نمیدانم عادتش است یا از روی کنجکاوی است که زل میزند تو چشمهایم و حرف میزند... معذبم میکند...یعنی وقتی کسی زل میزند توی چشمهایم و حرف میزند هیچی از حرفهایش را نمیشنوم... شاید هم روی این یکی حساس شده بودم... تعجبم از این بود که چرا پلک نمیزند یا اینقدر سریع میزند که من نمی بینم!! بخودم میگویم ..حالا که اینطوره تو هم زل بزن توی چشمهایش یا تو از رو میروی یا او...به جهنم که یک کلمه از حرفهایش را نفهمیدی فعلا که حرف مهمی نمیزند... دارد از خاطرات دفاعیه فوق لیسانس اش میگوید دیگر...حالا گیریم فهمیدی استادش چه سوالی هم پرسیده... پس تصمیم میگیرم و زل میزنم توی چشمهایش و گهگاهی هم سری تکان میدهم که به به عجب داستان جالبی میگویی... ولی انگار پررو تر از این حرفها باشد...اعتراف میکنم از رو رفتم... سرم را می اندازم پایین و با نی آب آناناس داخل لیوان را هم میزنم... سرم را که بلند میکنم از نگاهش خنده ام میگیرد...این به گمانم باید بار سوم یا چهارم باشد که در حال اینطوری نگاه کردن گیرش می اندازم...
قفل کرده ام.... او هم که یکریز میگوید بگو...از خودت بگو...تعریف کن...نوبت شماست... و من حرفی ندارم برای گفتن و تنها سوال میپرسم و او در جواب هر سوال من یک ربع حرف میزند و من یک ربع فکر میکنم که سوال بعدی ام چه باشد... با اینکه جو بسیار صمیمانه و دوستانه است اما انگار توی برزخ باشی... نه میتوانی از مسائل اعتقادی و دیدگاههایت بگویی چون فعلا غرض دیداری است و اینکه کل ماجرا چطور به نظر بیاید و نه میتوانی ساکت بنشینی و باید حرفی داشته باشی برای گفتن و به قول او که میگفت: پیدا کردن حرف مشترک سخت است... یاد آزی می افتم... نرگس رفتی اخمو نشینی ها!! یه کم بخندی نمی میری... و یادم می آید که گفته بود حدس میزنم عینکی باشد و بود... ناخودآگاه از یادآوری شوخیها و خنده های دیروز با آزی سر این ماجرا لبخند میزنم و او هم میخندد... به گمانش حرف جالبی زده است...یادم نمی آید چه می گفت... تصمیم میگیرم نگاهش کنم... اوم... خوبه... و من... وای من... نمیدانم چرا حس میکنم هنوز نیاز دارم به مجرد بودن... آنوقت وجدان درد می آید به سراغم... که تو که هنوز در دنیای مجردی دنبال چیزی میگردی غلط میکنی با کسی به قصد ازدواج می آیی بیرون... اصلا این وضعیت حالم را بهم میزند... یعنی نه فقط برای من که برای او هم نباید خیلی خوشایند باشد...صد بار به مامان گفته ام مرا در این وضعیت نگذارید...اما مگر کسی به خرجش میرود.... ماه و خورشید و فلک انگار عزمشان را جزم کرده اند که زودتر مرا بفرستند خانه بخت و من حالم بهم میخورد وقتی هر بار یک نفر می آید و کسی را پیشنهاد می دهد و بعد میگویند حالا بیایید هم رو ببینید ...ببینید اصلا از قیافه هم خوشتان می آید... و همین جمله می رود روی اعصاب...اینکه بدانی جلوی کسی نشسته ای به قصد اینکه ببینی از قیافه اش خوشت می آید یا بدت می آید و او هم همینطور... و جالبی اش اینجاست که اگر طرف برود و پشت سرش را نگاه هم نکند تنها می توانی نتیجه بگیری که از ریختت خوشش نیامده است... تا حالا کسی مستقیما گفته از ریختت خوشم نمی آید؟؟؟ خیلی بامزه است... برای همین است که این جلسات عین این می ماند که وقتم را بگذارم برود و بدانم دارم پوچ ترین لحظات عمرم را میگذرانم و هیچکاری هم نکنم...
نگاهش میکنم... آخر گیریم که مرد رویاهای من اصلا هم تیپ تو باشد... من که تو را نمیشناسم ... یا اصلا مرد رویاهای من با تو فرسنگها فاصله داشته باشد باز هم تو را نمیشناسم... چرا باید بخودم اجازه بدهم که اولین قدم در پذیرفتن یا رد کردن تو چهره ات باشد و قد و قواره ات..اگرچه بی اهمیت نیست اما اینقدرها اهمیت ندارد که برای من بشود قدم اول....بیچاره تو...بیچاره من...
مامان میگوید... نرگس اگر زنگ نزنند...ناراحت میشوی...؟؟ لقمه را قورت میدهم و میگویم نه... مامان با کنجکاوی نگاهم میکند... برای چی باید ناراحت بشم مامان... مگه من از همه آدمها خوشم می آِید که همه از من خوششان بیاید...حتما دختر آرزوهای او هم شکل من نبوده...نذر که نکرده چون با من بیرون رفته بیاید بشود شوهر من ... و مامان خوشحال میشود که اینقدر دخترش منطقی فکر میکند... و من بخودم میگویم مسخره ترین کار دنیا این است که بخواهی کاری کنی کسی از تو خوشش بیاید...و تازه فرض را هم بگیریم که خوشش هم بیاید... آنوقت تازه اول بدبختی من است... اینکه از دنیای مجردی سیر نشده بخواهی بروی به دنیایی فکر کنی که مدتهاست بی خیالش شده ای... وجدان دردش را چه میکنی...
هه... از این به بعد بحث هر گونه خواستگاری ای قدغن...تا اطلاع ثانوی... کاش خوشش هم نیاید... بدجوری گیر میکنم آنوقت.. باید بگردم ایرادی پیدا کنم جهت رد کردن... خودش مکافاتی دارد... حالا گیریم بنده خدا ایرادی هم نداشته باشد... نرگس بار آخرت باشد... بار آخرت باشد تا وقتی نمیخواهی ازدواج کنی به کسی میگویی بیاید ها!!!! |