چهارشنبه سوری ...

1- خیلی با حال است...توی خیابانها که راه میروی همه شیشه ها برق میزند و پرده های تمیز بوی عید می دهند... این خانه تکانی برای ما هم داستانی داشت امسال... همگی سرگرم تکاندن یک جای خانه بودیم و کارگر رشید هم آنور پنجره ها آویزان ساختمان شده بود و من هر لحظه فکر میکردم اگر بیفتد بعدش چه میشود... دو طبقه ساختمان است دیگر... برج که نیست... اگر نمیرد دست و پایش میشکند .... که یهو گرومب... گفتم مرد... دیدم هر و هر دارد می خندد ... نگاهش کردم... به جای اینکه مرده باشد مرد گنده عین موش از سر و کله اش آب میچکد... نمیدانم این عقل کل چطور به ذهنش رسیده همان طور که آن بالاست سطل آب را بلند کند که از دستش در رفته و ریخته روی سر و صورتش گفتم... عجب خدا رحم کرد...اگر پرت میشد...  آنوقت هیچوقت خودم را بخاطر اینکه به مرگش فکر کرده بودم نمی بخشیدم... جونم برات بگه...این گذشت و بنده مشغول تکاندن بوفه بودم که یهو دیدم گرومب...د بیا...این دیگه چی بود؟؟؟توی اتاق شیشه روی میز توالت یهو شکسته بود...همینجور یهو... خرد خاکشیر دیده ای؟؟ من دیدم... حالا بیا و دوباره جارو بکش... مگر جارو برقی میتواند ریزه های شیشه را به این راحتی قورت دهد... خلاصه که گفتیم ...خدا رو شکر که آنجا نبودیم که برود توی چشم و چالمان... رفتیم به تکاندنمان برسیم که داداش کوچیکه از راه رسید و من در عرض یک چشم بهم زدن دیدم اتاقش را که به اندازه همان یک چشم بهم زدن پیش چیزی از دسته گل کم نداشت زیر و رو کرده است...طی یک حرکت پر جذبه همراه با چاشنی اخم و کمی هم تن صدای بالا گفتم : یا لباسهایت را جمع میکنی یا باید بروی از توی سطل آشغال برشان داری... داداش کوچیکه که گاهی من یادم میرود الان سه برابر من قد و هیکل دارد... گفت.:هه هه... و دیری نگذشت که لباسهایش را در سطل زباله یافت و نمیدانم از روی عصبانیت بود یا هر چیز دیگر با حرکتی تند بلند شد که لباسهایش را در بیاورد که از قضا پایش خورد به دیوار و خوردن همانا و شکستن انگشت پا هم همان... القصه به مناسبت شکسته شدن انگشت کوچیکه ، پای راست ایشان تا زانو در گچ میباشد و چرا اینهمه زیاد من نمیدانم... باز هم گفتیم خدا را شکر یک انگشت کوچک ناقابل بوده... روزها به خوبی گذشتند تا رسیدیم به چهارشنبه سوری... همگی شاد و خندان در حال آتش سوزانی بودیم که من دیدم چیزی شبیه به موشک زوزه کشان از دور دستها آمد و از بالای سر من گذشت و رفت تا طبقه دوم و صاف خورد تو شیشه و من باز طی یک فرآیند فردین وار و محیرالعقولانه !!!! پله ها را دو تا دو تا دویدم بالا و فقط به این فکر میکردم که آتشی دیدی پرده را میکشی پایین... و احتمالا من را عجیب جو اخذ کرده بود... و همین که پریدم وسط پذیرایی دیدم... به به... شیشه شکسته... پرده سوخته... و دود در فضا پر... حیف که یه چیزی بود شبیه موشک و نه توپ... وگرنه پاره اش میکردم تحویل صاحبش میدادم...اصلا هم مهم نیست که چهارشنبه سوری است و این حرفا... خلاصه که مامان هم رسید و مشغول جمع کردن شیشه خرده ها شدیم...نمیدانم چه شد که یهو کف پای من عجیب گرفت... اینقدر که حس کردم دارم ضعف میکنم و دیگر اینجای قصه باور بفرمایید نشد ... نشد که اشکم در نیاید... حالا چرا نمیدانم... بگذاریم ضعف اعصاب... مامان انگشت به دهان مرا نگاه میکرد که چرا گریه میکنی دختر؟؟!!!... و باز هم خدا را شکر کردیم که آتش سوزی نشد یا این شبه موشک نخورد وسط مغز و چشم کسی... و تازه این شبه موشک مرا یاد ورود هواپیماها به خانه ملت انداخت... کمی در اشل کوچکتر ... فقط کمی....

خدا باقی ماجرا را ختم به خیر کناد...انشالله...

 


۲- استاد راهنمای مهربان(توی راهرو دانشکده): خانوم ...فردا بیا پیشم کارت دارم...

من: چشم آقای دکتر...

من(توی دلم): بیا اینقدر نرفتی پیش اش که خودش بهت گفت... خجالت هم خوب چیزیه...

فردا...

من: سلام آقای دکتر اجازه هست؟؟

استاد راهنمای مهربان: به به ...سلام خانوم... بفرمایید... بگو ببینم چی کارا کردی؟

من: مقاله ای که گفتید رو پیدا کردم... امروز میرم واکنش بذارم... و در حال بررسی واکنشها....

استاد راهنمای مهربان عینکش را میگذارد و نگاهی میکند و به به و چه و چه و من هم کلی کیف میکنم و بعد...

استاد راهنمای مهربان: عید هم که نزدیک است و باید عیدی داد....

من لبخند میزنم مظلومانه...

استاد راهنمای مهربان هم دست میکند توی کشوی میز و یهو من میبینم یک عیدی می آید روی میز...

میدونید خیلی کیف دارد آدم از استاد راهنمای مهربانش یک تراول صد تومنی عیدی بگیرد...

 


3- عجب آتشی بود امشب وسط کوچه... همه اشان را بردم... یکی یکی انداختم توی آتش... میدانی وسط کار حس کردم خیلی بچه گانه است...اما این حس هم مانع کارم نشد... یکی یکی سوختند و تمام...

خنده داری ماجرا این بود که من اینقدر مشغول بودم که نفهمیدم هزار تا ماده منفجره انداخته شد زیر پایم به مدد پسرهای کوچه و به هوای اینکه من بترسم و دریغ از کمی عکس العمل... این را پسر دایی و خواهر کوچیکه که از دور شاهد ماجرا بودند برایم گفتند  در حالیکه پسر دایی داد میزد: میشه یه کم بترسی؟؟؟؟؟؟

 

پ.ن: همین حسی که دارم...حتی وقتی از تو دورم ...چقدر خوبه...چقدر خوبه؟؟؟ ...خوبه؟؟؟؟