها حس ترحم بود که لانه میکرد در چشمان معلم....

اما یک شب شد...مشت گره کرده اش باز شد...نمیداند بهار بود یا پاییز اما تابستان و زمستان نبود... نشسته بود روی ایوان خانه اشان... به آسمان نگاه میکرد...با دستان مشت کرده...یادش می آید اینقدر نشست و اینقدر زل زد به آسمان که شب شد...اولین ستاره را که دید سلام کرد... و بعد زل زد به آسمان تا نگاهش برود به استقبال ستاره ها... یادش می آید اینقدر زل زد که انگار دو تا ستاره لانه کردند توی چشمانش... انگار شد جزیی از آُسمان...انگار پاهایش رو هوای ول بودند... بالا و بالا تر میرفت و گویی از میدان جاذبه خارج شده بود... نمیدانست به کجا میرفت... اما حس میکرد حضوری را... فهمید باید چیزی بخواهد. فهمید کسی میخواهد چیزی به او بدهد... فهمید این همه سال بیهوده از این مطب دکتر به آن مطب چرخیده بود...یادش آمد که بیهوده این سالها را خرج آرزوهایی کرده بود که اگر کمی زودتر به درک اینهمه آسمان میرسید همه اشان دست یافتنی شده بودند... نگاهش را دوخت به مرکزی در آسمان...انگار چیزی در دلش فرو ریخت ... انگار صدایی از اعماق روحش فریاد بر آورد که من دستانم را میخواهم...من میخواهم تو نعمتت را در دستانم بگذاری... و انگار ناگهان دو ستاره غلتید روی گونه هایش... آرام آرام غلتید و... چشمهایش را که باز کرد دید دو تا ستاره در کف دستش نشسته اند... کف دستانش میدرخشید و او دانست که دیگر از امروز هرچه بخواهد برآورده خواهد شد... کف دستانش بستری از مل مل بود برای هدیه خدا... از آنروز تا به امروز... دستها به سوی آسمون دراز میشوند تا پذیرایی نعمتی باشند که می آید تا لباس حقیقت به آرزوهایمان ببخشد....