باید می نوشتم... باید!! می نوشتم؟؟

تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست
وین حیات عزیز و گرانبهاست
لبخند چشم توست
هر چند که با تبسم شیرینت
آنچنان از خود میروم
که نمی بینمش درست.
لبخند چشم تو
در چشم من
وجود خدا را آواز میدهد.
در جسم من تمامی روح حیات را
پرواز میدهد.
جان مرا که دوریت از من  گرفته است
شیرین و خوش
دوباره به من باز میدهد.

 

 

دارد باورم میشود به خوابهایم ایمان بیاورم.... میدانی... باور کردم...خیلی راحت تر از آن که فکرش را هم بکنی... حتی وقتی آزی پشت گوشی داد میزد "باور میکنی نرگس...باور میکنی" و من آرام گفتم "آره...باور میکنم"... یعنی چرا نباید باورم بشود... حتی لحظه ای هم به ذهنم خطور نکرد که نباید این اتفاق به این زودیها می افتاد... خیلی راحت باورم شد...حماقتم را... و یا به قول آزی...حسن نیت زیادم... خیلی راحت باورم شد... آنزمان که من از درد معشوق بودن میگفتم...عاشق!!! در مجلس خواستگاری به سر میبرد... یعنی عجیب نیست...فقط از خودم خنده ام میگیرد که ای بابا...کجاها سیر میکردی تو.... دو ماهه... دو ماه... آنهم با یک هم دانشکده ای مشترک...

 

بعد از اینکه گوشی را قطع کردم... فقط یادم هست که خواندم:

 

" تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست...

وین حیات عزیز و گرانبهاست

لبخند چشم توست ...."

این را برای او هم خوانده است؟؟؟

و بعد پوزخندی... نمیدانم راننده تاکسی احتمالا فکر کرد خل شده باشم...

 

دیر یا زود این اتفاق می افتاد... و من فکر میکردم درجه حسادتم اینقدر بالا باشد که نتوانم راحت باشم... الان خالی تر از هر لحظه ام... پذیرش این موضوع خیلی ساده تر از آن چیزی بود که فکرش را میکردم... اینقدر ساده که تک تک حرفها را به یاد می آوری و یک پوزخند در ادامه...

 

من حالا حالا ها باید بگردم تا یکی پیدا کنم که مثل تو باشه...

من حالا حالا ها به ازدواج فکر نمیکنم... ولی تو باید به فکرش باشی...

آزی مواظب نرگس باشی ها...من که نیستم اما تو رو خدا تو مراقبش باش...

 

هه... هه...

 

پ.ن:  امیدوارم با عشق ازدواج کرده باشد... امیدوارم... عشق...

پ.ن: با آرزوی خوشبختی... از صمیم قلب

 

چهارشنبه 26/11/84

 

کجای این پست بوی ناراحتی و افسوس میده؟؟؟ برای کسی که یکبار تصمیم گرفته و ایمان داره که تصمیم درستی گرفته در این شرایط هیچ ناراحتی ای نمی مونه... و در این موضوع  من بی تفاوت تر از هر لحظه ام... هیچ تاثیری روی من نمی تونه داشته باشه ...من به تصمیمی که گرفته بودم ایمان داشتم و دارم...بین ما هیچ تعهدی نبوده که حالا بخوام از این اتفاق دلگیر و ناراحت بشم... هر کسی حق زندگی داره... خیلی بچه گانه و دور از انصافه اگر به کسی بگویی "نه" و بعد انتظار داشته باشی تا ابد به پای تو بماند...خیلی احمقانه است... لطفا از این دلداریها به من ندید... ممنون از کامنتهای دلسوزانه اتون!...اما من الان مثل همیشه ام...