اتمام حجت با خودم...

روزهایی بود که روی اراده ات قسم میخوردی... میخواستی و میرفتی دنبالش ... موفقیت همراهت بود چون خواسته بودی... اما میشود بگویی دلیلش چه بود که روز به روز سست تر از قبل شاهد فروپاشی قدرت روحی ای بودی که افتخار میکردی به داشتنش و هیچکار نکردی؟؟... اراده ات همچون دیوار قطور ترک خورد و ذره ذره فرو ریخت و تو هیچ کار نکردی جز تماشا... گفته بودی...برای ساختنش ... برای داشتنش شروع میکنم... آرام آرام...ذره ذره آجرهایش را می چینم و دوباره دیوار اراده ام را میسازم اما با ترکهای مانده در پی دیوار چه؟؟ دیواری که ترک خورد... حالا تا خود قیامت آجر بنشان روی هم... اصل کار مشکل دارد و تو... و تو باز برای رهایی از اینهمه بی ارادگی و سستی دست بردی در حقیقت...ریز ریزش کردی و غافل بودی از روزی که دیگر خودت از خودت حالت به هم میخورد...

برای ساختن این دیوار...باید به یکباره برید...از تمام چیزهایی که تیشه میزند به دیوار روحت و ترک ها را بیشتر و بیشتر و عمیقتر میکند... مصالحه اینجا چیزی کم از کلاه گذاشتن روی سر خودت ندارد.... ببر و قطع کن...حتی اگر قطع کردن شامل دوستیهایی باشد و روابطی که دوستشان داری....شامل خواستنت... میشود بشوی همان کوه با اراده ای که بودی؟؟؟؟

از یک جا باید شروع کرد و تا همه این دیوار فرو نریخته و تو اینقدر ناتوان نشده ای که دوباره بسازی اش بجنب... بخاطر خدا بجنب....

میرسد زمانی که میگویی باید خیلی چیزها را بخودت ثابت کنی... شاید بریدن و دل کندن از دلبستگیهایی که تو دوستشان  داری قدم اول باشد...  اینجا در همین دنیای مجازی که من دلبسته اش هستم اینقدر جذابیت هست که وقتی بخواهم نباشم...یا نباشد... دلم بگیرد... اما... باید رفت. نه که بودن در اینجا نگذارد رشد کنم .... اما دل بستن زمانی که بشود عادت درونت را ویران میکند... این دنیای مجازی اینقدر دوست داشتنی هست که نبودنش اذیتم کند اما برای داشتن چیزهایی باید از خیلی چیزها گذشت...

 

پ.ن: برمیگردم...شاید خیلی زودتر از اینکه فکرش را بکنم...اما زمانی برمیگردم که ثابت کرده باشم خیلی چیزها را به من...به خودم.

پ.ن: به ندرت مینویسم مگر واقعا حرفی باشد برای گفتن...