این بار دلم میخواد در مورد آرزوهام بنویسم.فقط قول بدید نخندینا. یه زمانی خیال میکردم بی آرزوتر از من پیدا نمیشه اما چندین وقته یواش یواش داره آرزوهام به منصه ظهور میرسه ‌‌] حال کردین لفظ قلمو (نمیدونم درست گفتم یا نه ها!!)[

خلاصه که مردم از بچگی آرزوهاشونو پیدا میکنن که وقت داشته باشن واسه اینکه بهشون برسن اما من بیچاره تازه دارم آرزو میکشفم... سر پیری و معرکه گیری به این هم میگنا... حالا کو تا من به این آرزوها برسم . بازهم خدا رو شکر که بی آرزو از دنیا نمی رم....

یکی دو تا از این آرزوهای بزرگ رو که باید دورشون یه خط قرمز بکشم چون حتی اگه از بچگی هم پیداش میکردم بازهم رسیدن بهش محال بود

 

یکی اش اینه که خیلی دلم میخواست شاهزاده بودم

همه اش به مامان میگم چی میشد بابا شاه بود؟؟ حالا شاه کجا نمیدونم. یه شاه میشد دیگه مامان هم میشد ملکه منهم میشدم شاهزاده خانوم... وای چه باحال بود اما خوب بابا که نشد شاه مامان هم نشد ملکه ... نتیجتا بنده هم شاهزاده خانوم نیستم...فیلم  عروسی پرنس چارلز رو که کانال BBC نشون میدادا این آرزوم که دیگه کاملا محاله بیشتر خودنمایی میکرد...

 

یکی دیگه از آرزوهای من این بود میتونستم ذهن همه آدما رو بخونم. هر وقت خواستم، بدونم تو ذهن ادما چی میگذره... البته این آرزو جدیدا کشف نشده این از هموناییه که تو بچگی میخواستم و از اونجا که حس کنجکاوی یا بعبارتی فضولی بنده از بچگی حتی یه کم هم کم نشده همچنان این آرزو پابرجاست.فکرشو بکنین چی میشد اگه میشد؟؟!!! ( عجب فضولی ام نه؟؟)

البته شاید چون این آرزو از بچگی در من وجود داشته حس ششم من که گاهی عجیب کار میکنه در این مورد هم کمکم کرده. گاهی خوب فکر میخونم.

 

یکی دیگه از آرزوهای من یا بهتره این یکی رو بگم هدف ، چون هنوز برای رسیدن بهش دیر نیست، اینه که همه دنیا رو بگردم.همه جا رو. من که چیزی نمیخوام.فقط یه خونه داشتم باشم که یا یه طبقه باشه با یه حیاط گنده و پرگل  یا یه پنت هاوس با یه ماشین که راه بره و یه کار ثابت. دیگه کاری به کاری هیچکس ندارم. قول میدم عین دخترای خوب میرم دنیا رو میگردم. همین. توقع زیادیه؟؟؟