حرفهایی هست برای نگفتن...حرفهایی که فکر میکنی هیچوقت نباید گفته شوند اما یکهو در یک برهه از زمان بدون اینکه تو بخواهی یا بدانی گفته میشوند...روی زبانت جاری میشوند ... تو بگیر انگار کوه آتشفشانی درونت فوران کرده باشد و ماگمای داغش بریزد روی سر و صورتت ... آنوقت است که می فهمی داری ساخته میشوی... کوهها برای این کوه شدند که ساییده شدند...زیر باد و کولاک و برف و باران و ... و ماگما... اما کوه شدند...فرسایش از آنها کوه میسازد..آنها را میسازد و تو زیر این همه حرف به زبان رانده شده گاهی خرد میشوی... طرد میشوی...حتی از خودت رانده میشوی..چرا که برخلاف فطرتت فوران کرده ای اما انگار باید باشد که فهمیده شوی... ولی یک جای کار میلنگد... ماگمای درونت از سر و صورتت میریزد و تو خیال میکنی که خالی شدی از حرفهایت و ساخته شدی زیر گرمایش اما ... اما این ماگما که شتابان میرود دهکده های کوچک و بزرگ کوهپایه را با آدمهای شاد و خندان و از همه جا بی خبرش زیر و رو کند چه؟؟ آنزمان که ماگمای تو میرود تا خرابی به بار آورد تو شاید دیگر هیچ کاری از دستت بر نمی آید...جز دیدن... جز سکوت ... کاش بشود او که بیرون زیر ماگما پوست می اندازد بداند که تو مدتهاست در درونت پوسیده بودی... و از همه چیز بدتر این است که دوست دیگری خود را مستحق این پوست انداختن بداند و تو نخواهی... یعنی این میان تر و خشک با هم میسوزند و تو هیچکاری نمیکنی... حالا تکلیف چیست؟؟ تکلیف از درون پوسیدن و از بیرون پوست انداختن چیست؟؟؟
می بینی؟؟!! اینجاست که بخودت می آیی... کجای کار می لنگد؟؟ یعنی تو در کنتراست بین درونت و بیرونت مانده ای و می بینی هر چه شلوغتر...انگار ویرانی بیشتر... و کاش قبل از فوران به عواقبش فکر کرده بودی... که شاید هم دست خودت نبوده... نمیدانم.
بگذریم...
خیلی فکر کردم با خودم... با درونم... میدانی باید اعتراف کنم غارنشینی به من نمی آید.حکما این هم ظرفیتی میخواهد نه؟؟... یعنی آدم این حرفها نیستم که بزنم زیر همه چیز و بدوم...بدوم... بروم توی یک غار و آنوقت به قول تو با زخم خوره ها چه کنم.زخمهایی که هنوز تاریخ مرهمی برایشان نیافته...یعنی حتی زمان هم مرهم خوبی شاید نباشد... اما مرهم این زخمها همین جا...این بیرون پیدا میشود... یعنی همین که تو هستی... یا دیگری که من حداقل زخمهایم را نشانش دهم خودش مرهم خوبی است... یکی زخم میزند و یکی مرهم میگذارد...رسم روزگار به گمانم باید این باشد... حالا گیرم خارش دردناک این زخمهای مرهم گذاشته که میرود رو به خوب شدن هم گاهی یادت بیندازد که زخمی داشته ای ...اما همین خارش دردناک لذت بخش است... و تو میتوانی مزه مزه اش کنی با طعم شاه توت!!
سخت میگیرم... من تمام زندگی ام را سخت گرفته ام... یعنی آدم آسان گرفتن هم نبودم... درست مثل کشاورزی که در سن نود سالگی اگر نرود روی زمین و کار نکند می پوسد... پس خرده گرفتن بر سخت گرفتنم جز اینکه بخواهند تکرار مکررات کنند چیز دیگری نیست... و این همه فقط به تو می فهماند که اگر داد بزنی انگار وسط چهارراه هم دیده میشوی...
حالا زمان رفتن نیست... زمان ساختن است.. و تو باید از نو بسازی... چهارراهی با قوانین مشخص... نه اینکه هرکسی بیاید و رد شود و گاهی هم اینقدر غرق روزمرگی شوند که به جای اینکه دستت را بفشارند پایشان را مجکمتر روی سرت فشار دهند... میشود چهارراه را خودت بسازی... با آنها که میخواهی.. با قوانینی که میخواهی... و اینگونه است که از آنهمه ازدحام کم میکنی و یادت هم باشد که همیشه همه چیز بر وفق مراد نیست ... یعنی اگر عابری آمد و نماند...یا آمد با قوانین خودش...قبل از هرگونه مخالفتی میشود قوانین اش را بررسی کرد... شاید بیراه هم نباشد...
پ.ن: شاید بهتر بود تک تک به نگرانیها و پیشنهادات و لطف و حرفهای حساب و حرفهای از سر دلسوزی و حرفهایی از سر همینطوری جواب می دادم...این بار کفایت میکنم به همین! |