همانطور که واضح و مبرهن است بعد از امتحانات پایان ترم خوشحال و خندان به خانه رفتیم.فارغ از هر گونه جدال فکری... پیش خودمان گفتیم چقدر بخوریم و بخوابیم که جبران پنج ماه بی خوابی و اعصاب خردی را بکند. رفتیم لیست کتابهایمان(از نوع غیر درسی اش) را گذاشتیم جلویمان و گفتیم این ده روز همه اینها را میخوانیم و از فرط ذوقمرگی به مدت سه ساعت بیهوش شدیم... روز اول زدیم بیرون...گفتیم مخمان هوایی بخورد...آویزان عمو جان شدیم که یالله به ما شام بده همین طور الکی و از آنجا که سلام گرگ بی طمع نمی باشد عمو حان به ما شام داده و نقشه میکشد که فردا روزش با او به خرید برویم. ما دسته جمعی و بی خبر از همه جا به خرید رفتیم اما کف دستمان را بو نکرده بودیم که عمو جان ما مشکل پسند می باشند و باید صراحتا عرض بنمایم که شش ساعت تمام در خیابانهای تهران در سرما و باران پیاده روی نمودیم تا بلکه عمو جان سلیقه اشان کار کند. بعد از آن به این نتیجه رسیدیم که هرکس شام میخورد باید پیاده هم برود که شامش هضم شود. بعد از آن پیاده روی مبسوط!! سیاتیک عزیز عجیب درد گرفته و دمار از روزگار ما در آورده تا همین الان. اما همه اینها هیچ نبود زیرا قرار بود روز شنبه به دانشگاه رفته و نمرات خود را دریافت نماییم. روز موعود فرا رسید و ما به دانشگاه رفتیم و در کمال ناباوری دیدیم که به زودی طعم خوش مشروطی را زیر دندانمان مزه مزه خواهیم کرد. استاد محترم لطف کردند و وقتی دیدند نیمی از کلاس در شرف مشروطی هستند اجازه دادند که یک بار دیگر امتحان بدهیم. حالا دوشنبه هفته دیگر که از راه برسد ما دوباره امتحان خواهیم داشت. و من اگر بسیار بسیار خوش بینانه نگاه کنم و اگر شیمی فیزیک پیشرفته را با حداقل نمره یعنی 12 پاس بنمایم باید خودم را تکه تکه کرده و تمام کتاب را بجوم بلکه بتوانم از صد نمره برگه بالای نود نمره را بگیرم بلکه مشروط نشوم. و اگر چه بسیار دور از ذهن است اما هنوز امیدوار به سر میبرم.این خیلی بد میباشد که انسان پنج ماه یکریز درس بخواند و هیچ چیزی را نیفتد اما به شدت مشروط شود. دور از انصاف میباشد. ما جوانان این مرز و بوم به شدت سرخورده شده و دیگر نمی دانیم تعطیلی یعنی چه!!
نتیجه میگیریم ما تعطیلات میان ترم خود را در حال یادگیری علم گذراندیم. این بود انشای من!!!
پ.ن: الان دلم میخواد زار بزنم که تعطیلاتم گند زده شد!!
توصیه سر آشپز: تعطیلات با طعم خوش شیمی آلی پیشرفته و درد شیرین سیاتیک...بیارم خدمتتون؟
به گمانم باید الان چهار ساعتی از نوشته های بالا گذشته باشد:
یک چیزی را خوب میدانم... نمیخواستم بنویسم اما باید بنویسم تا یادم نرود...یادم نرود این جمله را که امروز در جواب دوستی گفتم.... پا درد نمیگذاشت خوب راه بروم.... نگاهم کرد و پرسید: خانم... خدا بد نده؟!! نگاهش کردم و خندیدم و گفتم: خدا که بد نمی دهد... آن لحظه گفتم و با لبخندی هر دو ردش کردیم ولی عصر که شد...وقتی بغض چسبید ته گلویم...وقتی یادم افتاد دوستی عزیزش را دارد در بیمارستان از دست می دهد و وقتی اعصاب خردی امروز را یادم آمد بلند شدم که یک نسکافه تلخ بخورم و تلخی اش بغضم را بفرستد پایین که یکهو یادم آمد که: خدا که بد نمی دهد!!!
شیرینی این جمله آنچنان پرید توی گلویم که بغض ترکید..سر نماز که شد یادم افتاد... شنیدم که باز هم دارد با من حرف میزند... و بماند که چه گفت...هر چه گفت این شد که من بنویسم که یادم نرود و بروم برای یک شروع...یک جدال...من باید خیلی چیزها را به خودم ثابت کنم...
پ.ن: احتمالا با این تیکه آخری من دارم شدیدا پیاده روی میکنم رو اعصاب یه نفر... 
|